|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
دوشنبه هفته قبل من از پیش مامان برگشتم.آنتی بیوتیک تزریقیش تموم شده. فشارشون بدون قرص فشار هنوز 11 روی 7 هستش. و شروع قرص فشارخون به صلاح نیست. پرستارشون و برادرم فشار رو کنترل می کنند.حالشون بهتره خداروشکر.
همون روز که برگشتم خانم ش. از دوستای قدیمیمون زنگ زدند . دعوت کردند برای عروسی پسرشون چهارشنبه 7 آبان. یه باغ اطراف تهران. خیلی دوره ولی انشاالله میریم.
سه شنبه هفته قبل همسر رفت شمال به خونه سر بزنه. امیدوارم فردا بیاد.
صبح پنجشنبه 24 مهر با خوش خنده بیمارستان بودیم. عصرش رفتیم پاساژ. ونک و پاساژ نگین. ظفر که لباس برای دختر جان ببینیم. دیدیم و قیمت کردیم. ولی نخریدیم. بعدش دوتایی رفتیم فیلم مجنون. داستان فیلم خوبه. ولی ساختش جذاب نبود.
موقع برگشت تو راه خونه نزدیکای خیابونمون رفتیم غذا بخوریم. از غذامون چند تیکه پیتزای مرغ و قارچ اضافه اومد. پک کردیم. که ببریم بذاریم تو یخچال. پسر جان هم بیرون بود.
پیچیدم تو یه خیابون فرعی که بیام خونه. ساعت 10 و نیم شب. دیدم یه خانم تنهایی یکی دو تا ساک مثل ساک خرید روی شونه شه و داره با خستگی پیاده میره. اونجاها هم جایی نبود که ماشین به راحتی رفت و آمد کنه. رفتم جلوتر. بعد دنده عقب گرفتم. طفلک ترسید. رفت که بره تو پیاده رو. شیشه رو کشیدم پایین. گفتم خانم بفرمایید تا جایی برسونمتون.
نشست تو ماشین. سلام کردم. گفتم ما تا میدون بالایی میریم. شما کجا میرید؟ آدرس یه خیابون بالاتراز خونه مونو گفت. سربالایی بود. تاریک و فرعی. گفتم می برمتون.
دیگه خودش گفتش که از مترو پیاده شده بود. داشت پیاده میرفت خونه. تو خونه ها کار می کنه، الان هم از یه خونه ای تو شرق تهران بر می گرده. اهل کشور دوست و همسایه است. دو تا دختر 10 ساله و 20 ساله داره. شوهرش این ها رو تو ایران ول کرده و رفته. خودش هم تازگی ها تو یه خونه ویلایی با دختراش اتاق گرفته و کنار صاحب خونه هاست. گاهی میره کار هم می کنه. گفت اگه بخواهیم خونه ما هم برای کمک خواهد اومد. وقتی از سر کوچه مون رد شدیم بهش گفتم خونه ما توی این کوچه است. گفت چه خوب به محل زندگیم نزدیکه.
شماره شو گرفتم. بردم دم خونه پیاده اش کردم. بعد چون بوی پیتزا تو ماشین پخش شده بود بهشون تعارف کردم. گفتش نه مال خودتونه. گفتم میشه خواهش کنم ببرید برای دختر خانم هاتون؟ که قبول کرد.
***تمام اون اتفاقات پنجشنبه برای این بود که ما به این خانم برخورد کنیم. و ...
جمعه 25 مهر رفتیم سمت امام. زاده. حسن. تجربه خرید قبلی از اونجا داشتیم. لباس ها رو جای دیگه می پسندیم قیمت می کنیم. بعد میریم اونجا با قیمت مناسب تر پیدا می کنیم.
برای دختر جان لباس و کیف و کفش خریدیم. برگشتیم خونه.
**** این هفته جمعه عصرراهی ماموریت کاری هستیم تا یکشنبه شب. اکثر کارها رو دارم انجام میدم.
برنامه غذاییمو برای آخر هفته چیدم: پنجشنبه قرمه سبزی و قیمه لای پلو/ جمعه ته چین مرغ و قارچ و کباب تابه ای با سیب زمینی سرخ کرده و گوجه
آخر هفته بدو بدویی خواهم داشت. آرایشگاه برم، شست و شو ، تمیزکاری و ...
سلامت باشید
سلام
دارم برمیگردم
تو صدارتخونه خیلی خیلی کار داشتم
ولی خدا رو شکر با دو استاد بزرگوار شریف کار می کنم
وقتی بهشون گفتم میخوام به مامان سر بزنم هر دو سریع همراهی کردند.
دیروز زنگ زدند حال مامانو پرسیدند
حتی گفتند برای برگشتن عجله نکنم.
حال مامانم کمی بهتر شد
آنتی بیوتیک از دیشب شروع کردیم
آخرین بار دیشب فشارشون ۱۰ و نیم رو ۷ بود
قرار شد خانم نرسی که برای تزریق آنتی بیوتیک میان فشارشونو بگیرند و به من خبر بدن
سواری گرفتم، اومد صبح دنبالم، دو تا خانم دیگه هم سوار شدن و حرکت کردیم.
*** دیشب نشسته بودم کنار مامان، داشتیم حرف میزدیم.
گفت میدونی که بابات خیلی خوب بود؟ میدونی بهترین مرد دنیا بود؟
گفتم بله مامان خیلی خوب بود. خوش به حالت که با همچین مردی زندگی کردی،
گفت آره، همه جا با من همراه بود،
همه جا پا به پام اومد
اما یه جا بی وفایی کرد،
میدونستم میخواد چی بگه،
ساکت موندم،
گفت: اونجایی که تنها رفت و منو با خودش نبرد!
باز هم گوش کردم
انگار داره بقیه شو با بابام حرف میزنه
گفت:
چطور دلت اومد منو بذاری و بری؟
دوستان، از این زن و شوهری ها هست بازم؟
صدای منو از خطه شمال می شنوید
رو تخت اتاق کناری اتاق مامانم
صدای نفس های آهسته شو تو خواب می شنوم
پرستارش هم تو تخت کناری تو اتاق مامانم خوابیده
دیروز بعد از شورای مدیران راه افتادم سمت شمال
شب قبلش تصمیم گرفتم، ساکمو بستم، سوغاتی های کیشو گذاشتم توش.
صبح دیروز رفتم اداره، نزدیک ظهر با سواری حرکت کردم.
دلم برای مامانم خیلی تنگ شده بود.
این اواخر تو تلفن مامانم خیلی کوتاه و ضعیف حرف میزد.
خواهر و برادرم می گفتن کم اشتها تر شده و بی حوصله و بی رمق.
ساعت ۴ که سرزده رفتم اتاقش، خیلی خوشحال شد. بیست تایی ماچش کردم.
مامان گفت فکر کردم خواب می بینم.
دیروز روز حموم مامانم بود. به سختی از تخت آوردیمش پایین،
همیشه که کم خون بودند به خاطر مینور بودنش.
فشارشونو گرفتم ۹ بود روی ۵. با قرص فشار که هر روز میخوره براشون کمه
غذاهای پرستارشون اصلا نمک نداره
دیشب به غذای مامان نمک اضافه کردم.امروز با کنترل فشارش برای قرص تصمیم می گیرم. شاید یکی دو روز قطع کنم.
چند وعده قبل ناهار و شام سیپروهپتادین میدم که اشتهاش کمی بیشتر بشه.
یه نورو بیون زدم
تو آزمایشاش عفونت ادراری داره فقط به آمیکا.سین جواب میده، از امروز پرستار میاد روزی دو بار با سرم بهشون میزنه تا سه روز
امروز و فردا مرخصی گرفتم. فردا رو برمیگردم.
در اصل اومدم که دلم قرص بشه و برگردم سر کار و زندگیم.
* ۲۴ مهر وقت بیمارستان خوش خنده است.
**۲ تا ۴ آبان میریم مشهد ماموریت. اجلاس داریم یه ماهه داریم کاراشو انجام میدیم. جزییات زبادی داره.
***تو هفته های گذشته دو تا تئاتر رفتیم من و دختر جان. بتهو.ون و مک. موردو
دیگه همینا مواظب سلامتیتون باشید.
سلام صبح بخیر
شروع این نوشته ساعت ۵ و ۳۷ دقیقه صبح سه شنبه ۱۵ مهره، هر وقت که تموم بشه ثبتش می کنم.
بله روز ۱۸ شهریور سفرمون بعد از کلی برنامه ریزی و ذوق و شوق شروع شد.
ساعت ۱۰ و نیم رسیدیم فرودگاه کیش. منتظر رسیدن چمدون ها بودیم..
تلفنم زنگ خورد یه شماره موبایل ۹۰۳
فکر کردم حتما ترانسفر هتله
برداشتم
گفتند خانم فروغ دانا؟
بله
من مجمدی هستم از سازمان .....شما معوقه هایی از سازمان طلب دارید درسته؟
بله
به این مبلغ و این مبلغ
بله
میخواهیم واریز کنیم به کارت رفاه . ولی شما تابستون ۱۴۰۳ حسابتونو بستید
بله بستم
یه کارت دیگه به ما معرفی کنید
و داستان شروع شد
از یه طرف ترانسفر نیومده بود، همه مسافرا رفتن جز ما
منم گفتم یه شماره بدم دست از سر ما بردارن
که تا تاکسی گرفتیم و سوار شدیم دیدم مبلغ ۱۲۲ میلیون برای خرید از دی.جی.کا.لا از حسابم کم شده
تماس گرفتم با همون شماره، گفتند پیامک صوریه تا ساعت ۸ شب تراکنش نداشته باشبد تا معوقه ها بیاد،
به شماره اعلام شده پلیس فتا زنگ زدیم، جواب نمی دادند
یه دفعه یا یکی از روسای قبلیم افتادم که همه جا آشنا دارند.
زنگ زدم و بلافاصله شماره یه سرهنگ رو دادند.
بعد یه سرگرد با من تماس گرفتند، گفتند تمامی اطلاعات خرید، شماره کارتم و ساعت دقیق رو براشون ارسال کنم.
خوشبختانه خرید نهایی نشده بود و در همون مرحله لغو شد.اما گفتند باید ثبت شکایت کنم. سه روز تعطیلی بود ما هم تهران نیستیم.
همه اینها تقریبا سه ساعت جهنمی شد.
سعی کردم فکر نکنم نسبت به این موضوع. سفر رو زهر نکنم به خودم و بقیه.
جمعه اش برگشتیم. شنبه ۲۲ شهریور ثبت شکایت کردم، چهارشنبه ۲ مهر کل پولم برگشت. آقا با پول من طلا و کفش زنونه و مردونه خریده بودند. من دنبال پیدا کردن کلاهبردار نبودم چون این مدلی کارم خیلی طول می کشید. احتمالا آدرس صوری دادند برای تحویل کالا. و به احتمال زیاد شماره موبایل رو از طریق قانونی نخریدند.
از حماقت خودم خیلی عصبانی بودم و هستم.
پلیس آکاهی می گفت این مدل کلاهبرداری از پزشکا یکی دو ماهه شروع شده و شاکی مثل من داشتن تا حالا.
من تو گروههایی که عضو بودم سناریوی اینها رو نوشتم.
به دوستام زنگ زدم و گفتم.
جالبه که با همین سناریو با شماره ۹۰۲ به دوست صمیمیم زنگ زرند. اونم بد و بیراه بهشون گفته.
بعد زنگ زد به من و شماره ۹۰۲ رو داد به من.
با شماره دیگه ای زنگ زدم بهشون. گفتم آقای محمدی از سازمان....؟
گفتند بله.شما؟
گفتم تماس شما با من قطع شد. خب می فرمودید من و تا معوقه طلب دارم و ...
گفت بله و همون حرفا رو تکرار کرد
که سرش داد زدم. بهش گفتم من که پولم برگشت ولی امیدوارم قرون قرون پولایی که از همکارام کلاهبرداری کردی خرج مریضیت بشه پیش همونا مرتیکه مفت خور
که قطع کرد
نتیجه اخلاقی:
۱. سناریوهای کلاهبرداریشون مدام تغییر می کنه
۲. آدمی هر چقدر هم عاقل باشه و حواس جمع در شرایط خاصی گول میخوره
مواظب خودتون و پولاتون باشید
*** سفر خیلی خوبی بود، هم تفریح کردیم، هم خرید، هم استراحت،
هم صبح ها میرفتیم ساحل و طلوع خورشید رو دیدیم.
فقط وقتی میرفتم که بخوابم از شدت عصبانیت از حماقت خودم، ضربان قلبم میرفت بالا. بعدش خودمو دلداری میدادم و میخوابیدم.
نوشته ساعت ۶ و ۵ دقیقه تموم شد.
والان که ۶ و ۳۶ دقیقه است ویرایش کردم
برم که ماشین اومده دنبالم.
|
|