حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

پدر یعنی تپش در قلب خانه

پدر یعنی تسلط بر زمانه

پدر یعنی تسلی وقت اندوه

پدر یعنی تو دادی تکیه بر کوه

پدر عزیزم 31 اردیبهشت است، و 6 سال است که در ظاهر نداریمت، اما حضورت را همیشه کنارم حس کردم. روحت شاد بابا جانم.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 6:39  توسط فروغ دانا  | 

اول صحبتم بگم که با وجود این که من همیشه با کم خوردن و ورزش کردن سعی می کنم وزنم رو در حد مناسب نگهدارم ولی به نظر من استایل هر فردی و رضایت از اون به خودش مربوط میشه.

معمولا بعضی ها با استایلشون هر چند مناسب کنار نمیان و میخوان به هر روشی شده تغییرش بدن.

بعضی ها هم که به دلیل افزایش وزن و مشکلات سلامتی که براشون ایجاد می کنه، تصمیم می گیرن که کاهش وزن داشته باشن.

به خاطر تزریق داروی دخترم برای مشکل گوارشش میریم مطب یه فوق تخصص.

سال گذشته خیلی چشمگیر نبود ولی از فروردین ماه تعداد افرادی که میان برای یه روش جدید کاهش وزن به اسم" بو.تا.کس معد.ه" خیلی زیاد شده. از اسمش معلومه دیگه تقریبا سرپاییه. بیهوشی خفیف و با روش اندو.سکپی بو.تاکس رو به چند جای معده تزریق می کنن و بعد مراقبت هایی داره که خیلی از جزییاتش خبر ندارم. یه سری رعایت های خوراکی داره که اگر رعایت نشه معده سریع واکنش نشون میده و افراد بالاجبار باید رعایت کنند. تو این روش به نظر مغز و بدن آلارم گرسنه بودن میده ولی معده نمی پذیره.

حالا چرا اینجا از این موضوع نوشتم. چون دو تا از خانم ها استایل خوبی داشتن. ولی باز هم این کار رو انجام دادن. و امااا همسراشون کیس اصلی کاهش وزن بودن. مشخصا مثل همه کارها، خانم ها بیشتر مشتاق هستند.

تو اینترنت و اینستا هم زیاد گفته شده در باره این روش.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 10:54  توسط فروغ دانا  | 

مهر 99 از منزل قبلی که 17 سال توش زندگی کرده بودیم اومدیم منزل جدید.

هر روز صبح از اتوبانی که نزدیکشه رد میشم و این مدت خونه رو میدیدم. کل سه طبقه رو یه زن و شوهر خریده بودن که تبدیل به شرکت کنند. یه مدت دستش نزدن و از اواخر 1401 شروع کردن به بازسازی. خونه محکمی بود. زمینش از سه طرف باز و نورگیر. ما طبقه سوم بودیم. وقتی اتوبان رو شمال به جنوب بریم پنجره اتاق قبلی خوش خنده، پنجره سرویس ایرانی، یه پنجره راهرو، و پنجره های بزرگ آشپزخونه دیده میشد.

از جنوب به شمال اتوبان، بهار خواب بزرگی داشتیم که مثل حیاط بود در بزرگ و قدی پذیرایی، در اتاق قد بلند و پنجره اتاق ما بهش راه داشت. چند بار خواستیم متراژی از بهارخواب رو به متراژ آپارتمان اضافه کنیم که پایینی ها نذاشتن.

بگذریم. یکی دو ماهیه که بازسازی تموم شده. یه فضای اداری شده. دو سوم بهار خواب رو انداختن رو متراژ طبقه خونه قبلی ما و کل خونه رو بازسازی کردن. نمای ملک هم با سلیقه درست شده. اسم شرکت رو طلایی رو نمای بیرونی زدن که زاویه دیدمون اجازه نمیده بتونم بخونمش.

کل آشپزخونه و فضای کنار اونو که من یخچال فریزر و یه میز و صندلی صبحونه خوری جمع و جور گذاشته بود، تبدیل کردن به فضای کار. جایی که سینک بود و ماشین ظرفشویی دو تا میز کامپیوتر روبه روی هم گذاشتن که کامپیوتراش بزرگ و سفیده. شید سفید برای پنجره ها گذاشتن که جلوی نور آفتاب رو بگیره ولی فضا هنوز روشن باشه. پنجره اتاق خوش خنده و دو طبقه مشابه پایین رو کوچیک تر کردن. حدس می زنم به خاطر این که اتاق مدیریت در بیارن و یا دو سه تا میز بذارن. از اون ضلع خبری ندارم چون تغییر نقشه دادن.

حدس میزنم که سرویس حمام و فرنگی رو تبدیل به آبدارخونه کرده باشن.

خیلی دلم میخواد برم و توش رو ببینم.

حیاط و پارکینگش به طور پارک مزاحم حدود 10 تا 12 تا ماشین جا می شد ولی ما فقط سه تا ماشین برای سه طبقه میذاشتیم.

**** مبارکشون باشه. شاید اونا هم میگن: اینجا کیا زندگی میکردن؟ خاطراتشون چیه؟

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 6:52  توسط فروغ دانا  | 

چهارشنبه بدو بدو رفتم خرید هفتگی. تا شب سرپا بودم جمع و جور کردم.

چون پنجشنبه نوبت تزریق داروی گوارش خوش خنده بود و ساعت دقیقشو نگفته بودن بهم برای ظهر پنجشنه ناهار درست کردم. باقالی خورش و خورش کرفس.

برای ظهر جمعه هم مواد اولیه نخودفرنگی پلو با گوشت رو آماده کردم و تا یه جایی کارای خورش شمالی سبزی فسنجون رو انجام دادم.

پنجشنبه تا ظهر جارو و ماشین لباسشویی و ماشین ظرفشویی که بهم از مطب زنگ زدند و گفتند 3 اونجا باشیم. تا بریم و برگردیم عملا پنجشنبه تموم شد.

جمعه با خیال راحت که خونه تمیزه و ناهار داریم شروع شدو همسر رفت خرید و سبزی پاک کرده و خرد شده و و لوبیا سبز آورد که برای اونم دو سه ساعتی کار داشتم.

عصر جمعه رفتم یه پیاده روی خوب .

امروز هم که از اون روزای پر کار.

برای بازنشستگی دارم برنامه ریزی می کنم. طبق برنامه تیر و مرداد درخواست میدم که از اول مهر دیگه نیام.

رییس ارشد مخالفت شفاهیشو اعلام کرده ولی نمی تونه که به زور منو نگهداره.

در حال برنامه ریزی برای انجام شغل دوم پس از بازنشستگی هستم، تو خرداد معلوم میشه. اگر مشخص شد میام می نویسم.

برای دختر جان و پیدا کردن شغل متناسب هم اتفاقاتی افتاده. منتظر دانشنامه اش هستیم. که ببینیم برای رشته اش میتون طرح بگذرونه یا باید به روش دیگه ای کار رو شروع کنه.

دیگه همینا. سلامت باشید دوستان.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 15:57  توسط فروغ دانا  | 

هفته قبل تصمیم گرفتم که آخر هفته یعنی 19 تا 21 برم پیش مامان. و صد البته که این رفت و آمد به شدت منو از لحاظ جسمی خسته می کنه. خلاصه تصمیم گرفتیم که با دختر جان بریم.

همسر پیشنهاد کرد که رفتن رو با هم بریم. بعد خودش بمونه همونجا و ما با سواری برگردیم. اما چون گاهی میخوام تمام و کمال در اختیار مامانم باشم. با این پیشنهاد مخالفت کردم. خوب کمی تا قسمتی ناراحت شدند اما بعد دیگه ادامه نداد.

چهارشنبه صبح زود رفتیم جمعه هم صبح زود برگشتیم. صبح زود یعنی 4 بیدار شیم. نماز بخونیم و راه بیفتیم. جاده خوشبختانه خلوت و خوب بود و رفت و آمد بدون مشکل انجام شد.

رفتن و به مامان رسیدن خیلی خوبه. اما امان از این که ناراحت تر از قبل برمیگردم و بی خوابی ها و سردرد های ناشی از استرس هام شروع میشه.

بگذریم. امروز از 6 صبح جلسه داشتیم. پشت سر هم. و با این که با همکارام تو مرخصی تماس داشتم به طور مداوم ولی باز هم خیلی کارها رو باید حضوری پیش برد.

و اما این که دیروز جمعه با خوش خنده رفتیم تئاتر. شا.ز.ده کو.چو.لو..... خیلی دوست داشتم. به نظرم کار نو و خاصی بود. تا آخر اردیبهشت هستش ولی ظاهرا همه بلیت ها فروش رفته.

دیگه... دیگه... خیلی حرفا دارم ولی نوشتنشون سخته.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 16:13  توسط فروغ دانا  | 

بله! می دونید که من به سینما رفتن علاقه زیادی دارم. یعنی به نظرم فیلم سینمایی اسمش روشه. تو خونه و مانیتور کامپیوتر لذتی برای من نداره.

روز تولدم که از طرف خونواده سورپرایز شدم و بلیت " تمساح.... " رو خریده بودند. بدک نبود. می خواستند بی.بدن رو بگیرند که تو شور و مشورت به این نتیجه رسیدن شادی روز تولد رو خراب می کنه.

دیروز با خوش خنده رفتیم مست. عشق. به نظرم از یک سریال چند قسمتی یک فیلم سینمایی 105 دقیقه ای در آوردن نتیجه خوبی نخواهد داد. استقبال خیلی زیاده. دیدنش رو توصیه می کنم. ولی به نظرم همون سریال رو ببینیم بهتر خواهد بود.

**از سه شنبه تا دیروز صبح درگیر تهیه داروی خوش خنده بودم. توی تهران پر از شلوغی و ترافیک از این سر شهر به اون سر شهر رفتن کار راحتی نیست. به خصوص وقتی درگیری و ناراحتی هموطنام رو می بینم. میشه که تهیه دارو رو خیلی راحت تر انجام داد ولی زهی خیال باطل!!! بیشتر حرف نزنم بهتره.

***برای رفتن پیش مامان این آخر هفته خیلی خوبه ولی چه کنم اگر سیل مسافران به شمال جاده رو شلوغ کنند؟؟

 |+| نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 6:54  توسط فروغ دانا  | 
  بالا