حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

همیشه وقتایی هست که وقتی پشتتو تکیه دادی به دیوار و پاهاتو دراز کردی و فکر می کنی که راه زیادی از زندگی رو اومدی و دیگه مشکلات اصلی تموم شدن و چشم دوختی به یه آینده روشن و امید بخش ، یه طوفانی ناگهان میاد و زندگی رو چنان در هم می پیچه که دیگه حتی دیواری برای تکیه کردن پیدا نمی کنی.

حال این چند ماه من این طوری بوده. همه درگیر این طوفان بودیم ولی من بیشتر.

شب ها و روزهایی رو گذروندم که از یاد آوری شون حتی پشتم می لرزه.

ضربه رو از کسایی خوردم که حتی نمی خوام اسمشون هم دو باره یاد آوری بشه برام.

از ته چاه کسی رو در آوردم که هنوز هم باورم نمیشه چطوری سقوط کرده بود اون پایین پایینا و کمک هم از کسی نمی پذیرفت.

الان همه چیز حل نشده. هنوز هم شبا یه دفعه از خواب می پرم و تازه تو بیداری کابوس چند ماه قبلم شروع میشه. این قدر این پهلو و اون پهلو غلت می زنم تا اذان صبح بشه و پاشم برای شروع یه روز دیگه.

تازه چند روزیه که انگار یه دیوار شکسته و کوتاه پیدا کردم تا بشینم و یه تکیه کوتاه بهش بدم.

هیچ وقت هیچ وقت نمی بخشم کسانی رو که آگاهانه یا نا آگاهانه این طوفانو تو زندگیم راه انداختن. 

این اتفاق باید یه روزی بالاخره بره یه گوشه ذهنم و دیگه هیچ جوری از اون گوشه بیرون نیاد.

پی نوشت: هیچ کدوم از حدس هایی که می زنین درست نیست. خواهش می کنم در مورد شخصیت های این اتفاق و این که چی شده از من چیزی نپرسید.ممنون میشم.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آذر 1393ساعت 14:18  توسط فروغ دانا  | 
به  جمعیت خانواده دانا تا تیر 94 انشاالله یک نفر اضافه خواهد شد. 

خانم برادرم  فرزند دوم را حامله هستند و ما به شدت خوشحالیم.  

بچه های من انگار که خودشان صاحب یه کوچولو خواهند شد در حال پایکوبی هستند.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نهم آذر 1393ساعت 13:38  توسط فروغ دانا  | 
پنجشنبه بیمارستان بودیم من و خوش خنده. خدارو شکر همه چیزش خوب بود. یادم رفت که بگم  فاصله رفتن به بیمارستان  فعلا شده چهار هفته یکبار. یعنی یک هفته بیشتر شده.  

برای پسر جان یه ماشین جی ال ایکس خریدیم. فعلا خوش خوشانشه.   

خوش خنده از امروز امتحانای میان ترمش شروع شده.

اومدم که بگم  خبر خاصی نیست. در حال زندگی کردنیم.

 |+| نوشته شده در  شنبه هشتم آذر 1393ساعت 14:23  توسط فروغ دانا  | 

برای این که بشناسندت لازم نیست پدرت خیلی پولدار باشد، لازم نیست یک مقام معروف کشوری و لشکری باشد ، لازم نیست مربی فوتبال یا والیبال باشد ، لازم نیست هر روز در یک رسانه صحبتش باشد...

کافیست یک دبیر باز نشسته شریف باشد که شاگردانش در اقصی نقاط کشور پراکنده اند. امکان ندارد بنده به دنبال یک کار اداری باشم و یکی از شاگردان قدیم پدرم از روی اسمم که خیلی هم خاص است محل تولدم را نپرسند و بعد نپرسند که شما دختر همان آقای .... هستید که دبیر .... در شهر .... بود؟

من هم جواب بدهم که بله. شما از شاگردانش بودید؟ و بعد کارم در کسری از ثانیه انجام شود.

خدایا به خاطر داشتن  این پدر و مادر تو را شکر می کنم. شاید والدینم با حقوق دبیری ما را بزرگ کردند ولی افتخار فرزند ایشان بودن آن قدر بزرگ است که با هیچ مال و منالی در دنیا قابل تعویض نیست.

خدایا پدر و مادرم را برایم حفظ کن. هنوز به حضور و وجودشان حتی از کیلومتر ها دور نیاز دارم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 13:57  توسط فروغ دانا  | 

دیروز بعد از ظهر از اداره رفتم خونه. دنبال بچه ها. با هم رفتیم دندونپزشکی تا عکس دندون قدبلند رو نشون دکتر بدیم . همونجا برای جرم گیری دندون خوش تیپ وقت گرفتیم که شد امروز ساعت 7.

بعدش رفتیم از نمایندگی برق لامع یه حوله حمام مخملی بلند برای خوش تیپ خریدیم . بعدش هم نمایندگی پتوی گلبافت تو فلسطین . اونجا هم یه پتوی یه نفره خریدیم. راستی گلبافت حراج کرده اگه می خواید برید بخرید هم یه نفره و هم دو نفره. این دو تا امسال هدیه بچه هاست به پدرشون برای کادوی تولد که هفته دیگه است. من هنوز تصمیم ندارم چیزی به خوش تیپ بدم. تا ببینیم چه میشه.

دیشب استیک درست کردم با سیب زمینی سرخ کرده و سس قارچ. یعنی ساعت شش خونه بودم ساعت هفت میز شامم چیده بود با سالاد فصل.

پی نوشت1: طی چند ماه گذشته یه مشکلی داشتیم که لاینحل به نظر می رسید. برای حل کردنش شش ماه صبر کردم . نشد که نشد. تا اینکه مجبور شدم موضوع رو به یه نفر که غریبه بود بگم. یعنی خیلی صبر کردم تا کار به اونجا نکشه ولی کشید. ظاهر امر اینه که دخالت اون یه نفر مثمر ثمر بوده ولی از باطن ماجرا خبر ندارم.

پی نوشت 2: بعد از صدور رای موافق برای من از د. ع. ا اون سازمان کذایی درخواست تجدید نظر کرده. باز هم افتادیم تو یه دردسر جدید باید انتظار بکشیم.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آبان 1393ساعت 13:37  توسط فروغ دانا  | 
چقدر فاصله بین نوشته هایم می افتد.  اتفاقات روزانه  زیادی دارم ولی فعلا نمی توانم مثل سابق با ذوق و شوق بنویسم.

گاهی فکر می کنم که قبلا هر چیز کوچکی مثل مهمانداری، خرید، درست کردن غذا ، حرف های بچه ها، اتفاقات ریز و درشتی که در محل کار یا خیابان می دیدم همه و همه قابل نوشتن بود. با چه ذوقی برایتان می نوشتم و شما کامنت می گذاشتید و من کامنت هایتان را می خواندم و جواب می دادم.

گاهی همان چیزای کوچکی که گفتم واقعا باعث احساس خوشبختی میشود.

فعلا میگذرانیم. با همان دلخوشی های کوچک و بزرگ.

شما که خوش باشید من هم خوشحالم.

به امید روزهای خوب.

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 14:1  توسط فروغ دانا  | 

1.      هوای پاییز  هیچوقت برام دل انگیز نبوده ولی چون امسال از یه تابستون وحشتناک خارج شدم کمی به زیبایی های پاییز توجه می کنم. مثل امروز تو اتوبان حکیم. انگار یه کارت پستال چاپ شده رو به روم بود. تپه ای که برج میلاد توش واقع شده با درختچه های پاییزی و پشت برج تو آسمون تو زمینه آسمون آبی صاف و پاکیزه چند تکه ابر نامنظم خاکستری که نوید بارش بارون رو تا غروب میده.

2.      دو تا آموزش هام رو انجام دادم. هر دو خوب بودند. یعنی عالی بودند.

3.      این روزا فقط تو هر حالتی دعام اینه که  خدا خودش به اون آشنایی که نه به خودش رحم می کنه و نه به آینده اطرافیانش فکر می کنه ، کمک کنه. چشماشو به واقعیت باز کنه. شما هم دعا کنید.

4.      همین الان خبر دادند که 5 آبان یه آموزش دیگه دارم.

5.      دو تا باز آموزی هم تو آبان دارم. آموزش دادن و آموزش گرفتن تو هر حالتی خوبه.

6.      رفتم رایمو از د. ع. اداری گرفتم. توش نوشته نقض رای قبلی. برای رسیدگی بیشتر به سازمان خودم برگشته. منتظر  می مونم احتمالا اونا تقاضای رسیدگی مجدد می کنن. توکل به خدا.

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 13:29  توسط فروغ دانا  | 
امروز ۱۷ مهر ۹۳ این خانه سه ساله شد.

دوستان خوبی دارم. منتقدان خوبی هم دارم.

جایی برای درد دل کردن درست کردم. از شادی ها نوشتم و از نامرادی ها.

ممنونم که همیشه با من هستید.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مهر 1393ساعت 12:46  توسط فروغ دانا  | 
1. با استفاده از مدرک جدیدم جزو هیات داوران انتشارات دانشگاه شدم. فعلا یه کتاب داوری کردم و صد ساعت گواهی داوری بابت اون برام صادر شد. 2. امروز تدریس دو تا مبحث برای پزشکان و کارشناسان دارم. به خاطر اون چند روز گذشته درگیر مطالعه بودم. 3. هفته دیگه هم یه تدریس دارم که از فردا باید مطالعه و تهیه پاور پوینت رو شروع کنم. 4. دو سه تا کلاس باز آموزی رفتم. می خوام امتیازاتم رو کامل کنم شاید یه روزی خواستم مطب بزنم . دور اندیشی بد نیست. 5. بچه ها میرن مدرسه و دانشگاه. اوضاع بدک نیست ولی خوب خوب هم نیست. می دونین که منظورم چیه؟ هنوز آرامش خاطر به زندگیم برنگشته. خودم حس خودمو خوب می فهمم. بر طبل بیعاری زدن هم کار من نیست. 6. چی بنویسم؟ از یه دل پر درد چی خارج میشه که نوشته بشه؟
 |+| نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مهر 1393ساعت 13:22  توسط فروغ دانا  | 

جملات زیر رو بخونید:

نسبت به بخشی از پرونده مبنی بر خواسته اعتراض به رأي هيأت بدوي يا تجديدنظر رسيدگي به ت . اداری .ک.  دولت، حكم به ورود شكايت صادر شد.
پرونده مختومه شده است.

دوستان عزیزم! شماهایی که با خوشی ها و ناخوشی های من همراه بودید و هستید. شماهایی که دعاهایتان همیشه همراه من بوده. هفته قبل این جملات در صفحه مربوط به پرونده من در د. ع. ا. ثبت شد.

هنوز مکاتبات انجام نشده. فکر کنم یکی دو ماهی طول می کشه.

خواستم بگم توکل به خدا و صبر خیلی چیزا رو حل می کنه. هم من و هم مافوقم این نتیجه رو گرفتیم.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 10:34  توسط فروغ دانا  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا