حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 
حرف دارم خیلی زیاد . اما نوشتنشون سخته. "روزهای کشدار تابستان" خدایا! این عبارتو تو کدوم کتاب دیدم؟ حالا در مورد من صدق می کنه.... تموم سال تحصیلی رو می گذرونیم به امید تابستون. تابستونمون هم که این.... دوشنبه این هفته قدبلند امتحان ترم تابستونیش رو میده و به سلامتی 5 واحد رو پاس می کنه. استخری که هر سال خوش خنده رو می بردم هنوز بازسازیش تموم نشده و راه نیفتاده. اما من و دختر جان با هم ایروبیک ثبت نام کردیم. فردا جلسه پنجمه. درد سیاتیک و بی حوصلگی نذاشت که امسال مثل سال قبل پیاده روی کنم. اما تو سالن ورزشی اداره هم تردمیل هست و هم وسایل ورزشی .سعی می کنم با اون جبران کنم... با همسر جان شاخ تو شاخ شدیم. این دفعه نه اون کوتاه میاد و نه من... کارش که زیاد میشه زن و فرزند رو از یاد میبره... خسته شدم از این همه رخوت و بی برنامگی. نمی تونم بفهمونم بهش که این روزهای عمرمونه که داره باری به هر جهت میگذره....
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 9:30  توسط فروغ دانا  | 
تا حالا چند بارگفتم که به کتاب خیلی علاقه مندم به خصوص رمان.چند روز قبل که کتابخونه رو تمیز و مرتب می کردم  یکی یکی کتاب ها رو برداشتم و  گردگیری کردم. روشونو نگاه کردم . اسمشونو. نویسنده شونو .

کتاب های جلال آل احمد . کتاب زن زیادیشو که منتخب چند تا داستانه سال ۵۹ خوندم. و بعد به تدریج کتاب های دیگه.

سیمین دانشور. کتاب سووشونشو وقتی نوجوون بودم خوندم. زری، یوسف ، عمه خانم ، خان عمو، خسرو و دوقلو ها... چه کتاب ملموسی. اگه کسی بخواد سووشونو فیلم کنه کیو برای نقش زری و یوسف انتخاب می کنه؟البته شنیدم چند سال قبل یه تئاتر از روش ساختن ولی من ندیدمش. و بعد کتابهای بعدی و آخریشون ساربان سرگردان و جزیره سرگردانی. آخرین قسمت این سه گانه هم که کویر سرگردانی باشه اجازه چاپ هنوز پیدا نکرده.

کتاب های محمد دولت آبادی. کلیدرش. مارال ، گل محمد، بلقیس ، زیور و .... از این هم  کی می تونه یه فیلم جذاب تهیه کنه؟ فیلم که نمیشه سریال چندین قسمتی باید باشه. آوسنه بابا سبحان- روزگار سپری شده مردم سالخورده.

کتاب های علی اشرف درویشیان که تو سال های اول انقلاب خیلی طرفدار داشت.

کتاب های مذهبی.

کتاب های شعر. از شاهنامه و دیوان حافظ و بوستان و گلستان سعدی و صائب تبریزی گرفته تا شعر های فروغ فرخزاد و مهدی سهیلی و اخوان ثالث و سهراب سپهری و ....

رمان های متنوع ایرانی و خارجی. ریشه ها-  دزیره- بادبادک باز و دو رمان دیگه خالد حسینی- کتاب های اوریانا فالاچی.

کتاب های جیبی و  کوچولو.

کتاب های بزرگ و سنگین.

کتاب های مربوط به جنگ ایران و عراق.

و.......

آخ چه دنیایی داشتم و دارم با این کتاب ها و نویسنده ها.

 

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 9:5  توسط فروغ دانا  | 
و البته واضح و مبرهن است که خانواده ما جزو افرادی بودند که تعطیلات فرخنده را به نگهبانی لز دروازه های شهر تهران گذراندند.

ما ماندیم دو بار سینما رفتیم . یکی فرشته ها با هم می آیند و یکی امروز. 

می خواستیم برویم.کاخ گلستان و سعد آباد اما تلفن ها پاسخگو نبودند.

یک شام ویک ناهاررا خودمان خانوادگی بیرون خوردیم.

نهار امروز را مهمان پدر شوهر اینها در رستوران مروارید بودیم.

دو کتابخانه را گردگیری کردم. تک تک کتابها را پاک کرده و نگاهشان کردم.

یکی از بوفه ها را خالی کرده ظرفهایش را شستم و مجددا چیدم

کمد لباس و کیف ها و کفش هایم را از نو مرتب کردم.

اامروز ساعت ۵صبح فهمیدم که آب به دلیل ترکیدگی شاه لوله اصلی از نیمه شب قطع شده. اینها را از اطلاعات سازمان آب ساعت ده صبح فهمیدیم. اما تا ظهر که آب قطع بود. ساعت دو که به منزل برگشتیم وصل شده بود. از ذخیره آبی که همیشه دارم استفاده شد.

 |+| نوشته شده در  جمعه دهم مرداد 1393ساعت 16:5  توسط فروغ دانا  | 

من هیچوقت آوای انتظار روی گوشی همرام نمیذارم. اطرافیانم هم این عادتو ندارن. تو سازمان قبلی بعضی کله گنده ها اینطوری بودن و خب وقتی باهاشون تماس می گرفتی انواع و اقسام نوحه و آواز سنتی و سخنرانی و ... رو میشنیدی. این روزا دو سه مورد پیش اومده که واقعا هم خنده دار بوده هم تاسف آور. به دلیل نوع کارم لازم بود برای پی گیری یه بیماری مهم زنگ بزنم به بیمارا. بیمارایی که بعضا از سفر معنوی اومده بودن. حالا منو تصور کنین اینور گوشی در حالی که موبایل اون طرف داره زنگ میزنه. به جای زنگ معمولی صدای محسن یگانه میاد با اون آهنگ تند و ضربی «دوستت دارم من دیوونه ....» حال منو اینور تصور کنین. باید خودمو معرفی کنم ، جدی باشم ، حال بیمار و اطرافیانشو بپرسم و... اما درحالی که از خنده در حال خفه شدنم شوهر طرف جوابمو میده. به زور خودمو نگه میدارم و سلام و علیک می کنم. اما دیگه اگه حرفمو نزنم رو دلم میمونه. میگم آقا تورو خدا این چه آهنگیه که گذاشتین. شما هم با خانم همسفر بودین؟ میگه بله. می گم برادر من بذار یه ماه اقلا از سفرت بگذره بعد یادتون بره و برگردین به حالات قبلی. گوشیو که قطع می کنم فکر می کنم احتمالا تازه ازدواج کردن و این آهنگو برای نشون دادن علاقه اش به تازه عروس گذاشته ولی مگه تکنولوژی اونقدر پیشرفت نکرده که آوای انتظارو فقط برای عشقش پخش کنه؟

مورد دوم هم یه تلفنی بود که باید به موبایل یه صراف می زدم. کارمند یه صرافی معروف. باز هم با یه ترانه مواجه شدم در خصوص اینکه اگه قهر کنی من میمیرم و این حرفا. آخه اینم شد کار؟

پی نوشت 1: دو تا فیلم برف و فرشته ها با هم می آیند رو دیدم. خوب بودن.

پی نوشت 2: این روزا دچار هنگ شدگی مغز شدم.  در مورد خیلی چیزا فکر میکنم ولی رو کاغذ نمی تونم بیارم.

پی نوشت ۳:دوست عزیزی به نام مشاور برای پست مشاوره یه کامنت مفصل در مورد فرایند مشاوره نوشتن. خوندنش خالی از لطف نیست.

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 18:40  توسط فروغ دانا  | 

امروز مشاوره بودم. 50 دقیقه طول کشید. نمی دو نستم از کجا شروع کنم. با سوال خانم دکتر و جواب من شروع شد. خجالت می کشم ولی این ها واقعا نتیجه مشاوره امروزم بوده.نتیجه:

من یه خانم هستم با آی کیو و ای کیوی بالا. سال هاست که همه چیزو مدیریت کردم که اکثرا با موفقیت بوده. بعد مدیریت در من قویه . اطرافیان من که یا آی کیو یا ای کیوشون از من پایین تر باشه ناخواسته از این خصلت من استفاده می کنن.جز خودم هیچکس نمی تونه بهم کمک کنه. من با این مدل زندگی کردن اخت شدم و انرژی می گیرم. البته لازمه هر وقت که نمی تونم به دیگران اعلام کنم. به جلسه مشاوره بعدی نیاری نیست.ودر آخر چیزی رو گفت که به نظرم نکته مهمی بود . گفت سعی کن دخترت مثل خودت بار بیاد ولی مثل خودت عمل نکنه.

پی نوشت:حداقل راضیم که شجاعت رفتن پیش مشاور رو داشتم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 22:12  توسط فروغ دانا  | 

من و خوش خنده سه شنبه هفته قبل رفتیم شمال و شنبه برگشتیم. عصر شنبه به جمع و جور کردن وسایلی که مامانم همرام کرده بود ( چند جور سبزی و فلفل سبز و خیار محلی و رب آلوچه و سیر و مربا و ... ) گذشت. خستگی خودم کم بود دو تا سبد آلبالو و زردالو همکار خوش تیپ از دماوند آورده بود که باید اونا روهم  سرو سامون میدادم. منی که از مربا پختن و ترشی درست کردن و شیرینی پزی فراری هستم. دیروز آلبالو ها رو از هسته جدا کردم . شکر لابه لاش ریختم و گذاشتم تا امروز مربا و شربت درست کنم.

پی نوشت: امروز پسرم 21 سالش تموم میشه. از فردا وارد ۲۲ سالگی میشه. هیچ چیز خاصی برای این روز به ذهنم نمیاد که بنویسم. روحم خسته است. فردا اولین جلسه مشاوره با یه خانم دکتر روانشناس دارم که مشاور یکی از آشنا ها بوده. عضو هیآت علمی دانشگاه معتبری هم هست. نمی دونم اصلا مشاوره چه جوریه . شاید کمی برای آزاد کردن ذهنم کمک کنه.

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 11:30  توسط فروغ دانا  | 
بعضی از تبلیغات تلویزیون واقعا اعصاب خورد کنه. به شعور آدم توهین می کنه . مثلا:

تبلیغ مایع ظرفشویی پ... یه خانم تو میدون آزادی که به شعاع چند صد متریش یه سوپر هم نیست تو زنبیل حصیریش یه دونه مایع گذاشته و هی تعریف می کنه. یعد یه خانوم تو میدون نقش جهان اصفهان با لهجه ای که چند برابر شدید ترش کرده می گه آخه خیلی تمیز می کوند و... یه خانم تو شیراز دم حافظیه هم همین حرفا رو می زنه . یعنی یه آقا از مایع استفاده نمی کنه؟

تبلیغ شربت س.. نشستن تو خونه تو یه حیاط درندشت هی زنگ خونه رو می زنن هی فک و فامیل آقا میان هی آقا دستور شربت میده... آقا دستش درد میگیره خودش درست کنه؟

تبلیغ پودر لباسشویی پ... یه بچه کنار مادرش نشسته . بعد مجری از اون میپرسه خب عزیزم تولدت چطور بود؟ مادرش جواب میده خوب بود ولی لباسش لک شد. بچه هه همین طور به دهن مادره نگاه می کنه. لباسی هم که دست مادره است برای یه بچه دو ساله است....

تبلیغ کرم ر... سوپ میریزه رو دست یه دختر شیطون. میسوزه. مادره با کرم درمانش میکنه. چند ماه بعد نه موهای بچه مدلش تغییری کرده نه بزرگتر شده نه لباسش عوض شده...

بیلبورد تو بزرگراه مدرس در مورد روغن مایع ل... بچه عاشقانه مادرشو در آغوش کشیده . کنارشون هم یه روغن مایع هستش. یعنی مادری دوست داشتنیه که آشپزیش بهتر باشه..

تبلیغ محصولات ها... برنج و خورش خوشمزه اصلا ربطی به دستپخت خانم نداره. برنج که مال برنجشونه خورش هم کار روغنشونه...

تبلیغ پودر لباسشویی وش ا... خانم همسایه اصلا لباسای خودشو نمیشناسه و لباسای همسایه رو از رو طناب برمیداره. حالا اگه لباس منشوری اون تو باشه چی؟ اصلا خانم انقدر خنگه؟

اگه یکذره بشینن و فکر کنن که دارن چیکار می کنن اونوقت این قدر ما رو حرص نمیدن.

پی نوشت: شاید فردا من و خوش خنده عازم شمال باشیم.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم تیر 1393ساعت 12:12  توسط فروغ دانا  | 
تو روزای قبل اصلا یادم رفت که بگم پایان نامه رو صحافی کردم و کارای لازم برای فارغ التحصیلی رو انجام دادم. یکی از مدارکی که خواسته بودند دانشنامه دوره دکترای عمومیم بود که من هیچوقت دنبالش نرفته بودم. این دانشگاه نزدیک اون دانشگاهه . امروز سر راه رفتم دانشگله دوره جوانیم. فکر کردم کارا طول میکشه ولی ساعت ده و نیم دانشنامه و ریز نمرات و مدرک دیپلم دبیرستانم رو گرفتم. معدل کتبی دیپلمم نوزده و شانزده معدل کلم نوزده و شصت و نه و معدل دوره دانشگاهم نزدیک هفده. عکس روی مدرک دیپلمم مال شانزده سالگیم بود. برای خودم هم غریبه بود. کلی با خوش خنده به عکسم خندیدیم.زمانی که منتظر اماده شدن دانشنامه بودم رفتم قسمت تحصیللت تکمیلی. گفته بودم که سال ۷۰ یک روز قبل از شروع رزیدنتی بیهوشی انصراف دادم؟ یه دفعه گفتم ببینم اگه بتونم اون رو زنده کنم ادامه بدم. کارم افتاد دست یه خانم مهربون. کل پرونده رو زیرو رو کرد. اما هیچ ردی نبود. گفت چون قبل از شروع دوره انصراف دادید هیچ مدرکی از اون نیست. 

ت. بعدش هم گفت اصلا سنی که تو مدارک هست به شما نمیاد. ما هم کلی خوشحال شدیم. البته چون عزمم رو واقعا جزم کرده بودم که اگه بتونم ادامه تحصیل بدم ناراحت شدم. فکر می کنم پشتکارم از خیلی از امروزی ها بیشتره. 

بعدش هم رفتم اون یکی دانشگاه . گفتن یه ماه دیگه مدرکم حاضر میشه. مجبور شدم مرخصی بگیرم و برگشتم خونه . ولی روز خوبی بود. این جمله رو به اقایی که کارامو انجام میداد هم گفتم . بهش گفتم `چه روز خوبیه امروز`با تعجب نگام کرد. چرا؟ نمیشه ادم تو محیط اداری راحت حرف بزنه؟

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 15:49  توسط فروغ دانا  | 

هرچی که قوی تر به نظر بیای، هرچی که از نظر دیگران مدیر تر و مدبر تر به نظر بیای ، کارت سخت تر میشه. می رسی به این جایی که الان من هستم . تو محل کارم مشکلی نیست. تو خونواده منظورمه . باید همیشه در صحنه باشم ، غر نزنم ، آماده همکاری باشم و انرژی بیش از اندازه داشته باشم. اونوقت میشه این وضع حالای من . همیشه انگار به عالم و آدم بدهکارم. به همه . به دوست خانوادگی ، به بچه، به شوهر ، به خواهر ..... انگار نه انگار که من هم آدمم. خسته میشم ، مریض میشم ، فاز دپرشن برمی دارم ، حوصله خونه داری ندارم ، حوصله مهمونداری ندارم، همسر حالت منو درک نمی کنه. خواهر نمی فهمه که چقدر من گرفتارم. بچه ها وقتی می بینن که بعد از صحبت با پدر و مادرم دارم یواشکی اشکامو دور از چشم اونا پاک می کنم و بغضمو فرو میدم با نگاه متعجب به مادرشون نگاه می کنن و بعد هم یادشون میره که اصلا بپرسن مادرشون چشه؟ راستی من چم شده؟ دیگه نمی کشم. دلم یه بغل محکم می خواد با دو تا گوش شنوا که فقط بگم و اون گوش کنه. ولی کو گوش بیکار؟ اصلا کو گوشی که برای من وقت بذاره. چرا همیشه من باید برای همه وقت داشته باشم؟ دلم می خواد برم یه گوشه و هیچ فکری به ذهنم نیاد. هیچ وظیفه ای برعهده نداشته باشم. هیچ وقت با دیگری مقایسه نشم. بدون این که حرفی بزنم اطرافیان بفهمن که من نیاز به آرامش دارم. چرا درک نمی کنن؟ چرا اگه تلفن خونه رو از پریز بکشم و موبایلم رو سایلنت کنم همه دچار تشویش میشن؟ چرا حق ندارم گاهی در دسترس نباشم؟ چرا اگه همسر گرفتاره من باید بی حوصلگی بچه ها رو درمان کنم؟ چرا برعکس وقتی که من میرم ماموریت باز هم منم که برای نبودنم باید برنامه ریزی کنم و برای همه راهکار ارائه بدم و وقتی برگشتم دو برابر کار کنم و هیچ کس نفهمه که انرژی من رو به اتمامه. بعد چرا وقتی یه همچین سفری همسر میره اصلا نگران هیچی نیست؟ نه آب و نه نون و نه خرابی وسیله خونه و نه بچه ها و نه حتی والدین خودش؟ خودم مقصرم. خودم. اگه از اول یه زن آویزون و بی دست و پا به نظر می اومدم که در همه حال باید یکی کنارم باشه تا چرخ زندگی بچرخه این طور نمی شد. نمی فهمم که چرا همسر حق داره گاهی در دسترس نباشه ولی من حق ندارم؟ چرا اگه تصمیم گرفتم به دلیل توهین هایی که به شخصیت من در مراودات دوستانه و خانوادگی شد قطع رابطه کنم از طرف بچه ها متهم میشم به بچگانه رفتار کردن؟ تا کی باید همه بگن تو عاقلی از تو بیشتر از اینا انتظار می رفت؟

این موارد اصلا ربطی به مساله کاریم نداره. شکر خدا از اون نظر فعلا در یک حالت ثابت هستم. ربط به خودم و ارتباطاتم داره. فکر کنم نیاز به یه مشاوره حسابی پیش یه مشاور قوی دارم. اگه سراغ دارین اسم و تلفنشو برام بذارین. ترجیحا خانم باشه.

 |+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم تیر 1393ساعت 9:22  توسط فروغ دانا  | 
برای تعطیلات تابستان حداقل برنامه هایی که در ذهن داشتیم این ها بود: ثبت نام خوش خنده برای ادامه آموزش شنا ثبت نام خودم و خوش خنده برای کلاس ایروبیک پیاده روی و ورزش صبحگاهی انتخاب ترم تابستانی برای قد بلند مسافرت حداقل یکی در خرداد به شمال و یکی بعد از ماه مبارک به یک جای خنک مثلا تبریز مسافرت به کیش من و خوش خنده با همراهان خانم دو مهمانی قبل از ماه رمضان تعویض ماشین قدبلند و چند تای دیگر.. به سمع و نظرتان می رسانم که هیچکدام تا کنون انجام نشد. استخر همیشگی در حال بازسازی است تا بعد از ماه رمضان. پس شنا و ایروبیک به تعویق می افتد. پیاده روی را می روم و نمی روم. تق و لق است برنامه. به خاطر ماموریت خودم مسافرت شمال نشد. حداقل تا آخر ماه رمضان درگیر کارم هستم و به هزار دلیل پنهان و آشکار حوصله مهمانداری ندارم. قدبلند امروز دانشگاه بود و دوبار برای انتخاب واحد پول واریز کرد. دو بار خطا داد و ساعت دوازده و نیم که بالاخره پول واریز شد واحدهای مورد نظرش صفر شده بود. قرار شد فردا سری به دانشگاه بزند. خوش تیپ جان به شدت درگیر پروژه اش است. حتی روزهای تعطیل هم می رود سرکار. اگر به این شیوه ادامه پیدا کند دور مسافرت به جای خنک به همراه خانواده را باید خط کشید. پی نوشت: از مامان و بابا هم که خواستم بیایند تهران گفتند مگر تهران چه خبر است تو گرما و دود بیاییم . دست بچه هایت را بگیر و بیا شمال.!
 |+| نوشته شده در  دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 13:33  توسط فروغ دانا  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا