حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

1.      هوای پاییز  هیچوقت برام دل انگیز نبوده ولی چون امسال از یه تابستون وحشتناک خارج شدم کمی به زیبایی های پاییز توجه می کنم. مثل امروز تو اتوبان حکیم. انگار یه کارت پستال چاپ شده رو به روم بود. تپه ای که برج میلاد توش واقع شده با درختچه های پاییزی و پشت برج تو آسمون تو زمینه آسمون آبی صاف و پاکیزه چند تکه ابر نامنظم خاکستری که نوید بارش بارون رو تا غروب میده.

2.      دو تا آموزش هام رو انجام دادم. هر دو خوب بودند. یعنی عالی بودند.

3.      این روزا فقط تو هر حالتی دعام اینه که  خدا خودش به اون آشنایی که نه به خودش رحم می کنه و نه به آینده اطرافیانش فکر می کنه ، کمک کنه. چشماشو به واقعیت باز کنه. شما هم دعا کنید.

4.      همین الان خبر دادند که 5 آبان یه آموزش دیگه دارم.

5.      دو تا باز آموزی هم تو آبان دارم. آموزش دادن و آموزش گرفتن تو هر حالتی خوبه.

6.      رفتم رایمو از د. ع. اداری گرفتم. توش نوشته نقض رای قبلی. برای رسیدگی بیشتر به سازمان خودم برگشته. منتظر  می مونم احتمالا اونا تقاضای رسیدگی مجدد می کنن. توکل به خدا.

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 13:29  توسط فروغ دانا  | 
امروز ۱۷ مهر ۹۳ این خانه سه ساله شد.

دوستان خوبی دارم. منتقدان خوبی هم دارم.

جایی برای درد دل کردن درست کردم. از شادی ها نوشتم و از نامرادی ها.

ممنونم که همیشه با من هستید.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مهر 1393ساعت 12:46  توسط فروغ دانا  | 
1. با استفاده از مدرک جدیدم جزو هیات داوران انتشارات دانشگاه شدم. فعلا یه کتاب داوری کردم و صد ساعت گواهی داوری بابت اون برام صادر شد. 2. امروز تدریس دو تا مبحث برای پزشکان و کارشناسان دارم. به خاطر اون چند روز گذشته درگیر مطالعه بودم. 3. هفته دیگه هم یه تدریس دارم که از فردا باید مطالعه و تهیه پاور پوینت رو شروع کنم. 4. دو سه تا کلاس باز آموزی رفتم. می خوام امتیازاتم رو کامل کنم شاید یه روزی خواستم مطب بزنم . دور اندیشی بد نیست. 5. بچه ها میرن مدرسه و دانشگاه. اوضاع بدک نیست ولی خوب خوب هم نیست. می دونین که منظورم چیه؟ هنوز آرامش خاطر به زندگیم برنگشته. خودم حس خودمو خوب می فهمم. بر طبل بیعاری زدن هم کار من نیست. 6. چی بنویسم؟ از یه دل پر درد چی خارج میشه که نوشته بشه؟
 |+| نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مهر 1393ساعت 13:22  توسط فروغ دانا  | 

جملات زیر رو بخونید:

نسبت به بخشی از پرونده مبنی بر خواسته اعتراض به رأي هيأت بدوي يا تجديدنظر رسيدگي به ت . اداری .ک.  دولت، حكم به ورود شكايت صادر شد.
پرونده مختومه شده است.

دوستان عزیزم! شماهایی که با خوشی ها و ناخوشی های من همراه بودید و هستید. شماهایی که دعاهایتان همیشه همراه من بوده. هفته قبل این جملات در صفحه مربوط به پرونده من در د. ع. ا. ثبت شد.

هنوز مکاتبات انجام نشده. فکر کنم یکی دو ماهی طول می کشه.

خواستم بگم توکل به خدا و صبر خیلی چیزا رو حل می کنه. هم من و هم مافوقم این نتیجه رو گرفتیم.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 10:34  توسط فروغ دانا  | 
امروز سی ام شهریور ۹۳ است.

بوی پاییز به مشام میرسد.

خوش خنده با لباس فرم جدید و کیفی که کتاب های مهم و چند تایی دفتر و جامدادی تویش گذاشته منتظر اول مهر است.

قدبلند از هفته دیگر ترم هفتمش را شروع خواهد کرد.

احساس می کنم طی روزها و هفته های گذشته خانواده ام پوست انداخته اند. این مورد هم خوب بوده و هم بد.

من اول و دوم مهر  را به خاطر خوش خنده مرخصی گرفته ام. تا سرویسش مرتب شود من خدمت رسانی می کنم.

دوم و سوم مهر هم برای سمیناری ثبت نام کرده ام که از فرصت استفاده کنم.

بیست و سومین سالگرد ازدواجمان بدون هیچ یادآوری از سوی من و همسر گذشت. فردایش پیامکی زدم ولی پاسخی نگرفتم. دست پیش را گرفته که خدای ناکرده پس نیفتد. خداوند در روز ازل هنگام تقسیم کردن رو  به آقایان چند برابر بخشید. صبر من هم که زیاااااد... اخلاق شوهر دستم است. وقتی که خودش با خودش هیچ هیچ شود بر می گردد.

پی نوشت:

دوستان دبیرستانی یادتان هست؟ هفته قبل یکی از آن ها در گذشت.(s) را می گویم.۴ سال دبیرستان را پشت یک نیمکت نشستیم. طفلکی به خاطر بیماری سراغ ازدواج نرفت. خدا رحمتش کند.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 13:46  توسط فروغ دانا  | 
فقط هستم.

حرفی برای گفتن ندارم.

فکر کنم هیچ کس به اندازه من منتظر تموم شدن این تابستون نیست.

تابستون داغ ، تلخ و همراه با تجربه های تلخی بود.

مثل همیشه منتظر گذر زمان هستم.

گذر زمان زخم ها رو بهبود میده ولی اثرش همیشه می مونه.

پی نوشت: تو خونه خودم ، زیر سقف خونه خودم ، کنار افراد خونواده ام هستم. اون زخم کاری رو یکی از بیرون به من و خونواده ام زده. آدما خیلی عجیب و غریبن. برای منفعت خودشون حاضر به نابودی زندگی دیگرانند.هیچ کس رو به خدا واگذار نمی کنم. خدا خودش عادل تر از اونیه که من بخوام براش تعیین تکلیف کنم.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 14:44  توسط فروغ دانا  | 
  • کلاس ایروبیک من و خوش خنده تموم شد.
  • مدرکمو گرفتم با معدل ۰۶/۱۸
  • موهامو در یک اقدام انتحاری کوتاه و شرابی کردم. البته یک ماه در موردش فکر می کردم. همه می گن خوب شده ولی خودم هنوز به قیافه ام عادت نکردم.
  • با ورزش تو اداره به خصوص تردمیل صبحگاهی سه کیلو کم کردم.
  • دیگه... دیگه... همین ها.

 

پی نوشت: دوست عزیز که کامنت خصوصی گذاشته بودید . نتوانستم برایتان ای میل کنم. قیمتی که گفتید اگر در شهرک های نوساز منطقه ۲۲ باشد خوب است.

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت 13:55  توسط فروغ دانا  | 
روز جمعه که پست قبلی رو گذاشتم حال خیلی بدی داشتم. پر بودم از استرس. فکر کنید که همش تو مغزم می چرخید سال ۹۳ سال بدی بوده برام. اون از مشکل کارم این هم از کدورت بین من و خوش تیپ . من  که کوتاه نمیام اونم که اهلش نیست و .....خدا سومیشو بخیر کنه....

این دفعه مجبور شدم مشکلمو با خونواده خودم مطرح کنم. شاید از اثرات رفتن پیش مشاور بود. برای طرح موضوع خیلی استرس کشیدم ولی دل به دریا زدم و گفتم. برخورد پدر و مادرم خیلی خوب و حکیمانه بود..

با این که حق رو به من میدادن ولی گفتن که تو الان یه نفر نیستی که بخواهی بدون در نظر گرفتن بچه ها و آینده اونها تصمیم بگیری. مرد این طوره مرد اون طوره و هزاران مثال و این که من با  با شوهر و بچه ها هستم که زندگیم معنا داره و خلاصه هم طرف منو گرفتن و هم  هولم دادن سمت شوهر جان. ضمنا توصیه کردن که شوهر جان نباید بفهمه که من موضوع اختلافمونو به پدر و مادرم گفتم . می گفتن این طوری پرده شرم و حیا بین اون و خونواده من باقی می مونه.

با شوهر جان کمی بهترم. از اون حالت عصبانیت و خشم در اومدم.

اون موضوع سومی هم که معلوم شد ضرر مالیه . ضرر خیلی زیاد ... تو یه معامله سر خوش تیپ کلاه رفته . قرار بوده با اون معامله روز سالگرد ازدواجمون منو سورپرایز کنه ولی یه ماهه که فهمیده طرف کلا چکارو خرج کرده و بعد از کلاهبرداری از سی چهل نفر از ایران خارج شده و چک ها هم افتاده دست شر خر. بعد شوهر جان به جای اینکه بیاد و به من دردشو بگه شروع کرده به بداخلاقی.

با این که از نظر من با شم اقتصادی شوهر جان این ضرر بعیده ولی پدرم به من گفته که باید باور کنم و کنار شوهرم باشم و وضع رو بدتر نکنم.

خوش تیپ جان باید این پدر زن و مادرزنو بذاره رو سرش و حلوا حلوا کنه.

پی نوشت: باز هم از یه جای خوب پیشنهاد کاری داشتم. این دفعه از طرف دکتر میم که مشکل منو میدونه. به من گفت اگه بگم آره بقیه مشکلاتو خودش حل می کنه. گفتم باید فکر کنم.

 

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 15:4  توسط فروغ دانا  | 

وقتی زمانی میرسه که زندگیت فقط مال خودت نیست تصمیم گیری خیلی سخت میشه.

روزای سخت مال آدمای سخته ولی خدایا تا کی؟ تا کجا؟

می گن هر کسی رو بیشتر دوست داری بیشتر امتحانش می کنی. چند بار؟

 |+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 15:23  توسط فروغ دانا  | 
حرف دارم خیلی زیاد . اما نوشتنشون سخته. "روزهای کشدار تابستان" خدایا! این عبارتو تو کدوم کتاب دیدم؟ حالا در مورد من صدق می کنه.... تموم سال تحصیلی رو می گذرونیم به امید تابستون. تابستونمون هم که این.... دوشنبه این هفته قدبلند امتحان ترم تابستونیش رو میده و به سلامتی 5 واحد رو پاس می کنه. استخری که هر سال خوش خنده رو می بردم هنوز بازسازیش تموم نشده و راه نیفتاده. اما من و دختر جان با هم ایروبیک ثبت نام کردیم. فردا جلسه پنجمه. درد سیاتیک و بی حوصلگی نذاشت که امسال مثل سال قبل پیاده روی کنم. اما تو سالن ورزشی اداره هم تردمیل هست و هم وسایل ورزشی .سعی می کنم با اون جبران کنم... با همسر جان شاخ تو شاخ شدیم. این دفعه نه اون کوتاه میاد و نه من... کارش که زیاد میشه زن و فرزند رو از یاد میبره... خسته شدم از این همه رخوت و بی برنامگی. نمی تونم بفهمونم بهش که این روزهای عمرمونه که داره باری به هر جهت میگذره....
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 9:30  توسط فروغ دانا  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا