حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

گفته بودم که بعضی پیگیری های خوش خنده سالیانه است که معمولا به آخر سال می افته. هفته قبل تا دیروز رو کلا بعد از ظهر ها درگیر بودیم. انشالله امروز که جواب ام آر آی  رو بگیرم تموم میشه تا زمان بیمارستانش که دکترش تو پرونده ثبت کنه.

این هفته هر دو فرزند ما قصد سفر دارند. قدبلند با چند تا از دوستاش میره شهری که یکی از اونا اونجا دانشجوئه. احتمالا سه شنبه با ماشین یکی از پسرا میرن. شهر کوچیکیه. جای دیدنی زیاد نداره  حتی قدبلند میگفتش که فقط یه رستوران فست فود  و یه غذاخوری تو تنها هتل اونجا داره. ولی بچه ها دوست دارن و معمولا سالی یکی دو بار میرن. بعد که برگرده ترم جدیدش شروع میشه.

خوش خنده هم از طرف مدرسه میره مشهد. سه روز و دو شب با هواپیما و اقامت تو هتل آپارتمان. خیلی هیجان زده است. تقریبا چمدونش چیده شده. اگه خدا بخواد صبح جمعه میرن و یکشنبه شب برمیگردن.

از آخرین باری که رفتیم دادسرا برای پی گیری پرونده مزاحمت و دادیار مرخصی بودن دوبار دیگه رفتیم کلانتری مربوطه. گفتن هنوز پرونده از دادسرا برنگشته. راستش خواهر زاده اونی که ازش شکایت کردیم تو پیامکش نوشته که اونقدر قدرت دارن که اگه رضایت ندیم یه جوری پرونده رو خودشون راست و ریس می کنن. آدم به شک می افته که نکنه همچین کاری کردن!!!!

دیگه این که وضع زندگی به همون منواله. خیلی تغییر نکرده. فقط استرس و دلشوره من کمتر شده.

وضع کاریم هم تغییری نکرده. اون سازمان قبلی نسبت به نقض رای که توسط د. ع. ا انجام شده اعتراض کردن و کار رفته برای تجدید نظر. وقت بررسی رو هم تو سایت نوشتن آخر تیر 94.

گاهی فکر می کنم یعنی واقعا این منم که زیر بار این همه مصیبت هنوز زنده هستم و نفس می کشم؟ پس اون آدما کیا هستن که با کوچیکترین سختی یا افسرده میشن یا مضطرب و اطرافیانشون رو دچار مشکل می کنن؟

 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم بهمن 1393ساعت 15:22  توسط فروغ دانا  | 

پنجشنبه با خوش خنده بیمارستان بودیم. شوهر و پسر خونه بودن. تا ما برگردیم میز ناهار رو چیدن. بعد از ناهار رفتم که یه چرت بزنم که سه نفری با فوتبالدستی چنان داد و هواری راه انداختن که بیا و ببین. ناچار پاشدم به کارای آشپزخونه رسیدم.

دیروز ناهار هم برنامه جوجه کباب داشتیم که با اون باخت فوتبالی دیگه همسر دل و دماغی برای این کار نداشت ولی رفت رو بالکن و ناهار هم با اشتها نخورد.

اگه میدونستم با کارواش رفتن من بخت آسمون تهران باز میشه زودتر اینکارو می کردم.

یه چند وقتیه که میخواستم در مورد یه سریال ایرانی که بیش تر از 40 قسمتش از شبکه سه پخش شده بنویسم.اسمش هست " همه چیز آنجاست". صبر کردم تا به یه نتایجی برسم. بالاخره بعد از مدت ها یه سریال در حال پخشه که معلومه نویسنده اش خیلی روش فکر کرده و جزییات همه جانبه رو در نظر گرفته. نویسنده اش خانمیه به اسم فیروزه قشقایی. هر چی فکر کردم یادم نیومد فیلمنامه دیگر ی نوشته یا نه. اما تو این سریال چند تا موضوع رو که همش هم خانوادگیه داره پیش می بره.

-موضوع ورشکستگی صاحبای یه کارگاه تولید کفش  که به دلیل ورود بی رویه کفش چینی به کشور ایجاد شده.

- مورد بعدی دغدغه های جوونای این دوره و زمونه است. مثل بیکاری، تحصیل ، ازدواج

- تو این سریال موضوع ارتباط دو جوون قبل از ازدواج نه تنها نفی نشده بلکه در چارچوب های خانوادگی تایید هم شده.

- توجه بیش از اندازه دختر خانم ها به ظاهرشون و اعمال زیبایی 

- رسیدن به پول باد آورده با وام به صورت جعل امضا و کلاهبرداری

- توجه دختر خانم ها به پول و وضعیت مالی یه نفر بدون توجه به شرایط سنی و خانوادگی اون مرد

- ازدواج دوم برای آقایون دارای همسر و فرزند و با وجود داشتن آرامش داخل خونه. که به جای این که مثل همیشه با مسخره بازی و طنز حق رو به مردا بدن با ریز نگری و ظرافت مشکلات ایجاد شده از این نوع ازدواج موقت رو چه برای مردان و چه برای دختری که با باور غلط عشق و دوست داشتن میاد توی این زندگی و بعد از تموم شدن ماجرا از دست مردای اطرافش آرامش نداره نشون میده.

- این که تحصیل همه چیز نیست. کما اینکه پسر بزرگ خانواده تحصیلات دانشگاهی نداره ولی کسیه که همه رو اسمش قسم میخورن. ازدواج خوبی هم داشته و بعد از ورشکستگی خانمش همه جوره باهاش هست. و حتی تو فیلم نشون میده که چجوری زندگی کردن جوونا تو یه خونه بزرگ و قدیمی کنار پدربزرگ و مادر بزرگشون هم باعث خوشحالی نسل قدیمه و هم باعث راحتی نسل امروز

- و بالاخره اعتیاد. که نویسنده داره سعی می کنه که بگه برای درمان یه معتاد نیاز به حمایت خونواده اش هست.

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم بهمن 1393ساعت 13:28  توسط فروغ دانا  | 
جنگ همیشه مقوله غم انگیزی بوده و هست و خواهد بود. دعوای چند نفر آدم سیاسی که تسری پیدا می کنه به عموم مردم یک یا چند کشور.

حالا برای چی اینا رو نوشتم. به خاطر فیلم زیبایی که یکی دو شب قبل دیدیم. فیلم flowers of war . فیلمیه در مورد حمله ژاپنی ها به چین . که همه جور حرفی داره. فجایع جنگ ،عشق ، فداکاری رو به خوبی نشون میده. بسیار فیلم زیبا و تاثیرگذاریه. توصیه  می کنم ببینید.

بعضی شبا واقعا می مونم شام چی بپزم؟ پریشب همسر و خوش خنده یک ساعتی تو آشپزخونه مشغول بودن. نتیجه کار یک آشپزخونه به هم ریخته، یه خوراک قاطی پاطی با کلی کاری ، آویشن، هل ، زنجبیل و ... ای بدک نبود.

دیشب لازانیا درست کردم فراوون. بعد قد بلند یه دفعه قرار شام با دوستاش رو گذاشت. هی گفت وای من امشب چیکار کنم که نیستم؟ بعدش دیدم خیلی ناراحته سریع تو یه پیرکس کوچولو یه لازانیا برای 4 نفر درست کردم. داغ داغ با چنگال و زیر دستی یه بار مصرف و سس دادم برد. دیگه موقع خوردن شام عذاب وجدان نداشتم. مطمئنم شام هم بیرون خوردن. سه تیکه بزرگ لازانیا هم اضافه اومده که حتما امروز پسر جان نوش جان خواهد کرد.

امروز بعد از ظهر من و خوش خنده باید بریم آزمایشگاه و بعد دکتر غدد. خدا به خیر کنه تا برگردیم  با اون ترافیک وحشتناک.

پی نوشت: از مزاحم و خونواده اش هنوز خبری نیست. احتمالا چون دادیار دستور جدیدی نداده اونا فکر کردن ما ترسیدیم و کنار کشیدیم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام دی 1393ساعت 13:32  توسط فروغ دانا  | 
رفتیم دادسرا. دادیار کلا این هفته تشریف ندارند.  

همسر با واحد ارشاد و معاضدت صحبت کرد. مشاور گفت که ممکنه حکم حبس و شلاق و  جریمه نقدی داشته باشه. شاید هم همه تبدیل به نقدی بشه. همسر با تهدیدات پشت سر هم اون خونواده مشکل داره. نگران من و بچه هاست.  اتهام اون آدم مزاحمت محل کار، منزل به صورت تهدید و فحاشی و مزاحمت تلفنی و پیامکیست که در تعداد زیادی از اونها تهدید و توهین کرده. سرچ که کردم حکم قطع تلفن ، حبس، شلاق و جریمه نقدی داره.

خبر خاص دیگه ای نیست. جز اینکه زندگی همین طور میگذره. 

پی نوشت: دوستان خوبن این قدر از شروع خونه تکونی ننویسین. من دلشوره میگیرم هاااااا.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم دی 1393ساعت 13:59  توسط فروغ دانا  | 

چهارشنبه امتحان هردو بچه تموم شده.

از دوشنبه تا جمعه یه کنگره کشوری دعوت بودم از لحاظ محتوا خوب از لحاظ برنامه ریزی افتضاح.

دوشنبه هم باز به یه سمینار دعوت شدم.

در گیر همون مزاحم هستیم. قاضی حکم جلب با ورود به منزل توسط کلیدساز داده بود. رفتیم. تو خونه نبود. صورتجلسه شد تا پرونده برگرده به دادسرا. احتمالا زمانش فرداست که ما هم باید بریم. از چهارشنبه تا الان خواهر و خواهر زاده و پدر و مادر مزاحم چه به صورت تلفنی ، چه پیامکی و چه حضوری مزاحمت و تهدید ایجاد کرده اند. یعنی آدم نمیدونه شکایت کنه یا نه؟

خلاصه این که زندگی جریان دارد.....

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم دی 1393ساعت 15:11  توسط فروغ دانا  | 
فردا قدبلند دو تا امتحان داره یکی هشت و نیم صبح یکی یازده. 

خوش خنده دیگه در حال تمام کردن درسه. نمی دونم این دو تا بچه چرا تو درس به من نرفتن. فقط یه دور می خونن و اصلا چیزی به نام دوره تو برنامه شون نیست. 

دکتر برای خوش تیپ عکس و آزمایش و نسخه داروهای مسکن و آرامبخش نوشته، داروها رو گرفته ولی نخورده. عکس و آزمایش هم مونده برای هفته دیگه.  

من که به خاطر امتحان بچه ها خونه نشینم ولی شوهر گاهی گریزی به بیرون میزنه یکی دو ساعتی میچرخه و میاد. 

امروز ناهار خوراک مرغ و خورش آلو اسفناج درست کرده بودم. شام هم یه املت قارچ میذارم تا فردا برای هر دو شون لقمه کنم... 

راستش  درگیر یه پرونده هستیم تو د.ا.د.س.ر.ا.... قضیه اش مفصله. موضوع مزاحمته. چون طرف مشکل روحی روانی داشته یکی دوبار که شکایت کردیم با تعهد رهاش کردیم. اما این دفعه دیگه نمیشد. حکم جلبشو قاضی داده. درو باز نکردن. احتمالا حکم ورود به منزل با کلیدسازو هفته دیگه میده. فکرش هم اذیتمون میکنه. ولی جالبه که همچنان در حال مزاحمت پیامکیه برای من و همسر، دیگه باید با قانون پیش بریم، هرچند که میدونم یه فیلم مظلوم بازی و هیستریک شدن مادرشو و جمع شدن همسایه ها رو خواهیم داشت. مامور کلانتری میگه برای شناسایی طرف باید ما زن و شوهر هم باشیم. می بینین چقدر خودمو کنترل کرده بودم که از این موضوعذچیزی نگم؟ البته این اون موضوعی نیست که چند ماهه ما رو اذیت می کنه. فقط همزمان شده، شاید یه روز سر فرصت همه چیزو بنویسم.

 |+| نوشته شده در  جمعه نوزدهم دی 1393ساعت 17:14  توسط فروغ دانا  | 

خوش خنده شنبه امتحان ریاضی داره تو اتاقشه . گاهی هم مثل زیر نویس میاد و میره. قد بلند ساعت دو امتحان توپوگرافی داره میگه بلدم با خونسردی در حال بازی آنلاینه با دو نفر خارجی یکیشون هندیه اون یکی فکر کنم آمریکاییه. برای همسر وقت دکتر گرفتیم با مادرش رفته اونجا چون دکتر از همکارای قدیمیه مادرشوهره. مفاصلش به خصوص تو ناحیه انگشتان ورم خفیفی کرده باید میرفت پیش فوق تخصص.

برای ناهار بساط لوبیلپلو دارم. تویخچال هم کمی سبزی پلو داشتم با چند تیکه ماهیچه و یه تیکه مرغ. غذای دومم شد ته چین سبزی پلو و ماهیچه و مرغ.

فردا تولد مامانه با خواهر و برادر صحبت کردم امروز با مامان میرن هدیه براش بخرن.

مامان هی میگه دلم برات تنگ شده . راستش فکر کردم با این کاهش وزنی که داشتم و شاید روی صورتم هم تاثیرش رو گذاشته باشه فعلا صلاح نیست منو ببینه. گفتم انشاالله به زودی یا شما میاین یا من.

دکتر میم که رییس قبلیم بود رو یادتونه؟ خیلی بامعرفت بود. بهش زنگ زدم و گفتم یه نامه برای جایی میخوام اگر هم نشد رک وراست بهم بگین. دیروز نامه رو رفتم ازش گرفتم. واقعا آشنایی با بعضی آدما یه موهبته.

مدام امتیاز باز آموزی جمع کردم. کاری که نتونسته بودم تو چند سال قبل بکنم. گواهی 5ساله هم برام صادر شد. هر چند که فعلا خیال تاسیس مطب رو ندارم. 

آزمایشات سه ماهه خوش خنده خوب خوبه.

دیگه فعلا همین ها تا بعد.....

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم دی 1393ساعت 11:2  توسط فروغ دانا  | 
امروز صبح خواب موندم. اونم به خاطر یه قرص ادالت کلدی که ساعت 9 شب خورده بودم. فکر می کنم به خاطر بیخوابی  شب قبلش  هم بود. پریشب نزدیک ساعت ده شب که آماده خواب می شدم یه تلفن ناگهانی به موبایل همسر که در اصل با من کار داشت کلا فکر و ذهن و خوابم رو به هم زد. جالبه که بعدا که موبایلمو نگاه کردم دیدم یه تلفن ناشناس 14 بار به موبایلم زنگ زده بعد اس ام اس داده که گوشی رو بردار کار مهمی باهات دارم و بعدش تهدید که اگه گوشی رو برندارید با همسرتان تماس می گیرم!!!! من هم آخر شب این ها رو دیدم که با همسر تماس گرفته بودند. همسر هم گوشی رو داد به من. در مورد همون مشکلی بود که این روزا از اون شاکی بودم. خلاصه ما خیلی محترمانه با هم صحبت کردیم. بعد دیدم بنده خدا اصلا از اصل موضوع و مشکلی که یکی از اعضای خونواده اش برای ما درست کردن بی خبره. به خاطر همین هم کلا با توپ پر صحبت رو شروع کرد. اما من هم کوتاه نیومدم هر چی رو که می دونستم با آرامش گفتم. ازش هم خواستم بیاد تا با هم ملاقات حضوری داشته باشیم که فعلا که نیومده. پریشب اصلا نخوابیدم. اما نه از ناراحتی . از این که ازخدا خواسته بودم که خانواده خود اون فرد به اصل ماجرا پی ببرن  و من هم مطلع بشم که اونا فهمیدن. این که اونا هم مثل ما به هم ریخته باشن که پریشب فهمیدم که این طور بوده. گفته بودم که خدا خودش کمک می کنه.البته مشکل ما حل نشده ولی این تلفن خیلی به آرامش فکریم کمک کرد.  نتیجه این که دیشب یه قرص و بی خوابی دست به دست هم دادن و من 20  دقیقه دیر از خواب بیدار شدم و بدو بدو خوش خنده رو بیدار کردم و اونم سر وقت صبحونه خورده به سرویسش رسید.

خوش خنده که در حال امتحانه از شنبه شروع شده. قد بلند از 18 امتحانش شروع میشه تا آخر دی . مطابق معمول دقیقه 90  و با خونسردی کاراش رو انجام میده.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نهم دی 1393ساعت 14:17  توسط فروغ دانا  | 
ظهر جمعه بعد از مدتها قرار شد بریم خونه عزیز. 

من یه قابلمه عدس پلو درست کردم، به اضافه ژیگو و برنج سفید. پدر شوهرم هم چند پرس کباب و جوجه کباب از بیرون خریدند و اومدند. 

نشون به همون نشون که پرستار عزیز مریض بودندو نرسیده بودند کاری کنند. از لحظه ای که رسیدم سرپا بودم تا بعد از ناهار. 

عصر هم یه خواب کوچولو ولی عمیق کردم. ساعت پنج و نیم هم خونه بودیم. خوش تیپ نشست با بچه ها چند دور فوتبال دستی بازی کرد. 

این فوتبال دستی خواسته خوش خنده است. داستانش اینه که تو مدرسه خوش خنده فوتبال دستی دارن و دختر خانم علاقه مند به این بازی  شدن. یکی دو بار به باباش گفت عصر ها بریم پارک ساعی فوتبال دستی.  در نتیجه یک روز عصر خوش تیپ با یه فوتبال دستی اومد خونه. حالا پدر و دختر و گاهی پسر میشینن بازی می کنن و صدای داد و بیداد و کری خوندنشون میره هوا.   

من کمی بهترم خدارو شکر.

   

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفتم دی 1393ساعت 14:3  توسط فروغ دانا  | 
 

تقریبا 5 روز شده. از شنبه که خبر بالا رفتن فشار خون مامانم رو به من دادن و من احساس کردم به خاطر مشکل من بوده از همان لحظه و همان روز با خودم عهد کردم که فعلا تا مدتی چشمامو ببندم و حساس نشم روی بعضی رفتارا و گفتارها. اگه این اتفاق بیفته حال روحی من بهتر میشه و کمتر دلشوره می گیرم. در نتیجه این دلشوره رو به اونوری ها انتقال نمیدم.

تو این ۵ روز با خودم کار کردم. نمی گم صد درصد ولی بیش تر از 50 درصد موثر بوده. اگه بتونم با بیدار شدن ناگهانیم تو نصفه شب که ناخودآگاه با دلشوره و اضطراب همراهه  هم مبارزه کنم  خیلی خوب میشه.

به این نتیجه رسیدم که خدا با انواع و اقسام چالش ها تا حالا منو امتحان کرده. حتما لازم بوده. این بار هم راضیم به رضای خدا. توکل می کنم به خود خودش. البته بیکار هم نمی شینم. حواسم باید به ادامه اتفاقات باشه.

پی نوشت:

برای اونایی که دلشون برای پست های آشپزیم و مهمونداریم تنگ شده بود. مهمونداری که امسال سعادتش رو نداشتیم. مثل سال های گذشته نبود. اما دیروز جاتون خالی یک عدس پلوی مجلسی درست کردم مثل ماه. دلتون نخواد.

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سوم دی 1393ساعت 13:50  توسط فروغ دانا  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا