|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
امروز خوش خنده قرار بود با برادرش ساعت 20 دقیقه به 6 صبح برن بیرون. نزدیک محل کار قدبلند، توی یه جای دولتی یه کاری داشت . من هم که هر روز ماشین ساعت 5 و نیم میاد دنبالم.
حالا من هر روز صبح زود بیدار میشم، نماز می خونم، چای دم می کنم، میز صبحانه رو می چینم . ساعت کار که 6 شده دیگه نمی تونم تو خونه صبحونه بخورم. یه لقمه درست می کنم. بر میدارم با ناهار و میوه و میام اداره.
اما تمام دیشب کابوس دیدم. که چی؟ که یا خواب موندیم همه... یا صبحونه رو آماده نکردم بچه ها گشنه موندن، یا ماشین اداره نیومده دنبالم، یا اومده و گذاشته رفته.
یعنی صبح که 4 و نیم صبح بیدار شدم انگار منو از قعر دریا کشیدن بیرون. انگار داشتم غرق می شدم و دست و پا میزدم. خداروشکر که همه چیز غیر وافعی بود.
کمر همسر خداروشکر داره جواب میده به فیزیوتراپی. اما همگی باید در خدمت ایشون باشیم مثل همیشه. خوبه که محل درمانش به ما نزدیکه. خیلی وقتا ما با پیاده روی حدود یک ربع خودمونو میرسونیم به مطب های همون دور و بر. اما چون سربالاییه همسر جان براشون ضرر داره. و حق هم داره البته. باید کمک حالش باشیم.
*خواهرم زنگ زده میگه فردا با خونواده برادر، خونه مامان هستیم ناهار. ای کاش تو هم بودی. من ! غصه! من درگیر افراد خونواده خودم! دلم گرفت یه لحظه.
**دیشب خوش خنده دو جور لازانیا درست کرد. هم با اسفناج و پنیر و هم با گوشت. دستش درد نکنه خیلی خوشمزه بود.
***تو وبلاگ نوشتم چند بار. یه آقای دکتری همکارم بود. ایشون مدیر مستقیم من بودند در چند جا و چند دوره. آقای دکتر میم. هر جا پستی می گرفتن منو به عنوان مشاور یا معاون می بردن پیش خودشون. کار کردن باهاشون خیلی خوب بود. آدم باهوش و کار بلد و مردم دار. مورد آخر چون صدارتخونه بود دیگه من نرفتم. گفتم اصلا حوصله مکاتبات اداری و برو و بیا رو ندارم. تو هر رفت و آمدی همیشه یه چیزایی از قلم می افته و به ضرر آدم میشه. حالا چرا اینا رو گفتم؟ دیروز بهم زنگ زدن. گفتن هنوز که درخواست بازنشستگی ندادی؟ گفتم نه. آخرای تیر . گفتن صبر کن. اگر شرایط به سمت و سویی بره که احتمال میدن، حتما منو نیاز دارن برای یه مسوولیت جدید. چیزی نگفتم. ولی واقعا دیگه نمی خوام ادامه بدم.
ساعت کارا که تغییر می کنه یه جورایی همه چیز باهاش تغییر می کنه. قبلنا اول صبح حدود یک ساعت تا یک ساعت و نیم وقت داشتم که تو سکوت اداره با سرعت کارامو انجام بدم. الان آخر وقت . از سر صبح همه جا سر و صداست. دم آسانسور همکارا ایستادن. تا ساعت 7 صبح انرژی ندارن. ساعت یک هم که دارن بدو بدو میرن.
* همسر از ظهر پنجشنبه 10 خرداد به طور ناگهانی دچار عود کمردرد شد و رفت تو استراحت مطلق. دکترش که اتفاقا مطبش نزدیک خونه مون هم هست ، تا 19 خرداد به ما وقت نداد. بعدش هم که همسر رو ویزیت کرد، فعلا کمربند مخصوص تجویز کرد که گرفتیم. فیزیوتراپی از چهارشنبه فردا شروع میشه تا ده جلسه. اگر بهتر شد که خداروشکر اگر نشد، باید دوباره وقت بگیریم و بریم کارای بعدی
** با توجه به مدرک طب.کارم و با وجود این که از یک سال قبل دنبال استفاده از این مدرک تو فیلد کارخونه ها و بیمارستان های بزرگ بودم، به نتیجه نمی رسیدم. حدود یک ماه قبل از طریقی با من تماس گرفتند که یه کارخونه بزرگ نیاز به پزشک داره. فعلا دو روز در ماه. رزومه رو که ارسال کردم با من تماس گرفتند و منقرار شد تا شهریور ماهی دو روز برم(یک هفته دذر میون) و بعدش بشه هفته ای یک روز. این روزها رو باید مرخصی بگیرم که می گیرم. فقط به هیچ کسی نگفتم. تا نهایی بشه. الته به خونه ما دوره ولی چون کار کم دردسریه پذیرفتم و دو روزی که تو خرداد ماه رفتم خیلی راضی بودم. ظاهرا پزسنل هم راضی بودند و فیدبک های خوبی به مدیر عامل داده بودند . چون اون همکاری که مستقیم با خودم در تماس بود گفت مدیر عامل تمایل دارند شما هفته ای یک بار بیایید که من به خاطر تعهدم به محل کارم قبول نکردم.
***تو محل کار همه دارن سعی می کنن منو از تصمیم بازنشستگی منصرف کنند. ولی من هنوز روی تصمیمم هستم.
**** تا حالا همکار مرد حسود دیده بودید؟؟اونم از نوع دکترش؟؟؟ من دیدم! همین جا تو محل کار خودم. تا حالا فکر می کردم مدلش این جوریه ، اخلاقش همین جوریه. ولی تو دو سه برخورد آخر فهمیدم که نخیر! انگار به خیلی چیزا حسودیش میشه و این رفتارها رو علنی می کنه .حالم دیگه داره بد میشه. آدم این قدر میتونه رفتار سطح پایین داشته باشه؟؟ جل الخالق
کسی می دونه علت وجود این همه درخت توت تو تهران چیه؟ منظورم وسط اتوبان ها و تو پیاده روها و کوچه های فرعی؟
من چند سال قبل شنیده بودم که تصمیم شهرداری تهران بوده. چه سالی؟ نمی دونم. به خاطر پهن برگ بودن درخت توت کمک به اکسیژن سازی می کنه. ولی آیا فکر ریزش میوه های رسیده توت و حروم شدنشون و چسبیدن به کف کفش ها رو نکرده بودن آیا؟؟؟
بماند.
هوا داره گرم میشه . هر چند من شش ماهه اول سال رو بیشتر از شش ماهه دوم دوست دارم. یکیش به خاطر اینه که زود هوا روشن میشه و دیر تاریک میشه. دومیش به خاطر سبک بودن لباس هاست. سومیش به خاطر اینه که احساس نشاط بیشتری دارم تو این شش ماهه.
**روزهای سه شنبه برادرم یا با ماشین یا با ویلچر و به صورت پیاده مامان رو میبره گردش. دختر کوچولوش هم میره باهاش. پرستار مامانم هم همراهی می کنه.
دیشب عکس گذاشته بود که حین پیاده روی برخورده بودن به یکی از بازیگرای آقای معروف که اون هم اونجا بوده. یه آقایی که همه مون ازشون خاطرات خوبی داریم. ایشون کنار مامان وایستادن و چند تا عکس گرفتن. خدا داداشمو حفظ کنه که همه جوره به مامانم میرسه. خودش و خانمش و دو تا دختراش کنار هم سالهای سال با خوشی و سلامت زندگی کنن و خیر کاراش به بچه هاش برسه. حتی برای پرستار مامانم هم که حدود 60 سالشه دلسوزی می کنه.
*** نتیجه ارشد وزارت. علوم خوش خنده اومده. برای روزانه و نوبت دوم مجاز شده. رشته اش توی دانشگاههای تهران دوره به ما. این هفته هم امتحان ارشد وزارت. بهداشت رو داره.
به دلیل مسائلش ترجیح میدیم خارج از تهران نباشه. برای دانشگاه. آزاد هم حتما انتخاب رشته می کنه. یکی از نتایج درس خوندن تو دانشگاه. آزاد اینه که مدرک رو بعد از فارغ التحصیلی میدن به دانشجو.
از سال 1401 که به طور اورژانس داروی خوش خنده برای مشکل رو.ده عوض شد، تا دی سال گذشته هر 8 هفته تزریق می شد. داروی گرانیست. باید تشکیل پرونده بدهیم مدارک ببریم. که همه اینها انجام شده بود. دی ماه بعد از این که به فاصله دو ماهه جواب نداد و علائمش شروع شد، با یک سری آزمایشات مشخص شد که سطح سرمی دارو در فاصله 8 هفته ای کم شده و باید فاصله دارو کمتر شود. بعد از سه بار با فاصله یک ماهه خداروشکر جواب داد .
حالا باید هر 4 هفته بریم دنبال دارو. سه داروخانه دولتی و دو سه تا داروخانه خصوصی که داروهای ویژه ای را سهمیه میگیرند جزو لیست داروخانه هاییست که هر بار دور شهر برویم برای تهیه دارو. خداروشکر سیستم پاسخ تلفنی هم ندارند.
حالا نمی دونم چجوریه که اگه از داروخانه یک شروع کنم ، نداره، میرم داروخانه 2 اونم نداره بعد داروخانه 3 داره و تحویل میده.
یک ماه بعد میرم داروخانه 3، که نداره، میرم 2، نداره میرم 1 داره و تحویل میده.
یک ماه بعد نه یک داره، نه 3 ، 2 داره و تحویل میده. حالا فکر کنید این داروخانه هر کدام یک سر شهرند و دو تاشون تو طرح هستند.
* هر بار می ایستم جلوی پیشخوان و زیر لب صلوات میفرستم. فقط برای آرامش خودم وگرنه توی آن چند دقیقه که دارو از آسمان نمی افتد توی انبار آن داروخانه.
**درسته سنم رفته بالا و خیلی از مسائل پوست و مو به سن ربط دارد. ولی از سال 80 و شروع مشکلات دخترم، با هر سدی که جلوی راهمان گذاشته شد یه چین جدید و یه موی سفید به داشته هایم اضافه شد.
***خدایا شکرت برای داشتن یک دختر خوش خنده و زیبا و مهربان.
|
|