حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 
دلم میخواد بزنم این .... نمی دونم کدوم یکی رو ولی هر چیزی که باعث میشه که نتونم برای دوستان کامنت بذارم رو . نه با لپ تاب نه با گوشیم نه با کامپیوتر معمولی. چرا؟

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 11:19  توسط فروغ دانا  | 
من و همسر برای شرکت در مراسم ختم خاله مامان هامون دوشنبه صبح رفتیم شمال. عصرش ختم تو مسجد و بعد سر خاک. شب هم شام بود. دیروز ساعت دوازده و نیم هم تهران بودیم. مادرشوهر به خاطر مریضیشون نیومدن. بچه ها رو سپردیم دستشون و رفتیم. یه تمدید اعصاب کوتاه بود. مخصوصا که عید هم جایی نرفته بودیم.  کادوی روز مادر و روز پدر رو هم دادیم. عطر و ادکلن.

دیدن آشنایان و بستگان خیلی خوب بود. به خصوص فرزندان خاله و دایی ها.  هوای اونجا بارونی و سرد شد. ولی دوست داشتم.  

مبل هامونو دادیم برای تغییر رنگ و تعویض رویه مبل. ما معمولا سالی یه بار یه کار گنده می کنیم . سال 93 هیچ کاری انجام نشده بود. افتاد اینور سال. بدون استرس و سر صبر انجامش میدیم. دیروز رفتیم رنگ چوب و رویه رو انتخاب کردیم. خیلی کار سختیه. خریدن مببل آماده راحت تره. نمی دونم خوب در میاد یا نه؟  

پی نوشت:بچه های عمه بزرگم که چند سال قبل مرحوم شده خیلی به من و خواهر و برادرم علاقه دارن. به من یه جورایی بیشتر. اون قدر از دیدنم خوشحال بودن که نگو. یکیشون که چند سالی از من بزرگتره به همسر گفت باور نمی کنم که فروغ مادر یه دانشجوی مهندسی 22 ساله باشه. بهش بیشتر میاد که خواهرش باشه. همسر هم که داشت خودشو می کشت که نتیجه شوهر خوب داشتنه!!!!!! این آقایون بلافاصله همه چیزو به نفع خودشون تموم می کنن.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:1  توسط فروغ دانا  | 
یه خانم مهربونی هستن که  تو اداره برای کمک هزینه تهیه جهیزیه برای دخترش سبزی پاک کرده و بادمجون و پیاز داغ و... برامون میاره. خیلی هم تمیز کار می کنه و با بسته بندی تمیز و مرتب برای خانم های اداره میاره. از وقتی که ایشون میاد من همیشه سبزی خوردن سر میز غذام دارم. چند روز قبل داشتم فکر میکردم بهشون سفارش اسفناج بدم . پریروز اومدن و بی هوا گفتن دوبسته اسفناج پاک کرده و شسته شده دارم. من هم از خدا خواسته. گرفتم. پریشب کنار کتلت و هویج آب پز کمی هم نرگسی اسفناج گذاشتم. برای ناهار دیروز آلو اسفناج درست کردم. برای دیشب با بقیه اسفناج که با پیاز داغ و قارچ قاطی کرده بودم مایه ای در اومد که تو خمیر یوفکا گذاشتم. چند تا سیب زمینی هم تو مایکروفر حالت تنوری کردم از وسط نصف کردم. توشونو خالی کردم و اون سیب زمینی ها رو اضافه کردم به مایه اسفناج و قارچ. اونوقت داخل سیب زمینی ها رو با همین مایه پر کردم  روشونو پنیر پیتزا ریختم و  تو مایکرو فر گریل کردم. همچنین اون خمیر یوفکاهای پر شده رو . بسیار بسیار زیبا و خوش مزه شده بود.  امروز از هر دو تا دادم خوش خنده خانم بردن مدرسه.

البته دیروز  هم اسفناج برام آورد دیگه فکر کردم هم اوور دوز میشیم هم صدای بچه ها در میاد. در نتیجه بعد از بخار پز کردن گذاشتم تو فریزر.   

پی نوشت: یه رستوران کاغذ تبلیغاتیشو انداخته بود تو خونه. اگه گفتین اسمش چی بود؟ تهیه غذای اسفناج!!!!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:8  توسط فروغ دانا  | 

من آدم وایبر بازی نیستم. اوایل کمی برام هیجان انگیز بود ولی این اواخر دیگه تازگیشو برای من از دست داده بود. البته به گفته بقیه دوستان و همکارانم برای اونا هم همین طور بوده. از اولش هم وقتی گروه تشکیل می دادند بلافاصله حذفش می کردم.

تا این که دوست دوران دانشگاهم سوسن که هنوز هم باهاش ارتباط دارم هفته قبل بهم زنگ زد و گفت دوست دیگه مون نسرین که سالهاست با شوهر و بچه هاش تو انگلیس زندگی می کنه پنجشنبه داره میاد ایران و فقط یه هفته اینجاست. اونم می خواد روز جمعه یه مهمونی بگیره و به همین خاطر یه گروه تو وایبر تشکیل میده از خانم های همکلاسی ما که بیان دور هم جمع بشیم. گروه رو تشکیل داد و این دفعه دیگه حذفش نکردم. وای دیدن عکس بچه ها بعد از 23 سال که از فارغ التحصیلیمون گذشته بود عالی بود. من و سوسن و آزاده که هر سه تامون ازخطه شمال هستیم با هم هم خونه بودیم. آزاده هم یه روزه با هواپیما خودش رو از شهرستان رسوند.

عالی بود عالی. دیدن بچه ها بعد از این همه سال. خانم های بین 48 تا 50 ساله که همگی تشکیل خونواده داده بودن و دیدن تغییراتشون خیلی هیجان انگیز بود. یکی دیگه از بچه ها که برای تعطیلات عید از آمریکا برگشته بود هم اومد و دیدن اون هم برامون غافلگیر کننده بود. از بعد از مهمونی همین طور عکس هاست که تو وایبر برامون میاد.

یه چیز جالب این که بچه ها خیلی سر حال بودن . به نظر من حتی یه ده سالی از سن واقعی خودشون کم تر نشون میدادن. به گفته همه شون من به نسبت بقیه کمتر تغییر کرده بودم و این جای بسی خوشوقتی بود. شاید به خاطر این که من همیشه قیافه طبیعی رو بیشتر ترجیح میدم.

پی نوشت: فکر می کردم با عیدی و کادوهای تولدی که همسرداده  دیگه روز زنو بدون کادو سر کنم ولی یه بلوز سبز زمردی خوشگل کادوی روز زنم بود. حالا باید بگردم برای کادوی روز مرد چیزی تهیه کنم. نظر خودم ادکلنه .

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 9:58  توسط فروغ دانا  | 
دیروز مثل همیشه رفتم خونه. ساعت 6 برام مراسم تولد گرفتن. همسر کیک خریده بود . با یه شال خیلی زیبا و یه عطر. و مبلغی نقدی درون پاکت. شام از طرف پسر. دختر یه نوشته زیبا با تبریک تولد ( مادر مهربانم چهل و هشتمین بهار زندگیت مبارک)  

همکارم هم یه شال. مامانم بلوز، خواهرم کتاب. پدرشوهر و مادرشوهر و  مادربزرگ شوهر نقدی. 

پی نوشت: خودم به خودم دو تا کتاب هدیه دادم. توش هم نوشتم  تولدم مبارک.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:0  توسط فروغ دانا  | 
امروز 48 ساله شدم. به همین سادگی.  

روز تولد پارسالم 8 کیلو بیشتر از امروز بودم. یعنی پارسال 47 ساله بودم با 8 کیلو وزن بیشتر. امسال 48 ساله هستم با 8 کیلو کمتر. ایا باید خوشحال باشم؟ کدام بهتر است؟

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:54  توسط فروغ دانا  | 
امروز 48 ساله شدم. به همین سادگی.  

روز تولد پارسالم 8 کیلو بیشتر از امروز بودم. یعنی پارسال 47 ساله بودم با 8 کیلو وزن بیشتر. امسال 48 ساله هستم با 8 کیلو کمتر. ایا باید خوشحال باشم؟ کدام بهتر است؟

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:49  توسط فروغ دانا  | 

سال 93 گذشت. خیلی بد گذشت. اولش با مساله کارم. بعدش با توفانی که توی زندگیمون اومد. صحنه ها و ماجراهایی رو از پیش رو گذروندیم که اصلا تصورش رو هم نمی کردیم. روزهای آخر خیلی بد بود. خیلی سخت تر از بقیه روزها بود. ترجیح میدم بقیه رو تو ادامه مطلب بخونید. رمز ندارد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:40  توسط فروغ دانا  | 
از بس سرم شلوغه حتی به خوندن کامنت ها و وبلاگ ها نمی رسم. 

تقریبا کارای اصلی خونه تکونی تموم شده فقط مونده جارو و گردگیر برای روزهای آخر. 

دیروز با همسر رفتیم پی گیری پرونده مزاحمت. پرونده رفته مجتمع قضایی . وقت دادگاه 6 اردیبهشت سال 94. فکر می کنم برای مزاحم پیامک رفته. چون از چهارشنبه با یه خط موبایل اعتباری مزاحمت ها رو شروع کرده. برای موبایل من و همسر ، خونه پدرشوهر و خونه پدرم .   

سال گذشته یه همچین روزی دفاع پایان نامه داشتم. بعدش خونه تکونی و بعدش جریان کارم.  

امسال که سال بدی از هر نظر برام بوده. برنامه ای برای عید نداریم. من که عادت به مسافرت حتی سه چهار روزه تو عید رو داشتم، برای من تو خونه بودن خیلی سخته. نمی خوام دید و بازدید هم داشته باشم. خونه تکونی رو فقط برای دل خودم انجام میدم.  

بچه ها با کمک پدرشون حسابی خرید کردند. من هیچی نخریدم. مهم نیست.

خواب نذری دیدم. نذر کردم. فردا تو یه حسینیه مثل خوابی که دیدم انجام میشه.  ختم 40 روزه سوره "یس" رو شروع کردم. امید دارم به رحمانی و رحیمی خداوند....

گاهی فکر می کنم بیشتر از این نمی تونم تلاش کنم . باید بقیه هم بخوان. توکل به خدا.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:41  توسط فروغ دانا  | 
لایه رویی پرده پذیرایی رو در آوردیم رفته خشکشویی. لایه زیری رو خودم با ماشین می شورم و سریع آویزون می کنیم. 

دیروز بقیه کابینت ها ی آشپزخونه رو تمیز کردم.  

شام هم سوپ سفید گذاشتم. مادرشوهرم هم شیرین پلو داده بود. همسر با مغز گوسفند خوراک درست کرد که کسی جز خودش نخورد. اصلا دو روز پیش رفته بود شهر وند سیرابی و مغز و کله پاچه پاک کرده گرفته بود. تا حالا که سیرابی و مغز رو فقط خودش خورد. من که اصلا از یک کیلومتری هیچ کدوم از اینا رد نمی شم. کله پاچه رو هم درست کرد و قد بلند با پدرش خوردن.  

دیگه همین ها. از تمیزکاری خسته نباشید.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:30  توسط فروغ دانا  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا