حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 
از بس سرم شلوغه حتی به خوندن کامنت ها و وبلاگ ها نمی رسم. 

تقریبا کارای اصلی خونه تکونی تموم شده فقط مونده جارو و گردگیر برای روزهای آخر. 

دیروز با همسر رفتیم پی گیری پرونده مزاحمت. پرونده رفته مجتمع قضایی . وقت دادگاه 6 اردیبهشت سال 94. فکر می کنم برای مزاحم پیامک رفته. چون از چهارشنبه با یه خط موبایل اعتباری مزاحمت ها رو شروع کرده. برای موبایل من و همسر ، خونه پدرشوهر و خونه پدرم .   

سال گذشته یه همچین روزی دفاع پایان نامه داشتم. بعدش خونه تکونی و بعدش جریان کارم.  

امسال که سال بدی از هر نظر برام بوده. برنامه ای برای عید نداریم. من که عادت به مسافرت حتی سه چهار روزه تو عید رو داشتم، برای من تو خونه بودن خیلی سخته. نمی خوام دید و بازدید هم داشته باشم. خونه تکونی رو فقط برای دل خودم انجام میدم.  

بچه ها با کمک پدرشون حسابی خرید کردند. من هیچی نخریدم. مهم نیست.

خواب نذری دیدم. نذر کردم. فردا تو یه حسینیه مثل خوابی که دیدم انجام میشه.  ختم 40 روزه سوره "یس" رو شروع کردم. امید دارم به رحمانی و رحیمی خداوند....

گاهی فکر می کنم بیشتر از این نمی تونم تلاش کنم . باید بقیه هم بخوان. توکل به خدا.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:41  توسط فروغ دانا  | 
لایه رویی پرده پذیرایی رو در آوردیم رفته خشکشویی. لایه زیری رو خودم با ماشین می شورم و سریع آویزون می کنیم. 

دیروز بقیه کابینت ها ی آشپزخونه رو تمیز کردم.  

شام هم سوپ سفید گذاشتم. مادرشوهرم هم شیرین پلو داده بود. همسر با مغز گوسفند خوراک درست کرد که کسی جز خودش نخورد. اصلا دو روز پیش رفته بود شهر وند سیرابی و مغز و کله پاچه پاک کرده گرفته بود. تا حالا که سیرابی و مغز رو فقط خودش خورد. من که اصلا از یک کیلومتری هیچ کدوم از اینا رد نمی شم. کله پاچه رو هم درست کرد و قد بلند با پدرش خوردن.  

دیگه همین ها. از تمیزکاری خسته نباشید.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:30  توسط فروغ دانا  | 
پنجشنبه بیمارستان بودیم. عصرش همسر برگشت. یه کار تو یکی از بنادر جنوبی کشور گرفته. یک مجتمع تفریحی چند منظوره. برای جذب توریست در سال های آینده. البته منظورم مسائل فنی کاره. وگرنه بیزینسش به ما چه؟

صبح جمعه یه دفعه دلم خواست از شستن ظرف های بوفه ها و ویترین ظروف شروع کنم. که کردم. علاوه بر این کار که باعث شد ویترین ظرف ها تو آشپزخونه و بوفه هام تمیز شن عصرش سه تا کابینتی که ادویه هام و چای و وسایل مثل این توشن رو ریختم بیرون ظرفاشونو شستم و خشک کردم و کابینت ها تمیز شد ند و از نو چیده شدند. مونده کابینت های زمینی.  

همسر برای دیشب بساط بال کباب راه انداخت روی تراس. تو همون تراس به صورت سرپایی و تو سرما خوردیم و جاتونو خالی کردم. فقط دور منقل جمع شدیم از سرمای زیاد. به بچه ها خیلی خوش گذشت.  

یواش یواش شاید بقیه کارا رو انجام بدم.  

 |+| نوشته شده در  شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:44  توسط فروغ دانا  | 

چند روزه ننوشتم؟ انگار از دو شنبه قبل. خبرها مثل همیشه. خوش خنده تا چند روز بیمار بود و خوشبختانه بهتر شد. ترم جدید قدبلند شروع شده .

همسر از شنبه تهران نیست. من با بچه ها دوشب رفتیم برای شام بیرون . البته نه این که غذا درست نکرده باشم. چرا. اما برای کاری باید می رفتیم بیرون و دیر می شد و بچه ها گرسنه و تقاضای شام. پریشب رفتیم مرغ سوخاری سارا تو هفت تیر اول قائم مقام که هم غذاش خوبه هم قیمتش. فقط کوچیکه یعنی فکر کنم 5 تا میز نزدیک به هم هستش. اما من همیشه از رفتن به اونجا لذت می برم. دیشب هم رفتیم بی بی کیو اول پل رومی. من اولین بارم بود ولی پسر جان چند باری با دوستاش رفته بود. یه رستوران شیک و تمیز و با کلاس با غذاهای جدید و کمی گرون. ویژگی خاصش هم تندی غذاهاش بود و روغن زیتون و سیرش. یعنی طعم مدیترانه ای. ما هم که معده مان ضعیف تا صبح مشکل گوارشی داشتیم و صبحانه نخوردیم و رفتیم روی تردمیل. الان بهتریم.

پی نوشت: شاید پروفایل گوشه صفحه را کمی تغییر دهم. دیگر نه جرج کلونی به نظرمان خوش تیپ می آید نه مهران مدیری شبیه کسی از اطرافیانمان است.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 10:1  توسط فروغ دانا  | 
دیشب دختر جان برگشت. با یک ساعت تاخیر. اطلاعات پرواز رو که تا قبل رفتن چک کردم  تاخیر رو نگفت. اما دقیقا تا چمدونش رو بگیره و بیاد بیرون و بیایم خونه شد نزدیک ساعت 2. سرفه هم می کرد. که امروز براش آنتی بیوتیک شروع می کنم. خیلی بهش خوش گذشته بود. همون دیشب سوغاتی هامونو داد. بهش گفته بودیم نخودچی کشمش و زرشک و خوراکی که بارشو سنگین می کنه نیاره. خیلی با سلیقه خرید کرده بود. تسبیح های خوشگل و ظریف. برای برادرش تو گردنی با حرف اول اسمش. برای پدرش انگشتر با نگین مشکی برای من جانماز زرشکی با تسبیح همون رنگی. برای بقیه افراد دو طرف هم جانماز و تسبیح که خیلی با سلیقه خرید کرده بود. گفته بودیم برای خودش هرچی که میخواد بخره. فقط یه عطر خریده بود.  

پی نوشت: خانم هایی که میرن کیش از ترمینال خروجی با مانتو شلوار میرن اما تو ترمینال ورودی با بلوز و شلوار میان بیرون. اونایی که میرن قشم موقع رفتن مانتوهاشون تا سر زانوئه موقع برگشتن دو وجب بالای زانو. اینی که نوشتم فقط یه مشاهده بود نه قضاوت.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ساعت 10:1  توسط فروغ دانا  | 
از چهارشنبه عصر سرفه و عطسه خوش خنده شروع شد. پنجشنبه علائمش تبدیل شد به سردرد و تب. دارو براش شروع کردم.  پنجشنبه با شمالی ها تلفنی خداحافظی کرده بود. پنجشنبه صبح با پدرش رفت و از عزیز خداحافظی کرد. شب جمعه شام هم رفتیم خونه مادرشوهرم اینا. شب جمعه سرفه هاش شدید تر شد و تا صبح تب داشت.دیگه خودش هم ناراحت بود. خوشبختانه پروازشون ساعت دو بود و تا اونموقع بستیمش به اب لیموشیرین و شلغم و شیر و عسل. دارو هم در حد استا مینوفن و قرص سرماخوردگی دادم. قرار بود ساعت 12 تو فرودگاه بچه ها رو تحویل اولیای مدرسه بدیم. با پدرش بردیمش . تا ساعت یک که کارت پرواز رو گرفتن و از گیت رد شدن ما اومدیم. رفتیم یه ناهار دونفره خوردیم. بچه ها که نبودن خیلی مشهود بود چون اهل سروصدا هستند. بعدش اومدیم خونه. عصرش همسر مشغول تماشای فوتبال شد من هم رفتم برای  تولدیکی از همکارام یه شال از تی تی خریدم و یه کتاب. ساعت 8 هم قد بلند اومد. با خوش خنده از طریق موبایل معلم ها و ناظمشون در تماس بودیم.خوشبختانه حالش بهتر بود. امشب هم که آخر شب میان.  

پی نوشت: نی نی برادرم که تو خرداد و تیر دنیا میاد دختره. یعنی قدبلند همچنان تک نوه پسری موند. که از این موضوع ناراحته. همیشه دوست داشت یه نوه پسر دیگه به جمع ما اضافه بشه. اما ما کلا دختر دوستیم. خدا همه رو سالم نگهداره.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 9:24  توسط فروغ دانا  | 
پسر جان دیروز ساعت سه راهی سفر شدن با سه تا دیگه از دوستاشون . از همون دیروز جای خالیش احساس میشه. 

دختر جان مدام در حال چانه زنی با بنده هستن مبنی بر بردن تبلت به مسافرت. می گم نمیشه جزو قوانین نیست. نگهداری ازش سخته. می فرمایند با پدرشان هماهنگ کردند. گفتم اگه این بی انضباطی رو اولیای مدرسه ببینند از دفعه بعد از لیست مسافرت کنار گذاشته می شی. کمی رفت تو ی فکر. 

البته معاون پرورشیشون با مسوولیت خودش اجازه بردن موبایل بدون دوربین  رو داده.  ولی به اون راضی نیست. 

دیشب پدر و دختر بعد از این که فوتبال دستی بازی کردن تازه ساعت 7 یادشون افتاده برن خرید. رفتند و با کلی کرفس و گل کلم و کدو و ماهی برگشتن. نمی دونم کدوم شیرپاک خورده ای به همسر گفته گوشت قرمز نخوره تا جایی که می تونه هم سبزیجات رو خام یا بخارپز بخوره. هرچی که هست کار من در اومده. خیلی از غذاها رو مجبور شدم با مرغ درست کنم.

پی نوشت: هر چی میگذره بیشتر مطمئن میشم که  صفت خوش خنده برای دخترم خیلی هم با مسماست. هفته قبل که برای کارهای دخترم به مراکز درمانی مختلف می رفتیم، فکر می کنم در دید بقیه یک مادر و دختر  دلخوش بودیم که به همه چیز می خندیدیم. الیته نه به منظور تمسخر. شروع کننده خنده هم خوش خنده بود.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 9:10  توسط فروغ دانا  | 

گفته بودم که بعضی پیگیری های خوش خنده سالیانه است که معمولا به آخر سال می افته. هفته قبل تا دیروز رو کلا بعد از ظهر ها درگیر بودیم. انشالله امروز که جواب ام آر آی  رو بگیرم تموم میشه تا زمان بیمارستانش که دکترش تو پرونده ثبت کنه.

این هفته هر دو فرزند ما قصد سفر دارند. قدبلند با چند تا از دوستاش میره شهری که یکی از اونا اونجا دانشجوئه. احتمالا سه شنبه با ماشین یکی از پسرا میرن. شهر کوچیکیه. جای دیدنی زیاد نداره  حتی قدبلند میگفتش که فقط یه رستوران فست فود  و یه غذاخوری تو تنها هتل اونجا داره. ولی بچه ها دوست دارن و معمولا سالی یکی دو بار میرن. بعد که برگرده ترم جدیدش شروع میشه.

خوش خنده هم از طرف مدرسه میره مشهد. سه روز و دو شب با هواپیما و اقامت تو هتل آپارتمان. خیلی هیجان زده است. تقریبا چمدونش چیده شده. اگه خدا بخواد صبح جمعه میرن و یکشنبه شب برمیگردن.

از آخرین باری که رفتیم دادسرا برای پی گیری پرونده مزاحمت و دادیار مرخصی بودن دوبار دیگه رفتیم کلانتری مربوطه. گفتن هنوز پرونده از دادسرا برنگشته. راستش خواهر زاده اونی که ازش شکایت کردیم تو پیامکش نوشته که اونقدر قدرت دارن که اگه رضایت ندیم یه جوری پرونده رو خودشون راست و ریس می کنن. آدم به شک می افته که نکنه همچین کاری کردن!!!!

دیگه این که وضع زندگی به همون منواله. خیلی تغییر نکرده. فقط استرس و دلشوره من کمتر شده.

وضع کاریم هم تغییری نکرده. اون سازمان قبلی نسبت به نقض رای که توسط د. ع. ا انجام شده اعتراض کردن و کار رفته برای تجدید نظر. وقت بررسی رو هم تو سایت نوشتن آخر تیر 94.

گاهی فکر می کنم یعنی واقعا این منم که زیر بار این همه مصیبت هنوز زنده هستم و نفس می کشم؟ پس اون آدما کیا هستن که با کوچیکترین سختی یا افسرده میشن یا مضطرب و اطرافیانشون رو دچار مشکل می کنن؟

 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 15:22  توسط فروغ دانا  | 

پنجشنبه با خوش خنده بیمارستان بودیم. شوهر و پسر خونه بودن. تا ما برگردیم میز ناهار رو چیدن. بعد از ناهار رفتم که یه چرت بزنم که سه نفری با فوتبالدستی چنان داد و هواری راه انداختن که بیا و ببین. ناچار پاشدم به کارای آشپزخونه رسیدم.

دیروز ناهار هم برنامه جوجه کباب داشتیم که با اون باخت فوتبالی دیگه همسر دل و دماغی برای این کار نداشت ولی رفت رو بالکن و ناهار هم با اشتها نخورد.

اگه میدونستم با کارواش رفتن من بخت آسمون تهران باز میشه زودتر اینکارو می کردم.

یه چند وقتیه که میخواستم در مورد یه سریال ایرانی که بیش تر از 40 قسمتش از شبکه سه پخش شده بنویسم.اسمش هست " همه چیز آنجاست". صبر کردم تا به یه نتایجی برسم. بالاخره بعد از مدت ها یه سریال در حال پخشه که معلومه نویسنده اش خیلی روش فکر کرده و جزییات همه جانبه رو در نظر گرفته. نویسنده اش خانمیه به اسم فیروزه قشقایی. هر چی فکر کردم یادم نیومد فیلمنامه دیگر ی نوشته یا نه. اما تو این سریال چند تا موضوع رو که همش هم خانوادگیه داره پیش می بره.

-موضوع ورشکستگی صاحبای یه کارگاه تولید کفش  که به دلیل ورود بی رویه کفش چینی به کشور ایجاد شده.

- مورد بعدی دغدغه های جوونای این دوره و زمونه است. مثل بیکاری، تحصیل ، ازدواج

- تو این سریال موضوع ارتباط دو جوون قبل از ازدواج نه تنها نفی نشده بلکه در چارچوب های خانوادگی تایید هم شده.

- توجه بیش از اندازه دختر خانم ها به ظاهرشون و اعمال زیبایی 

- رسیدن به پول باد آورده با وام به صورت جعل امضا و کلاهبرداری

- توجه دختر خانم ها به پول و وضعیت مالی یه نفر بدون توجه به شرایط سنی و خانوادگی اون مرد

- ازدواج دوم برای آقایون دارای همسر و فرزند و با وجود داشتن آرامش داخل خونه. که به جای این که مثل همیشه با مسخره بازی و طنز حق رو به مردا بدن با ریز نگری و ظرافت مشکلات ایجاد شده از این نوع ازدواج موقت رو چه برای مردان و چه برای دختری که با باور غلط عشق و دوست داشتن میاد توی این زندگی و بعد از تموم شدن ماجرا از دست مردای اطرافش آرامش نداره نشون میده.

- این که تحصیل همه چیز نیست. کما اینکه پسر بزرگ خانواده تحصیلات دانشگاهی نداره ولی کسیه که همه رو اسمش قسم میخورن. ازدواج خوبی هم داشته و بعد از ورشکستگی خانمش همه جوره باهاش هست. و حتی تو فیلم نشون میده که چجوری زندگی کردن جوونا تو یه خونه بزرگ و قدیمی کنار پدربزرگ و مادر بزرگشون هم باعث خوشحالی نسل قدیمه و هم باعث راحتی نسل امروز

- و بالاخره اعتیاد. که نویسنده داره سعی می کنه که بگه برای درمان یه معتاد نیاز به حمایت خونواده اش هست.

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:28  توسط فروغ دانا  | 
جنگ همیشه مقوله غم انگیزی بوده و هست و خواهد بود. دعوای چند نفر آدم سیاسی که تسری پیدا می کنه به عموم مردم یک یا چند کشور.

حالا برای چی اینا رو نوشتم. به خاطر فیلم زیبایی که یکی دو شب قبل دیدیم. فیلم flowers of war . فیلمیه در مورد حمله ژاپنی ها به چین . که همه جور حرفی داره. فجایع جنگ ،عشق ، فداکاری رو به خوبی نشون میده. بسیار فیلم زیبا و تاثیرگذاریه. توصیه  می کنم ببینید.

بعضی شبا واقعا می مونم شام چی بپزم؟ پریشب همسر و خوش خنده یک ساعتی تو آشپزخونه مشغول بودن. نتیجه کار یک آشپزخونه به هم ریخته، یه خوراک قاطی پاطی با کلی کاری ، آویشن، هل ، زنجبیل و ... ای بدک نبود.

دیشب لازانیا درست کردم فراوون. بعد قد بلند یه دفعه قرار شام با دوستاش رو گذاشت. هی گفت وای من امشب چیکار کنم که نیستم؟ بعدش دیدم خیلی ناراحته سریع تو یه پیرکس کوچولو یه لازانیا برای 4 نفر درست کردم. داغ داغ با چنگال و زیر دستی یه بار مصرف و سس دادم برد. دیگه موقع خوردن شام عذاب وجدان نداشتم. مطمئنم شام هم بیرون خوردن. سه تیکه بزرگ لازانیا هم اضافه اومده که حتما امروز پسر جان نوش جان خواهد کرد.

امروز بعد از ظهر من و خوش خنده باید بریم آزمایشگاه و بعد دکتر غدد. خدا به خیر کنه تا برگردیم  با اون ترافیک وحشتناک.

پی نوشت: از مزاحم و خونواده اش هنوز خبری نیست. احتمالا چون دادیار دستور جدیدی نداده اونا فکر کردن ما ترسیدیم و کنار کشیدیم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ساعت 13:32  توسط فروغ دانا  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا