حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

20 روز از درگذشت پدر همسر گذشته.

سیر بیماریشون و رسیدن به آخر خط خیلی سریع بود. خوش خنده یادم آورد که حدودا یک ماه قبل از فوت پدربزرگش من گفته بودم اگر وضع ایشون همین طور باشه یک ماه هم دوام نخواهد آورد و همین طور شد.

این که چند سالت باشد و در چه سنی والدین را از دست بدهی به نظرم خیلی مهم نیست. همسر با وجود این که چند روز دیگر 60 سالش تمام می شود ولی روزهای اول مثل یک بچه گریه می کرد. اتفاقا به نظرم خصلت خوبیست برای یک مرد. در غیر این صورت فشار زیادی به روح و روان مردان وارد می شود. الان کمی بهتر است ولی هنوز روزی یکی دو بار بغض می کند.

مراسمشان خیلی سریع و منظم پیش رفت. سوم آبان خاکسپاری و 5 آبان مراسم سوم.

روز فوت سه تا از خواهرانش توی قطار بودند که خبر را به آنها دادیم و بقیه تا نصفه شب خودشان را رساندند. خواهر و برادر و اقوام همشهری من فردا صبحش برای خاکسپاری خودشان را به بهشت زهرا رساندند .

فرزندان دایی من و همسر همان روز تا شب کنارمان بودند و همراهی کردند به خصوص شوهر دختر دایی که همه چیز را در دست می گیرد و پیش می برد.

اما ساعت های اول تنها بودیم فقط من و همسر و بعد پسر جان و دختر جان.

امیدوارم از این به بعد خبر های خوب در اینجا بنویسم. این اواخر یکی دو پست ناراحت کننده نوشته بودم.

مراسم چهلم را هم می خواهیم برای جمعه 10 آذر برگرار کنیم.در حال برنامه ریزی برای آن روز هستیم.

پی نوشت: از همه شما دوستان نادیده و با معرفتم که پیام تسلیت گذاشتید و جویای احوالمان بودید متشکرم.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۲ساعت 7:18  توسط فروغ دانا  | 

پدر همسرم آسمانی شد

در حالی که یگانه فرزندش خارج از آی سی یو منتظر گرفتن نسخه پدرش بود، و پرستاران در حال احیای پدر

لحظات سختی را گذراند

روز سختی داشتیم

روحش شاد باد

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان ۱۴۰۲ساعت 23:57  توسط فروغ دانا  | 

از پریشب حال عمومی پدر هسرم بدتر شد. دردشون بیشتر شد. به مسکن ها جواب نمی داد و حرف زدنشون نامفهوم شده بود. همسرم و پرستارشون دیروز ایشونو با آمبولانس خصوصی بردن بیمارستان. تا تخت ICU خالی بشه و بستری بشن شد ظهر. من هم رفتم. دیروز از اون روزای عجیب و غریب کاری بود برام. ولی با این حال مدام در رفت و آمد بین محل کارم و بیمارستان بودم.

امروز عمه های همسرم میرسن تهران. دیگه دیشب وضع هشیاری برادرشون رو بهشون گفتیم که صبح دیروز حرف میزدن ولی عصر موقع ملاقات دیگه واکنشی به صحبت نشون نمیدادن.

همسر خیلی آشفته است. ازش خواهش کردم بچه هامون نیان بیمارستان و پدربزرگشونو توی اون حالت نبینن.

توی این وضعیت امروز نوبت تزریق داروی خوش خنده است. یه نفر فقط باید این روزا کارامون رو برنامه ریزی کنه.

یه چیزی بگم و اون این که توی این اوضاع من ساعت 5 صبح پاشدم ملافه ها و روتختی ها و روبالشی های تخت ها رو انداختم تو ماشین. لیست خرید درست کردم که همسر بخرن برای خونه پدرش. که عمه هاشون که میان همه چیز آماده باشه. میخواستیم یکیو پیدا کنیم که بره خونه پدرشوهرو تمیز کنه ولی عمه های همسر گفتن نمی خواد خودشون میان سر و سامون میدن.

تازه تمیزی خونه خودم هم هست. یعنی توی هر وضعی ما خانم ها باید اول به نظافت خونه برسیم.

پی نوشت: خوشبحتانه آزمایش مامانم خوب بود. نگران اون هم بودم که نکنه دخالت از راه دور من جواب خوبی نده ولی خداروشکر عفونتشون برطرف شد. مامانم خیلی آداب دان و نکته سنجه. هر روز از من حال پدرشوهرمو می پرسه. میگه به همسر بگو من مزاحمش نمی شم اون طفلکی سرش شلوغه. ولی با این حال دوبار گوشی رو دادم همسرم با مامانم حرف زد. نمی دونم از اون ور مامان چی گفت بهش ولی هر دو آروم آروم گریه می کردن.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان ۱۴۰۲ساعت 7:29  توسط فروغ دانا  | 
  بالا