|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
بچه ها هر روز بزرگ تر از روز قبل می شن و دغدغه های ما پدر و مادرا بیش تر از روز قبل. گاهی فکر می کنم من نسبت به موقعیت اجتماعیم زودتر از بقیه ازدواج کردم و زودتر بچه دار شدم. 24 سالگی متاهل و 26 سالگی مادر شدم. گاهی می گم باید کمی صبر می کردم. ولی کدوم صبر ؟ شاید اگه دیر تر ازدواج می کردم و یا شاید دیر تر بچه دار می شدم به مهم ترین آرزوی اون موقع زندگیم که قبولی تو تخصص بود می رسیدم. البته نه این که قبول نشدم. چرا درست قبل از ازدواجم بیهوشی قبول شدم ولی از اونجایی که اون موقع شناخت خوبی نداشتم و کلا آدم استرسی هستم انصراف دادم . بماند . شاید الان مهم ترین مساله تو زندگیم باید بچه هام باشن. خوش خنده که مسائل خاص خودشو دارم. ولی از اونجایی که بچه خوشرو و پر انرژی هستش و دیگه این که بچه دومه فعلا به جز مسئله اصلیش مشکل دیگه ای ذهن منو در موردش خیلی درگیر نمی کنه. اما قدبلند. پسرم که چند روز دیگه 19 سالش تموم می شه و میره تو 20 سالگی. مدتیه که دیگه با نگاه کردن بهش نمی تونم به عمق افکارش پی ببرم. مدتیه که احساس می کنم شرایط جوری نیست که به آغوش من پناه بیاره و حرف دلشو بزنه. دختر و پسر خیلی با هم فرق می کنن. از دهن قدبلند همیشه باید با منقاش حرف می کشیدم. در مورد خیلی از مسائل تودار بود که الان تودارتر شده. به شوخی و جدی من و پدرش خواستیم ازش بپرسیم که نکنه پای یه دختر در میون باشه. ولی انکار کرد. از تلفن زدناش هم نتونستم پی به هیچ چیز ببرم. به همین خاطر فکر نمی کنم موضوعی باشه. اما برای یکی از دوستای دانشگاهش که قبلا تو دبیرستان هم با هم بودن موضوعی پیش اومده که جالبه.
قدبلند جمعه با دوستاش و همین دوست مذکور ناهار بیرون بودن. بعد که اومد خونه گفت : مامان فکر می کنم ساسان به زودی ازدواج کنه. گفتم شوخی می کنی؟ گفت نه به خدا. یه فامیلی تو یونان دارن که دختر 17 ساله ای داره و الان اومدن ایران. از طرف خونواده این دختر به خونواده ساسان پیشنهاد شده که این دوتا با هم ازدواج کنن. و ساسان هم بره یونان و از اونجا اقامت امریکا رو بگیرن و برن اونجا. می گم خوب چی شد؟ گفتش ساسان و مامان و خواهرش موافقن ولی پدرش نه.
گفتم خوب ساسان از شما مشورت خواست؟ گفت آره . ما هم بهش گفتیم اگه ما بودیم این کارو انجام می دادیم. گفتم پسر من با چه هدفی؟ گفت هیچی با هدف اقامت تو آمریکا. گفتم تکلیف زندگی زناشویی چی می شه؟ اولا که هر دو بچه ان. ثانیا اگه اخلاقاشون به هم نخورد؟ می گه اشکالی نداره. ساسان می گه فوقش اگه نتونن زندگی کنن از هم جدا می شن. گفتم تکلیف تحصیل؟ کار؟ گفت ساسان میگه تحصیلو اونجا ادامه می دم. پدر و مادر دختره هم تا یه مدتی ساپورتمون می کنن.
این حرفا منو خوش تیپ رو برد تو فکر. راستش اگه همچین موقعیتی برای پسرمون پیش اومده بود چه تصمیمی می شد گرفت؟ واقعا سخته. به خاطر همین می گم که بچه هایی که تا دیروز دغدغه مون براش لباس و مدرسه و خوراک و سر ماخوردگی و .... بود الان دغدغه شده ارتباطات این چنینی و آینده.
پی نوشت1: بعد از سه روز سر درد و کمر درد تازه امروز یکمی احساس می کردم که بهترم ولی انگار ی یواش یواش داره سردردم شروع می شه.
پی نوشت 2:مادر دکتر آرام عمل کردند. شکر خدا عملشون به خوبی انجام شده ولی می دونم که استرس های بعد از عمل دست از سرشون برنمی داره. دعا کنیم که بتونن این روزا رو به خوبی بگذرونن.
پی نوشت 3: من هنوز هم نمی تونم برای خیلی از شما دوستان کامنت بذارم.نمی دونم مشکل منه یا مشکل همه؟
پی نوشت: پرنده جان از کمرنگ بودن گذشتی. داری کم کم بی رنگ می شوی . کجایی؟
سیر تکامل در شعر و ادب فارسی
حافظ: تـنــم از واسـطــه دوری دلـبــر بـگـداخــــــت. جـانــم از آتــش مـهــر رخ جـانـانــه بسوخت
فروغ فرخزاد : عاشقم عاشق ستاره صبح عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی عاشق هر انچه نام توست بر آن
سهراب سپهری: دوست را زیر باران باید برد. عشق را زیر باران باید جست
ترانه امروزی: دوست دختر من نازه، قلبش پر احساسه، عاشقش شدم تازه
رپ: دوستت دارم کثافت! لعنت به اون قیافت
خدا از این به بعد رو به خیر کنه !!!!!!!!!!!!!
پی نوشت: دیروز شاهد یه کیف زنی تو روز روشن بودم. ساعت سه تو خیابون سنایی. چند قدمی کلانتری سنایی. من و خوش تیپ تو ماشین بودیم که صدای جیغ های پشت سرهم یه خانم توجهمون رو جلب کرد. چند قدم اونور تر دیدیم که خانم دیگه ای تو پیاده رو خورده زمین و ظاهرا یه آقایی داره کتکش می زنه ولی بعد از چند ثانیه اون خانمه رو ول کرد و دوید به سمت موتوری که چند متر اونور تر منتظرش ایستاده بود. یعنی کل ماجرا این بود که یه پسر جوون قوی هیکل تو روز روشن تو یه خیابون شلوغ می خواست کیف خانمی رو که دو تا همراه خانم دیگه داشت بزنه. خوشبختانه موفق نشد. یعنی دادو فریاداهای همراهای اون خانمه پسره رو فراری داد. چند تا مرد هم دنبالش دوییدن ولی موفق نشدن بهشون برسن. خوش تیپ بهم گفت هرچی من بهت می گم وقتی رانندگی می کنی درهارو از تو قفل کن و شیشه سمت سرنشین رو تا آخر پایین نکش گوشت بدهکار نیست. از این به بعد بیش تر مواظب باش.ما هم عرض کردیم چشم. حرف حساب که جواب نداره!!!
من از چند روز قبل برای بعضی از دوستان و از امروز تقریبا برای اکثر دوستان نمی تونم کامنت بذارم. لطفا اینو به حساب کم لطفی نذارید.
خانم دوری عزیز از چهار شنبه قبل بعد از دیدن عکس دخترای گلت خواستم پیام بذارم و نشد. براتون ای میل فرستادم.
اولا که از وقایع اتفاقیه چند روز قبل بگم. چهارشنبه با خوش خنده رفتیم خیابون بهار تا برای تولد دوستش کادو بخریم. کلی بالا و پایین رفتیم و مغازه ها رو دیدیم تا بالاخره سلیقه هر دو تامون برای خریدن یه کفش طلایی تابستونی مجلسی یکی شد و برای دوستش خریدیم. برای خوش خنده هم یه کفش نگین دار تابستونی مشکی ورنی گرفتم که برای پوشیدن تو همچین مهمونی هایی تو خونه خیلی قشنگه. همون روز آخرین امتحان قد بلند بود و طبق قرار قبلی پسر آقای – ش- اومد دنبالش تا یه دو سه روزی ببردش خونه خودشون و دلی از عزا با بازی های کامپیوتری در بیارن که هر دو شون به خاطر امتحانای پایان ترم ازش محروم بودن.
پنجشنبه از صبح به پخت و پز گذشت. حالم خیلی خوب نبود به خاطر همین رفت و روب نکردم. یعنی خودمو زدم به بی خیالی تمیز کردن خونه. عصرش هم خوش خنده وسایل شنا و وسایل تولد رو برداشت و رفتیم استخر. وای چقدر عالی بود . به دلیل همزمانی با نیمه شعبان فقط 10 نفر تو آب بودن . بعد از استخر هم خوش خنده آماده شد و بردمش تولد.
وقتی برگشتم خونه به پیشنهاد خوش تیپ اول رفتیم به پسر دایی مشترک سر زدیم. خوب بود ولی نیمه چپ بدنش هنوز برای حرکت کمی مشکل داره. ورزش و فیزیو تراپی هم میره . دلش می خواد برگرده به حالت قبلش ولی هنوز که نشده. خانم داییم گفت: فروغ جون دعواش کن چون همش داره غر می زنه که چرا خوب نمی شم. گفتم زندایی من نصف هیکل اونم. چطوری دعواش کنم؟ ولی خودم هم از این موضوع ناراحتم. فکر نکنم کاملا به حالت اول برگرده. طفلک هنوز ازدواج هم نکرده.
بعد از اونجا رفتیم خونه بابا و مامان خوش تیپ. شام خوردیم. از اونجا می خواستیم بریم دنبال خوش خنده که مامان دوستش زنگ زد و گفت مراسم تموم نشده لطفا اجازه بدین بیشتر بمونه. ما هم برگشتیم خونه و دوباره ساعت 11 رفتیم دنبالش. خوشم میاد از این که خوش خنده مثل خانوم بزرگ ها تو این مهمونی ها شرکت می کنه.
جمعه هم که مثل یه جمعه عادی گذشت.
دیروز برای خوش خنده وقت از دکتر جراحش گرفته بودم. برای ساعت چهارو نیم بعد از ظهر. دکتر خیلی راضی بود. گفت دیگه لازم نیست پیشش بریم و فقط با دکتر اصلی خوش خنده در تماس باشیم کافیه. بعدش گفت واقعا یک سال گذشت؟ گفتم بله آقای دکتر! گفت چه زود. انگار همین دیروز بود. من هم فقط لبخند زدم. ولی بعدش فکر کردم واقعا انگار دیروز بود؟ چقدر برای من سخت گذشت.
پی نوشت: یادتونه که گفته بودم با پی گیری های مداوم من بالاخره سطل زباله رو از در خونه مون برداشتن؟این قدر شما به به و چه چه کردین که جرات نکردم بیام و بگم چه گرفتاری هایی بعد از اون کشیدیم. اما حالا که تموم شده با کمال افتخار همه چیزو تعریف می کنم. هیچی دیگه سطل رو برداشتن ، سیمان زیرشو و ریلشو تخریب کردن. بعد نه از سطل خبری بود و نه از جا گذاری مجدد. همسایگان محترم هم مطابق روال قبل با خونسردی تمام زباله هاشونو می ذاشتن جای سطل قبلی کنار در منزل ما. بماند که چه سرزنش ها من از خوش تیپ خان شنیدم. ولی اون قدر زنگ زدم و پی گیری کردم تا بالاخره دوشنبه هفته قبل حضورا رفتم شهرداری ناحیه تا همه منو رویت کنند که کدوم خانمه که با تلفن هاش اینا رو دیوونه کرده. همون موقع ظرف نیم ساعت کارگران خدمات شهری رفتن تو کوچه و با سیمان جای سطل زباله رو درست کردن. ظاهرا همسایه های چند خونه پایین تر می خواستن ممانعت کنن که اونا کار خودشونو کردن. اما با این وجود همچنان از سطل زباله خبری نبود و همچنان همسایگان قسم خورده زباله هاشونو نزدیک در منزل ما میذاشتن. تا دیروز که در یه تصمیم آنی زنگ زدم 137 . عصرش با من تماس گرفتن و امروز صبح با منظره ای بس دل انگیز روبه رو شدم. یک سطل زباله طوسی در انتهای کوچه قرار گرفته بود. نمی دونین که چقدر خوشحال شدم به خصوص برای این که ثابت کنم که دیرو زود داره ولی سوخت و سوز نداره. البته اگر دیگه من تو کار شهر داری دخالت کنم و خواسته ای از ایشون داشته باشم حکیم بانو نیستم.
بعضی روزا خود به خود روز خاصی هستند ولی اتفاقاتی باعث میشه که برای بعضی ها خاص تر بشه. نیمه شعبان همیشه برای من شادی خاصی داشته چون تولد امامیه که هنوز زنده است .ولی این روز از سال 89 برام خاص تر شده. چون دقیقا تو همون روز من تو مدینه مشغول ویزیت حجاج بودم. گفته بودم براتون که من دو بار به سفر حج رفتم. سال 88 به عنوان زائر و سال 89 برای ماموریت یک ماهه. هر دو مصادف شد با تیر و اولی با ماه رجب و دومی با رجب و شعبان. اصلا سفر دومم با وجود سختی کار شیرینی خاصی داشت. اون سفرم رو به نیت پدر و مادرم رفتم و روزی نبود که یکی از حجاج پدرو مادرم رو دعا نکنه. یکیشون گفت: رحمت بر شیری که خوردی. می دو نین که سخنی کار 8 ساعته و فقط با یه استراحت نیم ساعته برای غذا و نماز ، شاید باعث کم شدن تحمل آدم بشه. ولی من تو اون روزا خیلی سعی می کردم که خوشرو باشم. خدا کنه حداقل دعای اون بیمارا به خدا رسیده باشه و یه جایی یه روزی تو زندگیم چاره ساز بشه.
بگذریم. از این روزای پر مشغله ام براتون بگم. یکشنبه خوش خنده نوبت بیمارستانش بود. تو ادامه مطلب براتون می گم. بقیه روزا به بدو بدو و شر کت تو جلسات مختلف و پی گیری کارا و ... گذشت. روز پنجشنبه قبل که 8 تیرماه و مصادف با روز کنکور ریاضی بود تموم مدت روز 9 تیر ماه سال قبل که قد بلند کنکور داشت برام تداعی می شد. اینجا می نویسم تا یادم بمونه که من برای اون کوتاهی نکردم. خودش کم کاری کرد. از اردیبهشت ماه هر روزی که خونه بود رو با وجود این که مرخصی گرفتن برام خیلی سخت بود مرخصی می گرفتم تا کنارش باشم. به موقع غذا و میان وعده بهش بدم. به موقع بخوابه. اگه استرسی داره با من صحبت کنه. معدل پیش دانشگاهیش نزدیک 19 شد. بعد خردادو بعد هفته آخر . کل هفته آخرو خونه بودم. خوش خنده یا شمال بود یا خونه مادر بزرگش و یکی دو روز هم خونه آقای – ش-. روز قبل از کنکور با قد بلند و خوش تیپ رفتیم محل امتحانو پیدا کردیم. بعدش رفتیم پارک آب و آتش . غروب هم که برگشتیم قدبلند دوش گرفت و ریشش رو زد و وسایلش رو آماده کرد. شب هم براش فیله مرغ و سیب زمینی سرخ کرده درست کردم. ده شب شب بخیر گفت و رفت تو اتاقش . من و باباش بیدار بودیم. ساعت 11 که سرکی تو اتاق قد بلند کشیدم دیدم خوابیده . صبح ساعت 5 بیدارشد و سر صبحونه بود که احساس کردم استرس داره. بالاخره مادر از چشمای بچه هاش خیلی چیزا رو می خونه. براش بطری آب و دو لقمه نون و پنیر و مغز گردو و یه تعدادی مغز آجیل و به توصیه مشاورش دو سه تا آب نبات گذاشتم. با هم رفتیم دم حوزه امتحانش. اونجا دوستاشو دید و دیگه از استرس تو صورتش خبری نبود. با من و پدرش خداحافظی کرد و رفت داخل. هیجان پدر و مادرا خیلی بیش تر از بچه ها بود. البته بعدش قد بلند گفت که یکی از پسرا سر جلسه امتحان بالا آورده و ممتحن ها بهش دلداری می دادن. یکی دیگه هم آب میوه رو باز کرده تا نصفه خورده و گذاشته لب پنجره . باد زد و آّب میوه رو ریخت رو پاسخ نامه اش. بعدش خوش تیپ رفت سر کار و من رفتم امامزاده صالح. من ارادت خاصی به امامزاده صالح دارم. اون روز از پدر و مادراری بچه های کنکوری قیامتی به پا بود تو امامزاده. یه گوشه پیدا کردم. دعای توسل، سوره یاسین ، نماز حاجت خوندم و بعدش شروع کردم با تسبیح به ذکر گفتن. بیش تر برای آرامش خودم بود. ساعت 11 هم پاشدم و برگشتم. بعدش با قدبلند رفتیم پیشخوان یه ناهار حسابی خوردیم. اون موقع خیلی راضی بود ولی بعدش رتبه اش شد 9000. همین رشته ای که الان تو دانشگاه آزاد می خونه تو یکی از شهرستان های اطراف قبول شد. ولی ما با مشورت هایی که کردیم ترجیح دادیم بره دانشگاه آزاد. بعد کنکورش هم که ماجرای عمل جراحی خوش خنده بود و تابستون 90 که به چشم بهم زدنی گذشت.
پی نوشت 1: پنج شنبه خوش خنده به تولد دوستش دعوته. که قراره بعد از تموم شدن کلاس شنا ببرمش. لباساش از دیروز آماده است. سشوار و لوازم تزئینی هم گذاشته تا از همون استخر بره تولد. امروز شاید بریم برای خرید کادو.
پی نوشت2: مادر دکتر آرام هفته دیگه برای عمل قلب بیمارستان بستری می شن. لطفا ایشونو دعا کنید. خودشون و مادرشون خیلی استرس دارن. البته همیشه برای پرسنل کادر پزشکی، بیماری و به خصوص عمل جراحی اطرافیان صد برابر بقیه ی افراد استرس زاست. آرام جان مطمئن باش که همه چیز به خوبی و خوشی تموم خواهد شد.
راستی اگر شماها را نداشتم چه می شد؟ ممنونم از این همه ایراز لطف و درک گفته هایم از سر دلتنگی .به هر حال امروز بهترم. می دونین چرا؟؟؟؟؟ حالا می گم:
1. چهارشنبه تا رسیدم خونه به خوش خنده گفتم لباس بپوش بریم بیرون . گفت کجا؟ گفتم نمی دونم. البته می دو نستم ولی نمی خواستم خوش تیپ که همون موقع رسیده بود خونه چیزی بفهمه!!! خلاصه رفتیم و سر از ولی عصر در آوردیم و سینما آفریقا . بلیط فیلم خوابم میاد رو گرفتیم و یک ساعتی که وقت داشتیم به یاد دوران دانشجویی تا میدون ولی عصر رو رفتیم و برگشتیم. فیلم هم بد نبود. یعنی آخرش خوب تموم نشد. بگذریم بعد از سال ها که همیشه من سینما استقلال و آفریقا رو قاطی می کردم بالاخره این دفعه فهمیدم کدوم استقلاله و کدوم آفریقا. محیط سینما آفریقا منو برد به دوران دانشجویی و اون موقع ها که همیشه بعد از آخرین امتحانمون با دوستام می رفتیم سینما . بعد از سینما هم رفتیم پارک و ساعت 9 برگشتیم خونه.
2. پنجشنبه خوش تیپ که غیبت دو روز قبل من انگار بهش فشار آورده بود رفت و کلی خرید کرد و اومد خونه. به قصد آشتی. ولی من بهش گفتم تا درست و حسابی با هم صحبت نکنیم من دلم باهاش صاف نمی شده. من آدم کینه ای نیستم. واقعا نیستم ولی خیلی انتظاراتش از من بالاست و گاهی بعضی مسائل باعث می شه که به خودم بیام. تو خونه بعد از جرو بحث شب عروسی کذایی تو شمال انگار اون تلنگره بهم خورد. ولی خوش تیپ و اطرافیان باورش نکردن. در هر صورت از جمعه هفته پیش که دوباره موقع رفتن به خونه مادر بزرگ شوهرم بین ما بحث شد ( و البته باعث شد که از تو حیاط برگردیم بالا) خوش تیپ دست پیش گرفت . من هم کوتاه نیومدم. سعی کردم برای این که جای خالی من بیش تر تو خونه معلوم بشه عصر ها بزنم از خونه بیرون. ایشون هم به نشونه اعتراض دیگه سوار ماشین من نشدن و با ما غذا نخوردن. من هم برعکس همیشه که خیلی اصرار می کردم و قدم اولو برای آشتی جلو می ذاشتم این کارو نکردم. چون واقعا به آرامش نیاز داشتم. تا ظهر پنجشنبه که بالاخره کمو بیش سر حرف باز شد. البته نه اون طوری که من می خواستم. توقعاتم رو ازش گفتم و خواستم که اشتباهات منو بهم بگه. جالبه که می گه من ایرادی ندارم ولی کم کم زندگیمونو به سمتی بردم که توقعش از من زیاد شده. و باز هم جالبه که تو هر دعوایی فکر می کنه که کسی منو شیر کرده تا خونه رو به نامم بزنه. در صورتی که من اصلا این طوری نیستم. خلاصه این که هر چی من از حقوقم گفتم و از وظایف اون ، گفتش که نمی تونه خودشو تغییر بده.ولی گفت که خیلی به من و بچه ها وابسته است و هر وقت که احساس کردم شرایط داره بهم فشار میاره می تونم چند روزی تنها برم مسافرت یا یه اتاق تو هتلی جایی بگیرم و استراحت کنم. جمعه هم ما رو برد پارک پردیسان، بعد شام توی یه رستوران به اسم تی تو و بعدش هم پارک ساعی. خودش هم می خندید و می گفت خوب استفاده کنین نمی دونم که کی دوباره حالشو پیدا می کنم تا شما ها رو این جوری بیارم بیرون. امروز هم با هم اومدیم بیرون و اون رفت سر کارش.
پی نوشت: این اون نتیجه ای نبود که من می خواستم. ولی از جنگ و جدل هم خسته شدم. گفتم که خوش تیپ به دلیل تک فرزند بودنش گاهی درجه غرورش می زنه بالا و همه رو از آسمون نگاه می کنه. در نتیجه همه مقصرن به جز خودش. تو حرفاش بهم گفت اگه بخوام می تونم به مراجع قانونی مراجعه کنم و از اون ها بخوام تا راه و چاه زندگی رو بعد از این همه سال بهمون بگن. گلابتون جان واقعا می شه ؟ یعنی می شه ما دو تا خوش و خرم بریم د.ا.د.گاه. خا.نو.اده و بعدش بگیم شما به من بگین حقوقم تو زندگی چیه و شوهرم وظایفش چیه؟ آخه بهمون نمی خندن؟
این روزها خیلی فکر می کنم. به این که زندگی من تا حالا چگونه گذشته است؟ خوب؟ بد؟ معمولی؟ با چه معیاری باید بسنجم ؟ با زندگی رویاهای خودم؟ با افراد مشابه دور و برم؟
احساس پرنده ای را دارم که در قفس تنگی گیر کرده و مدام خودش را به میله های قفس می زند و با حسرت آسمان آبی را از لای میله ها می نگرد. اگر همین امروز عمرم به پایان برسد چه می شود؟
تمام عمرم را برای خوب بودن جنگیده ام. ولی برای چه کسی؟ به این نتیجه رسیده ام که شاید ، شاید، برای دیگران خوب بوده ام ولی برای خودم چه کرده ام؟
احساس می کنم هیچ کس قدر مرا نمی داند. نه در خانه و نه در محل کار. اطرافیانم به بودن همیشگی من عادت کرده اند چون اگر نباشم کارهایشان لنگ می ماند. و اهمیت من در زمان غیبتم مشخص می شود.
پی نوشت۱: دیروز کلاس شنای خوش خنده کنسل شد. برای شاد کردن دل او و خلوت کردن محیط خانه برای قدبلند ، دو تایی مادر و دختر اول رفتیم سینما( فیلم آزمایشگاه) - بعد رفتیم پارک ساعی. از در وزرا داخل شدیم از در ولی عصر خارج شدیم. رفتیم مرغ سوخاری تهران رو به روی پارک ساعی دو تایی شام خوردیم و غذا برای ساکنین منزل هم گرفتیم. بعد دو باره از در وزرا خارج شدیم و برگشتیم منزل.
پی نوشت ۲: ماشینم حدودا رو به روی جایی بود که در خیابان وزرا معروف است. خانواده های سرگردانی را می دیدم که با مانتو یا چادر که برای افراد گرفتار در آن محل آورده بودند منتظرند تا داخل شوند. مادری چنان داد و بیداد می زد و نفرین می کرد که دیگران به او می گفتندساکت باش! تو را هم می گیرند ها!!! ولی او همچنان ادامه می داد. با وجود این که مانتوی بلند و شال بزرگ و ضخیم به تن داشتم یک آن ترسیدم که نکند مرا به دلیل این که جوراب به پا ندارم دستگیر کنند.شانس نداریم که .....
در کنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو کاج روئیدند
سالیان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست میدیدند
یکی از روز های سرد پاییزی زیر رگبار و تازیانه باد
یکی از کاج ها به خود لرزید خم شدو روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا خوب درحال من تامل کن
ریشه هایم زخاک بیرون است چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی مردم آزار از تو بیزارم
دور شو دست از سرم بردار من کجا طاقت تورا دارم
بینوا راسپس تکانی داد یار بی رحم و بی مروت او
سیمها پاره گشت و کاج افتاد برزمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط دید آن روز انتقال پیام ممکن نیست
گشت عازم گروه پی جویی تا ببیند که عیب کار از چیست
سیمبانان پس از مرمت سیم راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگدل را نیز با تبر تکه تکه بشکستند
حالا ورژن جدید این شعر را از زبان همان شاعر بشنوید:
در كنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو كاج روئیدند
سالیان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست میدیدند
روزی از روزهای پائیزی زیر رگبار و تازیانه باد
یكی از كاج ها به خود لرزید خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا خوب در حال من تأمل كن
ریشههایم ز خاك بیرون است چند روزی مرا تحمل كن
كاج همسایه گفت با نرمی دوستی را نمی برم از یاد
شاید این اتفاق هم روزی ناگهان از برای من افتاد
مهربانی بگوش باد رسید باد آرام شد، ملایم شد
کاج آسیب دیده ی ما هم کم کمک پا گرفت و سالم شد
میوه ی کاج ها فرو می ریخت دانه ها ریشه می زدند آسان
ابر باران رساند و چندی بعد ده ما نام یافت کاجستان
پی نوشت: امروز تعداد خیلی کمی از قرص را توانستم از ۱۳ آبان بگیرم.
|
|