X
تبلیغات
حکیم بانو
 
حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 
بعضی ها می گن خدا سر و کار کسی رو به دکتر و بیمارستان نندازه ، من می گم خدا کار هیچ کس رو به محاکم قضایی نندازه. از ۱۶ فروردین فقط صبر پیشه کردم. يا رفتم تو سایت  د. ع. ا یا زنگ زدم و یا حضورا رفتم. سه بار قاضی رو دیدم اما هنوز هم به نتیجه نرسیدم. 

امروز به قد بلند زنگ زدم که اگه می تونه بیاد با هم بریم فیلم چ. ساعت ۱۱ رفتیم بعدش هم بیرون با هم ناهار خوردیم و یه مقداری هم برای خوش خنده آوردیم خونه. فیلم خوبی بود. قد بلند خیلی تحت تاثیر قرار گرفت. گفت تا حالا این طوری با مقوله دفاع و شهادت از نزدیک برخورد نکرده بودم.

همکارا تا حالا بهم لطف داشتن. با زنگ و پیامک و ای میل. شماها که جای خود دارین. بودنتون بهم آرامش میده. 

خوش تیپ تا حالا که پا پی ام نشده. اصلا نمی پرسه روزا کجا میرم و چه می کنم. دیشب موقع شام گفت هر کلاسی که دوست داری ثبت نام کن. هزینه اش با من. گفتم فکر می کنی پول ندارم؟ جواب داد نه می خوام فکرتو اصلا مشغول هیچی نکنی می خوام استراحت کتی. خدا رو شکر که همسر همراهی دارم. که روحیات منو میشناسه و میدونه که سوال و جواب منو ناراحت می کنه. می خواد که نگران نباشم ولی میشه؟

در جواب پیام خداحافظی که برای فقط ۳۵ تا از همکارا(از ۲۶۰نفر )زدم پاسخ های زیبایی گرفتم یکی از اون ها این بود...

دوست و همکار بسیار ارزشمند؛ سلام علیکم!
 
پیام سرا پا محبت و دلسوزی شما نسبت به همکاران نمادی است از احساس وظیفه و وجدان کاری مدیری که با جان و دل بکار و همکاران خویش دلبستگی داشته و علی رغم جفائی اداری که از سوی نظام اجرائی بر او تحمیل میشود کماکان موجودیت انسانی خویش را در طبق اخلاص به یاران دیرینه اش تقدیم میدارد! هم شما و هم همه ی ما بخوبی میدانیم که در حال حاضر ساختار سیستم اجرائی ما بنحوی است که برای برون رفت خویش از گرفتاری ها و مصائبی که بدان مبتلا گردیده همواره حاشیه را جایگزین متن نموده و متن را به حاشیه برده است. و گاها برای برائت خویش از دشواریهائی که خود در سر راه خویش قرار داده به خود زنی میپردازد و گاه دوست را دشمن و دشمن را دوست میپندارد. علی ایحاله، آنگاه که دیده میشود که خدمتگزاری صدیق و درستکار چون سرکار عالی بنام عدالت مواجه با پدیده ای میشود که نه زیبنده اوست و نه سزاوارش به این ناپختگی سیستم حاکم بر نظام اداری بیشتر وقوف می یابد. لذا این حقیر بر خود فرض میداند که در مقابل این خدافظی سرکار عالی سر تعظیم فرود آورده و از خداوند منان برایتان طول عمر با عزت و عاقبت بخیری ماندگار مسئلت نماید.
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 16:7  توسط فروغ دانا  | 
دست اونایی که دم عید کام منو تلخ کردن و عیدی با ارزشی به من دادن درد نکنه.

امروز من چهل و هفت ساله شدم. بدون هیچ هیجانی. بدون هیچ شادیی.

بالاخره ماجرامو نصفه و نیمه به همسرم گفتم. خیلی ناگهانی شد. روز شنبه صبح زفتم د. ع. ا برای پی گیری شکایتم. که جوابی نگرفتم. رفتم که یه کتونی بخرم و برم پارک بانوان برای پیاده روی. کارشناسام تو خیابون بهم زنگ زدن. به بهانه تبریک سال نو و دلداری. با آخرین نفر که صحبت کردم گریه ام گرفت. خوب شد عینک به چشمم بود . سریع پریدم تو ماشینم. اما اشکام بند نمی اومد. همون موقع خوش تیپ زنگ زد. می خواست قرار محضرو برای فروش ماشین قدبلند بذاره. قبل از عید قولنامه کرده بود. وقتی گفتم الو از صدام متوجه شد. گفت تو خیابونی؟ گریه می کنی؟ و دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم. یه چند دقیقه ای به گریه من و دلداریهای اون گذشت. هنوز هم نتونستم کل ماجرا رو براش بگم. ابروی کاریم رو نتونستم از بین ببرم. دلداری هاش ابی بود روی اتیش . رفتم خونه. اما تا شب چند باری به گریه و زاری من و نصیحت های اون گذشت. بهش گفتم تو مرخصی اجباری هستم. گفتم دارم اذیت میشم و نمی خوام برم سر کار. گفت مهم نیست هر جور که راحتی. داشت زنگ میزد به منشی شرکت که برام تور کیش رو جور کنه تا برم برای تمدید اعصاب. خنده ام گرفت، گفتم شوهر جان الان وقتش نیست، بچه ها درس دارن.

دیشب به زور منو برد بازار موبایل . یه گوشی نو به عنوان کادوی تولدم خرید. شام هم بیرون بودیم.

هر روز که می خوام برم بیرون متوجه نگاه نگرانش هستم. اول پسر رو می برم دانشگاه . بعدش میرم ورزش. از دیروز تا الان ۶۵۰ گرم کم کردم. اما شبام پر از فکره. تو این مدت دوستام و همکارام  تنهام نذاشتن. با تلفن کردن ها کنارم هستن. تو این مدت مغزم خیلی کار کرده منظورم فکر کردنه. هر چی فکر می کنم به جایی نمی رسم، چرا صحبتای شفاهی شون با نوشته شون این قدر فرق داشت؟ چشمام هم خیلی کار کردن منظورم گریه هامه. دو روزی هم هست که از پاهام برای پیاده روی و ورزش کار می کشم. اما کلا بی حوصله ام.

از شوهر جان و بچه ها خواستم که موضوع سر کار نرفتنمو به کسی نگن. امشب پدر شوهر و مادر شوهرم میان خونه مون. باید پاشم شام درست کنم.

امروز صبح رفتم د.ع.ا . هنوز قاضی دستور موقت نداده بود. منشی گفت بمونم تو راهرو تا شاید قاضی رو ببینم. دیدمشون. گفت تا اخر هفته پرونده رو می بینه. توکل به خدا.

پی نوشت: این استخاره منه در مورد طرح شکایت .

کافران اهل كتاب، و (همچنين) مشركان، دوست ندارند كه از سوى خداوند، خير و بركتى بر شما نازل گردد; در حالى كه خداوند، رحمت خود را به هر كس بخواهد ، اختصاص مى‏دهد; و خداوند، صاحب فضل بزرگ است. (105)

هر حكمى را نسخ كنيم، و يا نسخ آن را به تاخير اندازيم، بهتر از آن، يا همانند آن را مى‏آوريم. آيا نمى‏دانستى كه خداوند بر هر چيز توانا است؟! (106)

آيا نمى‏دانستى كه حكومت آسمانها و زمين، از آن خداست؟! (و حق دارد هر گونه تغيير و تبديلى در احكام خود طبق مصالح بدهد؟!) و جز خدا، ولى و ياورى براى شما نيست. (و اوست كه مصلحت شما را مى‏داند و تعيين مى‏كند). (107)

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 14:27  توسط فروغ دانا  | 

سلام. سال نوی همه شما مبارک.

امروز پانزدهم فروردین نودو سه هستش. ظاهرا به چشم به هم زدنی تعطیلات تموم شد. اولین سالیه که اصلا تو تعطیلات سر کار نرفتم و این باعث شد عید متفاوتی رو تجربه کنم. 29 اسفند ساعت چهارو نیم بعد از ظهر پروازمون به بندرعباس انجام شد. سال تحویل رو تو لابی هتل گذروندیم. بعدش رفتیم قدم زدیم و شام خوردیم. دو روز اول فروردین و چهارم فروردین رو تو قشم گذروندیم. اولین روز به خرید و روز بعدی برای دیدن مناطق طبیعی گردشگری. روز دوم فروردین رو کلا گذاشتیم برای جزیره هرمز. زیباترین منطقه طبیعی ایران. خوشبختانه نسبت به سال 90 بهتر شده بود. هم از نظر گردشگری و هم از نظر تولید صنایع دستی . ناهار رو تو یه خونه محلی با میگوی سوخاری و ماهی هوور سر کردیم. دو روز باقیمونده رو هم تو بندر عبلس به گشت و گذار گذروندیم. ساعت 19 روز پنجم فروردین هم برگشتیم. سفر خوبی بود ، هم استراحت هم خرید و هم گردش . بچه ها که عاشق دیدن جاهای دیدنی هستند. تازه تو هتل هر شب سریال ها رو هم میدیدیم.

ششم و هفتم به کارهای بیمارستان گذشت. شب هشتم غذا درست کردم کیک خریدیم و شب تولد سیزده سالگی خوش خنده رو تو منزل عزیز گذروندیم.

صبح نهم من و خوش خنده و خاله رفتیم شمال. فرداش خوش تیپ و قد بلند اومدن. روز نهم که روز اصلی تولد دخترم بود کنار بابا و مامان و خونواده خواهر و برادرم تولدش رو برگزار کردیم.

برف و سرمای شمال ما رو غافلگیر کرد. یه شام خونه خواهرم رفتیم یه ناهار خونه برادرم. سیزده به در همه خونه مامانم بودیم ، ناهار و عصرونه بع صرف آش رشته. کمی هم رفتیم پیاده روی.

به جز خونه مادرشوهرم و عزیز جایی نرفتیم. دو سه جایی رو که باید ما می رفتیم مسافرت بودن. دو سه نفری هم که زنگ زدن که بیان دیدنمون ما نبودیم. امسال راصلا حوصله دید و بازدید نداشتم. امروز صبح میز پذیرایی رو بدون هیچ استفاده ای جمع کردم.

صبح چهاردهم برگشتیم. به همین سادگی تعطیلات تموم شد. الان قدبلند تو اتاقش و پشت لپ تاپشه. خوش تیپ پشت میزشه و داره با یه پروژه جدید سر و کله میزنه. خوش خنده فردا امتحان قران داره و تو اتاقش در حال درس خوندنه. من هم .... کابوس ها و نگرانی ها دست از سرم بر نمی دارن. باید از فردا دنبال کارم باشم. به خونواده هیچ چیز نگفتم. مشکل از منه. آدم نصیحت شنیدن و راهکار گرفتن نیستم. آدمی هستم که همیشه تو تنهاییهام غصه خوردم و مشکلاتم رو حل کردم.

تصمیم دارم دوباره پیاده روی رو شروع کنم. استراحت و تعطیلات  ارمغان افزایش وزن رو به همراه داشتن.

 |+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 23:5  توسط فروغ دانا  | 
می خواستم خبر خوش رو روز ۲۸ به عنوان آخرین پست سال ۹۲ با تبریک سال نو بگم. حتی تایپش هم کرده بودم. روز یکشنبه یکی از معدود روزهایی بود که وقتی برای داروی دخترم بیدار شدم برخلاف خیلی از روزها اضطراب  نداشتم. خدارو شکر کردم که قلبم آروم  می تپه. با آرامش اومدم سرکار. تا ریس جدید با یه نامه محرمانه اومد و مستندات نامه برخلاف تمام جلسات شفاهی بود .برخلاف تمام صحبت هایی که گفته بودند. فقط بهش گفتم لطفا تنهام بذارید. بعد اشک و اشک و اشک. سه نفر دیگه هم وضع بهتری نداشتن. شروع کردم به جمع کردن وسایلم. تمام وقت هم می گفتم خدایا چه کنم؟ چه کنم؟

مغزم هنگ هنگ بود.  با سردرد رفتم خونه. شب با قدبلند رفتم دندونپزشکی. مثل یه عروسک کوکی. مثل یه جسد خوابیدم. اما دیروز رفتم یه مرجع اداری. درخواستم رو ثبت کردم. امروز شماره پرونده برام اس ام اس شد. قربون خدا برم که با توکل کردن بهش یه دفعه حال خرابت خوب میشه. با کمال پر رویی تو اتاقم پشت میزم نشستم. تصمیم دارم برای اولین بار کل تعطیلات نوروز رو به کار فکر نکنم. ببخشید که ناراحت شدید. دعا می کنم روزهای پایانی سال پر از شادی و خیر باشه و سال جدید هم با خیر و خوشی شروع بشه.

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 11:23  توسط فروغ دانا  | 
متاسفم که چند نفر آدم از خدا بی خبر که در مسند قدرت نشستند خبر خوشم را به ناخوش تبدیل کردند. متاسفم برای خودم و سه نفر دیگر از اعضای پروژه که قربانی دشمنی دو نفر شدند.  حالم اصلا خوب نیست. فعلا خداحافظ.

سال خوبی داشته باشید.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 9:18  توسط فروغ دانا  | 
خونه تکونیم پنجشنبه تموم شد.

هتل هم جور شد.

خرید بهداشتی و سوپری انجام شد.

فقط مونده خرید گوشت و مرغم که امروز انجام میشه.

حال عمه ام همون طوریه. نه بدتر شده و نه بهتر.

فکر کنم یکی دو روز آینده یه خبر خوش خوش خوش بدم. منتظر باشید.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1392ساعت 15:3  توسط فروغ دانا  | 
دیشب شام رو مهمون شوهر جان بودیم. به صرف جوجه کبابی که روی بالکن کباب کرد.یعنی از چهارشنبه شب که ماکارونی درست کردم دیگه آشپزی نکردم. الحق و والانصاف شوهر جان خیلی کمک کرد.  ساعت نه و نیم به زور منو فرستاد که بخوابم. یه بار ساعت یک پاشدم و تا دو و نیم بیدار بودم. دیگه پنج صبح بیدار شدم. کارا رو کردم صبحونه خوردم و  راهی کردن بچه ها رو سپردم به خوش تیپ جان. بعد به سمت دانشگاه. یکی دیگه از همکلاسیهام که یه پستی تو یه سازمان بزرگ داره هم با همین گروه دفاع داشت.خب تو جلسه امروز چند تا مسوول بودن. استادا هم که هر کدوم پست و مقام دار. باید ساعت نه می رفتن. اصلا استرس نداشتم. اسلاید هام خیلی تمیز و بی نقص بودند. شیرینی و نسکافه و چای کیسه ای و ظروف یک بار مصرف برده بودیم. به خدمه سالن هم مبلغی دادیم برای پذیرایی. سر وقت تموم شد. قبل از چاپ یک سری تصحیحات داره که انشاالله بعد از عید.

از همه تون ممنونم. خیلی انرژی مثبت به من دادید.

 

از جلسه که دراومدم خبرا رو به شوهر و مامانم و خالم دادم. بعد به قدبلند پیامک زدم. می دونستم سر کلاسه. حالا بخونین جواب پسرم رو:

باریکلا .باید مغز تو طلا گرفت. امشب پس یه شام مشتی می خوریم دیگه؟راستی نکنه میخواستی بیست بشی؟ در هر صورت مبارکه.

من: تو مگه سر کلاس نیستی که این هوا پیام دادی.حواست کجاست؟

پسر جان: به مامان باهوشم!!!!

یه خبر خوش. این که طی یه اقدام ضربتی شوهر جان بلیط هواپیما برای بندرعباس گرفته. مونده هتل که اونم قول دادن برامون بگیرن. خدایا متشکرم. سومین خبر خوش هم که تو همین هفته بگیرم خیلی عالی میشه. خدایا کمک کن.

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 14:17  توسط فروغ دانا  | 
سلام...

دفاع کردم . با نمره ۱۹. ساعت هفت تا نه .دو نفر بودیم پشت سر هم . بعد استاد راهنما  که رییس گروه بود نامردی نکرده بود از شهرداری و شورای شهر و سازمان مدیریت هم دعوت کرده بود. به هر حال تموم شد. از دلداری هاتون ممنون.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 10:47  توسط فروغ دانا  | 
باز هم از ۴صبح بیدار بودم، یه سری ایرادات رو رفع کردم. ساعت ۸ با خوش خنده رفتیم بیمارستان. بارو بندیل هم بردم، اونجا هم چند تا اسلاید رو دوباره درست کردم. هم استاد راهنما و هم استاد مشاورم بهم زنگ زدن، توصیه های لازم رو کردن. گفتن ریلکس باشم. ساعت سه برگشتیم. ناهار خوردم و کمی استراحت کردم. از صدای خور و پف خودم بیدار شدم. این دو روز رو کاملا تمرکز می کنم و سعی می کنم که هیچ مساله ای از چشمم دور نمونه.  شنبه رو کاملا سر کارم. یکشنبه ساعت ۹ وقت دفاعمه .

فردا روز پرستاره، تولد حضرت زینب و روز پرستار مبارک.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 16:48  توسط فروغ دانا  | 
امروز پیش دفاعم انجام شد. چند تا ایراد جزئی داشت که باید رفع کنم. سردرد امونم رو از صبح بریده، با سه تا مسکن هم جواب نداده. علتش کم خوابیه. دوشب پشت سر هم از دو و سه صبح بیدار شدم و کار کردم. باید قبول کنم که  سنم دیگه جوابگو ی فعالیت این طوری نیست.

فردا با خوش خنده بیمارستانیم. تا یکشنبه صبح نصفه جون میشم. توکل به خدا....

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 17:56  توسط فروغ دانا  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا