حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 
  • کلاس ایروبیک من و خوش خنده تموم شد.
  • مدرکمو گرفتم با معدل ۰۶/۱۸
  • موهامو در یک اقدام انتحاری کوتاه و شرابی کردم. البته یک ماه در موردش فکر می کردم. همه می گن خوب شده ولی خودم هنوز به قیافه ام عادت نکردم.
  • با ورزش تو اداره به خصوص تردمیل صبحگاهی سه کیلو کم کردم.
  • دیگه... دیگه... همین ها.

 

پی نوشت: دوست عزیز که کامنت خصوصی گذاشته بودید . نتوانستم برایتان ای میل کنم. قیمتی که گفتید اگر در شهرک های نوساز منطقه ۲۲ باشد خوب است.

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت 13:55  توسط فروغ دانا  | 
روز جمعه که پست قبلی رو گذاشتم حال خیلی بدی داشتم. پر بودم از استرس. فکر کنید که همش تو مغزم می چرخید سال ۹۳ سال بدی بوده برام. اون از مشکل کارم این هم از کدورت بین من و خوش تیپ . من  که کوتاه نمیام اونم که اهلش نیست و .....خدا سومیشو بخیر کنه....

این دفعه مجبور شدم مشکلمو با خونواده خودم مطرح کنم. شاید از اثرات رفتن پیش مشاور بود. برای طرح موضوع خیلی استرس کشیدم ولی دل به دریا زدم و گفتم. برخورد پدر و مادرم خیلی خوب و حکیمانه بود..

با این که حق رو به من میدادن ولی گفتن که تو الان یه نفر نیستی که بخواهی بدون در نظر گرفتن بچه ها و آینده اونها تصمیم بگیری. مرد این طوره مرد اون طوره و هزاران مثال و این که من با  با شوهر و بچه ها هستم که زندگیم معنا داره و خلاصه هم طرف منو گرفتن و هم  هولم دادن سمت شوهر جان. ضمنا توصیه کردن که شوهر جان نباید بفهمه که من موضوع اختلافمونو به پدر و مادرم گفتم . می گفتن این طوری پرده شرم و حیا بین اون و خونواده من باقی می مونه.

با شوهر جان کمی بهترم. از اون حالت عصبانیت و خشم در اومدم.

اون موضوع سومی هم که معلوم شد ضرر مالیه . ضرر خیلی زیاد ... تو یه معامله سر خوش تیپ کلاه رفته . قرار بوده با اون معامله روز سالگرد ازدواجمون منو سورپرایز کنه ولی یه ماهه که فهمیده طرف کلا چکارو خرج کرده و بعد از کلاهبرداری از سی چهل نفر از ایران خارج شده و چک ها هم افتاده دست شر خر. بعد شوهر جان به جای اینکه بیاد و به من دردشو بگه شروع کرده به بداخلاقی.

با این که از نظر من با شم اقتصادی شوهر جان این ضرر بعیده ولی پدرم به من گفته که باید باور کنم و کنار شوهرم باشم و وضع رو بدتر نکنم.

خوش تیپ جان باید این پدر زن و مادرزنو بذاره رو سرش و حلوا حلوا کنه.

پی نوشت: باز هم از یه جای خوب پیشنهاد کاری داشتم. این دفعه از طرف دکتر میم که مشکل منو میدونه. به من گفت اگه بگم آره بقیه مشکلاتو خودش حل می کنه. گفتم باید فکر کنم.

 

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 15:4  توسط فروغ دانا  | 

وقتی زمانی میرسه که زندگیت فقط مال خودت نیست تصمیم گیری خیلی سخت میشه.

روزای سخت مال آدمای سخته ولی خدایا تا کی؟ تا کجا؟

می گن هر کسی رو بیشتر دوست داری بیشتر امتحانش می کنی. چند بار؟

 |+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 15:23  توسط فروغ دانا  | 
حرف دارم خیلی زیاد . اما نوشتنشون سخته. "روزهای کشدار تابستان" خدایا! این عبارتو تو کدوم کتاب دیدم؟ حالا در مورد من صدق می کنه.... تموم سال تحصیلی رو می گذرونیم به امید تابستون. تابستونمون هم که این.... دوشنبه این هفته قدبلند امتحان ترم تابستونیش رو میده و به سلامتی 5 واحد رو پاس می کنه. استخری که هر سال خوش خنده رو می بردم هنوز بازسازیش تموم نشده و راه نیفتاده. اما من و دختر جان با هم ایروبیک ثبت نام کردیم. فردا جلسه پنجمه. درد سیاتیک و بی حوصلگی نذاشت که امسال مثل سال قبل پیاده روی کنم. اما تو سالن ورزشی اداره هم تردمیل هست و هم وسایل ورزشی .سعی می کنم با اون جبران کنم... با همسر جان شاخ تو شاخ شدیم. این دفعه نه اون کوتاه میاد و نه من... کارش که زیاد میشه زن و فرزند رو از یاد میبره... خسته شدم از این همه رخوت و بی برنامگی. نمی تونم بفهمونم بهش که این روزهای عمرمونه که داره باری به هر جهت میگذره....
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 9:30  توسط فروغ دانا  | 
تا حالا چند بارگفتم که به کتاب خیلی علاقه مندم به خصوص رمان.چند روز قبل که کتابخونه رو تمیز و مرتب می کردم  یکی یکی کتاب ها رو برداشتم و  گردگیری کردم. روشونو نگاه کردم . اسمشونو. نویسنده شونو .

کتاب های جلال آل احمد . کتاب زن زیادیشو که منتخب چند تا داستانه سال ۵۹ خوندم. و بعد به تدریج کتاب های دیگه.

سیمین دانشور. کتاب سووشونشو وقتی نوجوون بودم خوندم. زری، یوسف ، عمه خانم ، خان عمو، خسرو و دوقلو ها... چه کتاب ملموسی. اگه کسی بخواد سووشونو فیلم کنه کیو برای نقش زری و یوسف انتخاب می کنه؟البته شنیدم چند سال قبل یه تئاتر از روش ساختن ولی من ندیدمش. و بعد کتابهای بعدی و آخریشون ساربان سرگردان و جزیره سرگردانی. آخرین قسمت این سه گانه هم که کویر سرگردانی باشه اجازه چاپ هنوز پیدا نکرده.

کتاب های محمد دولت آبادی. کلیدرش. مارال ، گل محمد، بلقیس ، زیور و .... از این هم  کی می تونه یه فیلم جذاب تهیه کنه؟ فیلم که نمیشه سریال چندین قسمتی باید باشه. آوسنه بابا سبحان- روزگار سپری شده مردم سالخورده.

کتاب های علی اشرف درویشیان که تو سال های اول انقلاب خیلی طرفدار داشت.

کتاب های مذهبی.

کتاب های شعر. از شاهنامه و دیوان حافظ و بوستان و گلستان سعدی و صائب تبریزی گرفته تا شعر های فروغ فرخزاد و مهدی سهیلی و اخوان ثالث و سهراب سپهری و ....

رمان های متنوع ایرانی و خارجی. ریشه ها-  دزیره- بادبادک باز و دو رمان دیگه خالد حسینی- کتاب های اوریانا فالاچی.

کتاب های جیبی و  کوچولو.

کتاب های بزرگ و سنگین.

کتاب های مربوط به جنگ ایران و عراق.

و.......

آخ چه دنیایی داشتم و دارم با این کتاب ها و نویسنده ها.

 

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 9:5  توسط فروغ دانا  | 
و البته واضح و مبرهن است که خانواده ما جزو افرادی بودند که تعطیلات فرخنده را به نگهبانی لز دروازه های شهر تهران گذراندند.

ما ماندیم دو بار سینما رفتیم . یکی فرشته ها با هم می آیند و یکی امروز. 

می خواستیم برویم.کاخ گلستان و سعد آباد اما تلفن ها پاسخگو نبودند.

یک شام ویک ناهاررا خودمان خانوادگی بیرون خوردیم.

نهار امروز را مهمان پدر شوهر اینها در رستوران مروارید بودیم.

دو کتابخانه را گردگیری کردم. تک تک کتابها را پاک کرده و نگاهشان کردم.

یکی از بوفه ها را خالی کرده ظرفهایش را شستم و مجددا چیدم

کمد لباس و کیف ها و کفش هایم را از نو مرتب کردم.

اامروز ساعت ۵صبح فهمیدم که آب به دلیل ترکیدگی شاه لوله اصلی از نیمه شب قطع شده. اینها را از اطلاعات سازمان آب ساعت ده صبح فهمیدیم. اما تا ظهر که آب قطع بود. ساعت دو که به منزل برگشتیم وصل شده بود. از ذخیره آبی که همیشه دارم استفاده شد.

 |+| نوشته شده در  جمعه دهم مرداد 1393ساعت 16:5  توسط فروغ دانا  | 

من هیچوقت آوای انتظار روی گوشی همرام نمیذارم. اطرافیانم هم این عادتو ندارن. تو سازمان قبلی بعضی کله گنده ها اینطوری بودن و خب وقتی باهاشون تماس می گرفتی انواع و اقسام نوحه و آواز سنتی و سخنرانی و ... رو میشنیدی. این روزا دو سه مورد پیش اومده که واقعا هم خنده دار بوده هم تاسف آور. به دلیل نوع کارم لازم بود برای پی گیری یه بیماری مهم زنگ بزنم به بیمارا. بیمارایی که بعضا از سفر معنوی اومده بودن. حالا منو تصور کنین اینور گوشی در حالی که موبایل اون طرف داره زنگ میزنه. به جای زنگ معمولی صدای محسن یگانه میاد با اون آهنگ تند و ضربی «دوستت دارم من دیوونه ....» حال منو اینور تصور کنین. باید خودمو معرفی کنم ، جدی باشم ، حال بیمار و اطرافیانشو بپرسم و... اما درحالی که از خنده در حال خفه شدنم شوهر طرف جوابمو میده. به زور خودمو نگه میدارم و سلام و علیک می کنم. اما دیگه اگه حرفمو نزنم رو دلم میمونه. میگم آقا تورو خدا این چه آهنگیه که گذاشتین. شما هم با خانم همسفر بودین؟ میگه بله. می گم برادر من بذار یه ماه اقلا از سفرت بگذره بعد یادتون بره و برگردین به حالات قبلی. گوشیو که قطع می کنم فکر می کنم احتمالا تازه ازدواج کردن و این آهنگو برای نشون دادن علاقه اش به تازه عروس گذاشته ولی مگه تکنولوژی اونقدر پیشرفت نکرده که آوای انتظارو فقط برای عشقش پخش کنه؟

مورد دوم هم یه تلفنی بود که باید به موبایل یه صراف می زدم. کارمند یه صرافی معروف. باز هم با یه ترانه مواجه شدم در خصوص اینکه اگه قهر کنی من میمیرم و این حرفا. آخه اینم شد کار؟

پی نوشت 1: دو تا فیلم برف و فرشته ها با هم می آیند رو دیدم. خوب بودن.

پی نوشت 2: این روزا دچار هنگ شدگی مغز شدم.  در مورد خیلی چیزا فکر میکنم ولی رو کاغذ نمی تونم بیارم.

پی نوشت ۳:دوست عزیزی به نام مشاور برای پست مشاوره یه کامنت مفصل در مورد فرایند مشاوره نوشتن. خوندنش خالی از لطف نیست.

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 18:40  توسط فروغ دانا  | 

امروز مشاوره بودم. 50 دقیقه طول کشید. نمی دو نستم از کجا شروع کنم. با سوال خانم دکتر و جواب من شروع شد. خجالت می کشم ولی این ها واقعا نتیجه مشاوره امروزم بوده.نتیجه:

من یه خانم هستم با آی کیو و ای کیوی بالا. سال هاست که همه چیزو مدیریت کردم که اکثرا با موفقیت بوده. بعد مدیریت در من قویه . اطرافیان من که یا آی کیو یا ای کیوشون از من پایین تر باشه ناخواسته از این خصلت من استفاده می کنن.جز خودم هیچکس نمی تونه بهم کمک کنه. من با این مدل زندگی کردن اخت شدم و انرژی می گیرم. البته لازمه هر وقت که نمی تونم به دیگران اعلام کنم. به جلسه مشاوره بعدی نیاری نیست.ودر آخر چیزی رو گفت که به نظرم نکته مهمی بود . گفت سعی کن دخترت مثل خودت بار بیاد ولی مثل خودت عمل نکنه.

پی نوشت:حداقل راضیم که شجاعت رفتن پیش مشاور رو داشتم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 22:12  توسط فروغ دانا  | 

من و خوش خنده سه شنبه هفته قبل رفتیم شمال و شنبه برگشتیم. عصر شنبه به جمع و جور کردن وسایلی که مامانم همرام کرده بود ( چند جور سبزی و فلفل سبز و خیار محلی و رب آلوچه و سیر و مربا و ... ) گذشت. خستگی خودم کم بود دو تا سبد آلبالو و زردالو همکار خوش تیپ از دماوند آورده بود که باید اونا روهم  سرو سامون میدادم. منی که از مربا پختن و ترشی درست کردن و شیرینی پزی فراری هستم. دیروز آلبالو ها رو از هسته جدا کردم . شکر لابه لاش ریختم و گذاشتم تا امروز مربا و شربت درست کنم.

پی نوشت: امروز پسرم 21 سالش تموم میشه. از فردا وارد ۲۲ سالگی میشه. هیچ چیز خاصی برای این روز به ذهنم نمیاد که بنویسم. روحم خسته است. فردا اولین جلسه مشاوره با یه خانم دکتر روانشناس دارم که مشاور یکی از آشنا ها بوده. عضو هیآت علمی دانشگاه معتبری هم هست. نمی دونم اصلا مشاوره چه جوریه . شاید کمی برای آزاد کردن ذهنم کمک کنه.

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 11:30  توسط فروغ دانا  | 
بعضی از تبلیغات تلویزیون واقعا اعصاب خورد کنه. به شعور آدم توهین می کنه . مثلا:

تبلیغ مایع ظرفشویی پ... یه خانم تو میدون آزادی که به شعاع چند صد متریش یه سوپر هم نیست تو زنبیل حصیریش یه دونه مایع گذاشته و هی تعریف می کنه. یعد یه خانوم تو میدون نقش جهان اصفهان با لهجه ای که چند برابر شدید ترش کرده می گه آخه خیلی تمیز می کوند و... یه خانم تو شیراز دم حافظیه هم همین حرفا رو می زنه . یعنی یه آقا از مایع استفاده نمی کنه؟

تبلیغ شربت س.. نشستن تو خونه تو یه حیاط درندشت هی زنگ خونه رو می زنن هی فک و فامیل آقا میان هی آقا دستور شربت میده... آقا دستش درد میگیره خودش درست کنه؟

تبلیغ پودر لباسشویی پ... یه بچه کنار مادرش نشسته . بعد مجری از اون میپرسه خب عزیزم تولدت چطور بود؟ مادرش جواب میده خوب بود ولی لباسش لک شد. بچه هه همین طور به دهن مادره نگاه می کنه. لباسی هم که دست مادره است برای یه بچه دو ساله است....

تبلیغ کرم ر... سوپ میریزه رو دست یه دختر شیطون. میسوزه. مادره با کرم درمانش میکنه. چند ماه بعد نه موهای بچه مدلش تغییری کرده نه بزرگتر شده نه لباسش عوض شده...

بیلبورد تو بزرگراه مدرس در مورد روغن مایع ل... بچه عاشقانه مادرشو در آغوش کشیده . کنارشون هم یه روغن مایع هستش. یعنی مادری دوست داشتنیه که آشپزیش بهتر باشه..

تبلیغ محصولات ها... برنج و خورش خوشمزه اصلا ربطی به دستپخت خانم نداره. برنج که مال برنجشونه خورش هم کار روغنشونه...

تبلیغ پودر لباسشویی وش ا... خانم همسایه اصلا لباسای خودشو نمیشناسه و لباسای همسایه رو از رو طناب برمیداره. حالا اگه لباس منشوری اون تو باشه چی؟ اصلا خانم انقدر خنگه؟

اگه یکذره بشینن و فکر کنن که دارن چیکار می کنن اونوقت این قدر ما رو حرص نمیدن.

پی نوشت: شاید فردا من و خوش خنده عازم شمال باشیم.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم تیر 1393ساعت 12:12  توسط فروغ دانا  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا