حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

امروز مشاوره بودم. 50 دقیقه طول کشید. نمی دو نستم از کجا شروع کنم. با سوال خانم دکتر و جواب من شروع شد. خجالت می کشم ولی این ها واقعا نتیجه مشاوره امروزم بوده.نتیجه:

من یه خانم هستم با آی کیو و ای کیوی بالا. سال هاست که همه چیزو مدیریت کردم که اکثرا با موفقیت بوده. بعد مدیریت در من قویه . اطرافیان من که یا آی کیو یا ای کیوشون از من پایین تر باشه ناخواسته از این خصلت من استفاده می کنن.جز خودم هیچکس نمی تونه بهم کمک کنه. من با این مدل زندگی کردن اخت شدم و انرژی می گیرم. البته لازمه هر وقت که نمی تونم به دیگران اعلام کنم. به جلسه مشاوره بعدی نیاری نیست.ودر آخر چیزی رو گفت که به نظرم نکته مهمی بود . گفت سعی کن دخترت مثل خودت بار بیاد ولی مثل خودت عمل نکنه.

پی نوشت:حداقل راضیم که شجاعت رفتن پیش مشاور رو داشتم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 22:12  توسط فروغ دانا  | 

من و خوش خنده سه شنبه هفته قبل رفتیم شمال و شنبه برگشتیم. عصر شنبه به جمع و جور کردن وسایلی که مامانم همرام کرده بود ( چند جور سبزی و فلفل سبز و خیار محلی و رب آلوچه و سیر و مربا و ... ) گذشت. خستگی خودم کم بود دو تا سبد آلبالو و زردالو همکار خوش تیپ از دماوند آورده بود که باید اونا روهم  سرو سامون میدادم. منی که از مربا پختن و ترشی درست کردن و شیرینی پزی فراری هستم. دیروز آلبالو ها رو از هسته جدا کردم . شکر لابه لاش ریختم و گذاشتم تا امروز مربا و شربت درست کنم.

پی نوشت: امروز پسرم 21 سالش تموم میشه. از فردا وارد ۲۲ سالگی میشه. هیچ چیز خاصی برای این روز به ذهنم نمیاد که بنویسم. روحم خسته است. فردا اولین جلسه مشاوره با یه خانم دکتر روانشناس دارم که مشاور یکی از آشنا ها بوده. عضو هیآت علمی دانشگاه معتبری هم هست. نمی دونم اصلا مشاوره چه جوریه . شاید کمی برای آزاد کردن ذهنم کمک کنه.

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 11:30  توسط فروغ دانا  | 
بعضی از تبلیغات تلویزیون واقعا اعصاب خورد کنه. به شعور آدم توهین می کنه . مثلا:

تبلیغ مایع ظرفشویی پ... یه خانم تو میدون آزادی که به شعاع چند صد متریش یه سوپر هم نیست تو زنبیل حصیریش یه دونه مایع گذاشته و هی تعریف می کنه. یعد یه خانوم تو میدون نقش جهان اصفهان با لهجه ای که چند برابر شدید ترش کرده می گه آخه خیلی تمیز می کوند و... یه خانم تو شیراز دم حافظیه هم همین حرفا رو می زنه . یعنی یه آقا از مایع استفاده نمی کنه؟

تبلیغ شربت س.. نشستن تو خونه تو یه حیاط درندشت هی زنگ خونه رو می زنن هی فک و فامیل آقا میان هی آقا دستور شربت میده... آقا دستش درد میگیره خودش درست کنه؟

تبلیغ پودر لباسشویی پ... یه بچه کنار مادرش نشسته . بعد مجری از اون میپرسه خب عزیزم تولدت چطور بود؟ مادرش جواب میده خوب بود ولی لباسش لک شد. بچه هه همین طور به دهن مادره نگاه می کنه. لباسی هم که دست مادره است برای یه بچه دو ساله است....

تبلیغ کرم ر... سوپ میریزه رو دست یه دختر شیطون. میسوزه. مادره با کرم درمانش میکنه. چند ماه بعد نه موهای بچه مدلش تغییری کرده نه بزرگتر شده نه لباسش عوض شده...

بیلبورد تو بزرگراه مدرس در مورد روغن مایع ل... بچه عاشقانه مادرشو در آغوش کشیده . کنارشون هم یه روغن مایع هستش. یعنی مادری دوست داشتنیه که آشپزیش بهتر باشه..

تبلیغ محصولات ها... برنج و خورش خوشمزه اصلا ربطی به دستپخت خانم نداره. برنج که مال برنجشونه خورش هم کار روغنشونه...

تبلیغ پودر لباسشویی وش ا... خانم همسایه اصلا لباسای خودشو نمیشناسه و لباسای همسایه رو از رو طناب برمیداره. حالا اگه لباس منشوری اون تو باشه چی؟ اصلا خانم انقدر خنگه؟

اگه یکذره بشینن و فکر کنن که دارن چیکار می کنن اونوقت این قدر ما رو حرص نمیدن.

پی نوشت: شاید فردا من و خوش خنده عازم شمال باشیم.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم تیر 1393ساعت 12:12  توسط فروغ دانا  | 
تو روزای قبل اصلا یادم رفت که بگم پایان نامه رو صحافی کردم و کارای لازم برای فارغ التحصیلی رو انجام دادم. یکی از مدارکی که خواسته بودند دانشنامه دوره دکترای عمومیم بود که من هیچوقت دنبالش نرفته بودم. این دانشگاه نزدیک اون دانشگاهه . امروز سر راه رفتم دانشگله دوره جوانیم. فکر کردم کارا طول میکشه ولی ساعت ده و نیم دانشنامه و ریز نمرات و مدرک دیپلم دبیرستانم رو گرفتم. معدل کتبی دیپلمم نوزده و شانزده معدل کلم نوزده و شصت و نه و معدل دوره دانشگاهم نزدیک هفده. عکس روی مدرک دیپلمم مال شانزده سالگیم بود. برای خودم هم غریبه بود. کلی با خوش خنده به عکسم خندیدیم.زمانی که منتظر اماده شدن دانشنامه بودم رفتم قسمت تحصیللت تکمیلی. گفته بودم که سال ۷۰ یک روز قبل از شروع رزیدنتی بیهوشی انصراف دادم؟ یه دفعه گفتم ببینم اگه بتونم اون رو زنده کنم ادامه بدم. کارم افتاد دست یه خانم مهربون. کل پرونده رو زیرو رو کرد. اما هیچ ردی نبود. گفت چون قبل از شروع دوره انصراف دادید هیچ مدرکی از اون نیست. 

ت. بعدش هم گفت اصلا سنی که تو مدارک هست به شما نمیاد. ما هم کلی خوشحال شدیم. البته چون عزمم رو واقعا جزم کرده بودم که اگه بتونم ادامه تحصیل بدم ناراحت شدم. فکر می کنم پشتکارم از خیلی از امروزی ها بیشتره. 

بعدش هم رفتم اون یکی دانشگاه . گفتن یه ماه دیگه مدرکم حاضر میشه. مجبور شدم مرخصی بگیرم و برگشتم خونه . ولی روز خوبی بود. این جمله رو به اقایی که کارامو انجام میداد هم گفتم . بهش گفتم `چه روز خوبیه امروز`با تعجب نگام کرد. چرا؟ نمیشه ادم تو محیط اداری راحت حرف بزنه؟

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 15:49  توسط فروغ دانا  | 

هرچی که قوی تر به نظر بیای، هرچی که از نظر دیگران مدیر تر و مدبر تر به نظر بیای ، کارت سخت تر میشه. می رسی به این جایی که الان من هستم . تو محل کارم مشکلی نیست. تو خونواده منظورمه . باید همیشه در صحنه باشم ، غر نزنم ، آماده همکاری باشم و انرژی بیش از اندازه داشته باشم. اونوقت میشه این وضع حالای من . همیشه انگار به عالم و آدم بدهکارم. به همه . به دوست خانوادگی ، به بچه، به شوهر ، به خواهر ..... انگار نه انگار که من هم آدمم. خسته میشم ، مریض میشم ، فاز دپرشن برمی دارم ، حوصله خونه داری ندارم ، حوصله مهمونداری ندارم، همسر حالت منو درک نمی کنه. خواهر نمی فهمه که چقدر من گرفتارم. بچه ها وقتی می بینن که بعد از صحبت با پدر و مادرم دارم یواشکی اشکامو دور از چشم اونا پاک می کنم و بغضمو فرو میدم با نگاه متعجب به مادرشون نگاه می کنن و بعد هم یادشون میره که اصلا بپرسن مادرشون چشه؟ راستی من چم شده؟ دیگه نمی کشم. دلم یه بغل محکم می خواد با دو تا گوش شنوا که فقط بگم و اون گوش کنه. ولی کو گوش بیکار؟ اصلا کو گوشی که برای من وقت بذاره. چرا همیشه من باید برای همه وقت داشته باشم؟ دلم می خواد برم یه گوشه و هیچ فکری به ذهنم نیاد. هیچ وظیفه ای برعهده نداشته باشم. هیچ وقت با دیگری مقایسه نشم. بدون این که حرفی بزنم اطرافیان بفهمن که من نیاز به آرامش دارم. چرا درک نمی کنن؟ چرا اگه تلفن خونه رو از پریز بکشم و موبایلم رو سایلنت کنم همه دچار تشویش میشن؟ چرا حق ندارم گاهی در دسترس نباشم؟ چرا اگه همسر گرفتاره من باید بی حوصلگی بچه ها رو درمان کنم؟ چرا برعکس وقتی که من میرم ماموریت باز هم منم که برای نبودنم باید برنامه ریزی کنم و برای همه راهکار ارائه بدم و وقتی برگشتم دو برابر کار کنم و هیچ کس نفهمه که انرژی من رو به اتمامه. بعد چرا وقتی یه همچین سفری همسر میره اصلا نگران هیچی نیست؟ نه آب و نه نون و نه خرابی وسیله خونه و نه بچه ها و نه حتی والدین خودش؟ خودم مقصرم. خودم. اگه از اول یه زن آویزون و بی دست و پا به نظر می اومدم که در همه حال باید یکی کنارم باشه تا چرخ زندگی بچرخه این طور نمی شد. نمی فهمم که چرا همسر حق داره گاهی در دسترس نباشه ولی من حق ندارم؟ چرا اگه تصمیم گرفتم به دلیل توهین هایی که به شخصیت من در مراودات دوستانه و خانوادگی شد قطع رابطه کنم از طرف بچه ها متهم میشم به بچگانه رفتار کردن؟ تا کی باید همه بگن تو عاقلی از تو بیشتر از اینا انتظار می رفت؟

این موارد اصلا ربطی به مساله کاریم نداره. شکر خدا از اون نظر فعلا در یک حالت ثابت هستم. ربط به خودم و ارتباطاتم داره. فکر کنم نیاز به یه مشاوره حسابی پیش یه مشاور قوی دارم. اگه سراغ دارین اسم و تلفنشو برام بذارین. ترجیحا خانم باشه.

 |+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم تیر 1393ساعت 9:22  توسط فروغ دانا  | 
برای تعطیلات تابستان حداقل برنامه هایی که در ذهن داشتیم این ها بود: ثبت نام خوش خنده برای ادامه آموزش شنا ثبت نام خودم و خوش خنده برای کلاس ایروبیک پیاده روی و ورزش صبحگاهی انتخاب ترم تابستانی برای قد بلند مسافرت حداقل یکی در خرداد به شمال و یکی بعد از ماه مبارک به یک جای خنک مثلا تبریز مسافرت به کیش من و خوش خنده با همراهان خانم دو مهمانی قبل از ماه رمضان تعویض ماشین قدبلند و چند تای دیگر.. به سمع و نظرتان می رسانم که هیچکدام تا کنون انجام نشد. استخر همیشگی در حال بازسازی است تا بعد از ماه رمضان. پس شنا و ایروبیک به تعویق می افتد. پیاده روی را می روم و نمی روم. تق و لق است برنامه. به خاطر ماموریت خودم مسافرت شمال نشد. حداقل تا آخر ماه رمضان درگیر کارم هستم و به هزار دلیل پنهان و آشکار حوصله مهمانداری ندارم. قدبلند امروز دانشگاه بود و دوبار برای انتخاب واحد پول واریز کرد. دو بار خطا داد و ساعت دوازده و نیم که بالاخره پول واریز شد واحدهای مورد نظرش صفر شده بود. قرار شد فردا سری به دانشگاه بزند. خوش تیپ جان به شدت درگیر پروژه اش است. حتی روزهای تعطیل هم می رود سرکار. اگر به این شیوه ادامه پیدا کند دور مسافرت به جای خنک به همراه خانواده را باید خط کشید. پی نوشت: از مامان و بابا هم که خواستم بیایند تهران گفتند مگر تهران چه خبر است تو گرما و دود بیاییم . دست بچه هایت را بگیر و بیا شمال.!
 |+| نوشته شده در  دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 13:33  توسط فروغ دانا  | 

من از بچگی عادت به سحر خیزی داشتم. حتی تابستونا. پر پرش تا ساعت 8 می خوابیدم. بعد از صدای فعالیت های خونه  من و خواهرم که تو تابستونا جامونو تو ایوون و زیر پشه بند مینداختیم بیدار میشدیم. صبحونه می خوردیم. مامان می رفت خرید روزانه. اگه من حوصله داشتم یا مامان می گفت که خریدش زیاده باهاش میرفتم. منظورم سال های قبل از انقلابه که هنوز فریزر نبود و خریدا تازه تازه تبدیل به غذا می شد. یه روز جارو کردن حیاط با من بود و یه روز با خواهرم. ظرف شستن ها یه روز با من بود و یه روز با خواهرم. (واسه همینه که کدبانو بار اومدم )مامان که از خرید برمی گشت کارا تقسیم می شد. یه سفره پارچه ای مخصوص پاک کردن سبزی داشتیم. یا باقالی رشتی. میوه ها و خیار و گوجه می رفت تو سینک ظرفشویی. سبزی و باقالی هم رو سفره. مرغ هم برای پاک شدن تو حیاط خلوت. اولین باری که مرغ پاک کردم 7سالم بود. مامان داداشم رو باردار بود و به شدت بدحال. خواهرم رفته بود اردوی تابستونی رامسر. مجبور شدم من مرغ رو پاک کنم. اونموقع شکم مرغا مثل حالا خالی نبود. من هم هرچی توشیکمش بود یعنی دل و جگر و سنگدونو روونه سطل آشغال کردم. خلاصه مشغول بودیم حسابی. ناهار و شام هم که هر روز تازه پخته میشد. قربون خدا برم که شمال رو با کلی نعمت آفریده. روزی نبود که از خونه بوی بادمجون کبابی یا سرخ کرده، پیاز داغ و سیر داغ یا ماهی و کولی بلند نباشه. همین سحر خیزی رو تا حالا حفظ کردم. اگه صبح زود بیدار نشم احساس می کنم عمرم داره تلف میشه.

پریروز یعنی چهارشنبه هم خونه رو تمیز کردم هم دو سه جور غذا پختم. اما سر کار رفتن خوش تیپ هم دیروز و هم امروز باعث شد که برنامه خاصی نداشته باشیم. البته صبح بعد از ورزش نون تازه خریدم و بعد از صبحونه دیدم به به هیچ کاری ندارم. تازه ساعت هفت و نیمه . در نتیجه تلفن ها رو کشیدم و سایلنت کردم و رفتم تو تخت. شاید باور نکنید ولی فقط یه ربع یه چرت کوتاه زدم ولی همین که دغدغه مهمون اومدن و مهمونی رفتن و غذا درست کردنو نداشتم خودش یه آرامش خیالی بهم میداد. دیروز بعد از ظهر هم یکی دو جا کار داشتم .به قول گولو جان دلم می خواست یکی منو ببره آرایشگاه و خشکشویی. که دیگه خودم دست خودمو گرفتم رفتم . بعدش هم جور گرفتار بودن خوش تیپ رو کشیدم و رفتیم با بچه ها فیلم پنج ستاره. فیلم قابل تاملی بود. به عنوان اولین فیلم مهشید افشارزاده به عنوان کارگردان به نظرم ارزش دیدن رو داشت. کم پیش میاد که بریم سینما و بر اساس ساعت بلیط بخریم. دیروز اینطوری شد و خدارو شکر که وقتمون رو هدر ندادیم.

 |+| نوشته شده در  جمعه ششم تیر 1393ساعت 10:59  توسط فروغ دانا  | 
از دید فعلی من از نظر تاثیر گذاری روی زندگی و فکر و روح ،آدما به چند دسته تقسیم می شن: 1. یه دسته کوتاه میان و میرن و هیچ تاثیری ازشون نمی گیری. شاید سال ها بعد اتفاقا یه یاد کوچولو ازشون بکنی.شاید هم نه. 2. دسته دوم کوتاه میان ، کوتاه تو زندگی هستن. اما تاثیر زیادی میذارن. هم منفی و هم مثبت. از خاطرت هم به سختی میرن بیرون. 3. دسته سوم مدت های مدیدی باهات هستن . تو متن زندگی شخصی و شغلی هم حضور دارن . اما نمی دونم چرا پر رنگ نیستن. 4. دسته چهارم اونایی هستن که طولانی مدت تو زندگیت هستن و تاثیرات خودشونو هم میذارن. همه اینا رو گفتم که بگم از پریشب تا حالا که خبر فوت آقا ابراهیم رو شنیدم غمگینم. ته ذهنم فکر رنجایی که تو هفت سال اخیر به خاطر ابتلا به کنسر معده کشید و بالاخره دو هفته قبل فوت کرد منو آزار میده. فکر این که شاید حتی 40 سال هم نداشت. فکر این که دو تا بچه 18 و 15 ساله و یه زن جوون ازش به جا مونده ناراحتم می کنه. حالا میگم این آقا ابراهیم خدا بیامرز کیه بوده و چرا با وجود این که شاید ماهی یک بار در حد 10 دقیقه فقط میدیدمش اما به دلیل زحمتکش بودنش ، به دلیل امین بودنش و به دلیل اخلاق خوشش تو یاد من همیشه موندگاره. آقا ابراهیم و علی آقا دو تا برادر بودن که از 11 سال قبل که ما به این خونه نقل مکان کردیم گوشت و مرغ خونه رو همیشه از اونا تهیه می کردم. ماهی یک بار به یکیشون ( بیشتر آقا ابراهیم ) زنگ میزدم و تلفنی سفارش برای یک ماه رو بهشون میدادم . معمولا وقتی از سر کار برمی گشتم آقا ابراهیم می اومد و بسته ها رو تر و تمیز در خونه تحویل میداد با فاکتور . پولشو می گرفت و میرفت. همیشه هم احوال آقای مهندس و قد بلند و خوش خنده رو می پرسید. امین تموم خونه های محله بود. تراکت تبلیغات آرایشگاه محل رو ایشون پخش می کرد. این چند سال اخیر با وجود بیماری از کار دست نکشید. تا بعد از عید که به قول ما پزشکا کاملا ill بود. بی حال و بی رمق. اکثر کارارو علی آقا می کرد. مثل این که یک ماه قبل پزشک معالجش به علی آقامیگه حداکثر یک ماه دیگه زنده است و علی آقا برادرشو میبره روستای پدری و همونجا فوت می کنه. پریشب که من بی خبر از همه جا زنگ زدم که لیست ماهانه مو بگم با گریه های علی آقا مواجه شدم. شرمنده بودم که زودتر نفهمیدم. به هر حال دو روزیه که قیافه خندون، صورت لاغر و چشم های سبز آقا ابراهیم جلوی چشممه. شما هم یه فاتحه براش بخونین. پی نوشت: دو تا شماره تلفن از آقا ابراهیم تو گوشی موبایلم دارم. یه همراه و یه ایرانسل. دلم نمیاد حذفشون کنم.
 |+| نوشته شده در  سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 9:50  توسط فروغ دانا  | 
همین نیم ساعت قبل رسیدم تهران یعنی خونه مون.. جاتون خالی بعد از ظهر برگشتم مشهد. چمدون رو سپردم امانات حرم و رفتم زیارت. برای حاجت دل همه نماز خوندم و دعای توسل. ماموریت خسته کننده اما پرباری بود. هواپیما هم امشب فقط با یک ربع تاخیر پرواز کرد. دارم از خستگی هلاک میشم. ببخشید که کامنت ها رو بدون جواب تایید کردم. 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393ساعت 0:42  توسط فروغ دانا  | 
کامنت ها را مجبورم بدون جواب تایید کنم. اگر فردا بعد از ظهر توفیق زیارت نصیبم شد باز هم نایب الزیاره خواهم بود.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 11:22  توسط فروغ دانا  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا