حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

حال همه مون خوب نیست متاسفانه. دلم نمیخواد اینجا خبرای نا امید کننده بنویسم. ولی جایی جز اینجا رو ندارم. شما دوستان عزیز و نادیده که همیشه و در همه حال کنارم هستید.

پدر همسر روز به روز که نه، ساعت به ساعت وضعیتشون ناامید کننده تر میشه.

تخت بیمارستانی فراهم کردیم. ویلچر و واکر. دو تای اخری اصلا به کار نمیاد چون دیگه توان ندارند که حتی دستشون رو تکون بدن. مثل یه بچه بی دفاع کوچولو شدن.

اگر دو روز دیگه بگذره و برای خوردن غذا مشکل داشته باشن باید از لوله معده استفاده کنیم.

حموم روی تخت دادیم دیروز با کمک هم. آرایشگرشون اومد خونه. به حدی ناراحت شد که به همسرم گفت اصلا تصور دیدن پدرتونو توی این وضعیت نداشتم.

دردای استخونیشون شروع شده و گاهی از درد، بلند فریاد می کشن. مسکن شروع شده. آرام بخش روزی دو بار. اکثرا خواب هستند. مگر بیدارشون کنیم و باهاشون حرف بزنیم.

اما کاملا حافظه شون سرجاشه. اگر چیزی رو پیدا نکنیم خودشون دقیق آدرس میدن که کجاست. حتی به همسر گفتن به آرایشگرش چقدر پول بده. حتی یادشونه که باید از روی پیامک ها قبوض رو پرداخت کنه همسرم.

بچه ها خیلی ناراحتند. دیدن پدربزرگ مغرور و با دیسیپلینشون روی تخت براشون خیلی سخته. مدام باهاشون صحبت می کنم. از زندگی می گم که همین واقعیت هایی هست که می بینید.

با همسر خیلی حرف میزنم. آماده اش می کنم برای هر اتفاق ناگواری. خریدهای لازم رو کم کم بهش لیست میدم که بخره و بذاره توی خونه. چون تک فرزنده و بهش فشار خواهد اومد. خواب شبانه از چشمامون رفته و گاهی در طول روز کمی استراحت می کنیم.

دعا کنید دوستان که پدر همسر اذیت نشن. خدا خودش کمک کنه.

امروز آزمایش مامان میاد که ببینیم داروها اثر گذاشته یا نه؟توکل به خدا

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۲ساعت 9:4  توسط فروغ دانا  | 

پدر همسر سه شنبه هفته قبل مرخص شدند. برای تامین پرستار توی روز مرخصیشون مشکل داشتیم که بالاخره از طریق شرکت پیدا شد. یعنی در طی یک ماهه اخیر کارکرد جسمیشون به نصف رسیده. اما ذهنشون و حافظه شون خوبه خداروشکر.

مشکل اجا.بت مزا.ج داشتن. پتاسیمشون خیلی زود افت می کنه و این که در بستری آخرشون گفتن که دیابت دارند. پدرشوهر سالهای گذشته اصلا زیر بار دیابتشون نمی رفتند.

جلسات شیمی. درمانی قطع شد. عصر همون روز رفتم خونه شون. یه رژیم غذایی با مشورت با یه کارشناس ارشد تغذیه و سرچ توی اینترنت نوشتم. سه وعده اصلی و دو میان وعده. طوری که پتاسیمشون افت نکنه، قند بالا نره و مشکل اجابت. مزاج حل بشه. لیست دادم همسر رفت خرید و داد دست پرستارشون.سومین مشکل حل شد. اولی و دومی رو باید با آزمایش بفهمیم.

برای نشستن و برخاستن و غذا خوردن نیاز به کمک دارند.

بسیار ناراحت کننده است دیدن وضعیت یک آدم توانا و مقتدر توی این وضعیت. تلفنشون رو خاموش کردند. اصلا جواب نمیدن و همه از ما خبر می گیرند. این موضوع کلافه کننده است. برای خواهرا و برادرشون که توی یه شهر دور هستند گروه درست کردم. اخبار رو اونجا می نویسم. عکس و فیلم هم میفرستم که ببینن. بعد پدرشوهر میگه اینا بی معرفتن که نمیان. همسر میگه باباجان همه زندگی دارن و بچه های دانش آموز و هزارتا گرفتاری. بیان توی یه اپارتمان با پرستار چیکار کنند آخه؟

برای مامان هم که بعد از درد قسمت فوقانی شکم که یک شب تا صبح طول کشید و بعد خوب شد،سونو گرافی سنگ کوچیک تو کیسه صفرا نشون داد. با دو تا دکتر گوارش صحبت کردیم. گفتند توی این سن عمل لازم نیست. فقط یک دوره آنتی بیوتیک دادن و غذای کم چرب. که اون رو هم به پرستارشون گفتم رعایت می کنن.

یه عفو.نت اد.راری هم داشتند که مقاوم به همه آنتی بیوتیک ها بود به جز آ.میکا.سین تزریقی که دکتر شهرمون به برادرم گفتند مامان رو می بریم یک هفته تا ده روز میخوابونیم بیمارستان. من هم گفتم دست نگهدارید. با دو تا دکتر عفونی صحبت کردم. دستور گرفتیم تا سه روز، هر 12 ساعت تو خونه عضلانی بزنندو سرم هم برای رقیق شدن اد.رار. بعد از اتمام شش دوز یک آزمایش مجدد بگیریم. همه رو از تهران برنامه ریزی کردم. با نرس صحبت کردم که بره منزل . امرز صبح آخرین دوزش هست.

مغزم در حال منفجر شدنه. از این همه بیماری دور و برم.

همسر دست تنهاست و من و بچه ها کمکش می کنیم. من بیشتر فکری. قدبلند تو نگهداری پدربزرگش و خوش خنده منو همراهی می کنه اکثر اوقات.

دیروز با خوش خنده رفتیم سینا فیلم ه.ت.ل . . بعد از مدت ها کلی خندیدیم. لازم بود برای سوپاپ اطمینان این روزا. همسر قرار بود بیاد ولی به خاطر پدرش خیلی ناراحته.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۲ساعت 9:46  توسط فروغ دانا  | 

خبر خوب این که دختر بزرگ برادرم رشته مورد علاقه شو تو استان خودمون قبول شده. ماشالله دختر خانم، بافرهنگ، با روابط عمومی خوب و خیلی با هوش هستش. هم این دختر و هم دختر کوچیکه برادرم. هر دو خیلی دوست داشتنی هستند. رابطه دختر بزرگ با خوش خنده خیلی خوبه مثل دو تا خواهرند. تو رویاهاشون، این بود که تهران قبول میشه و بیشتر وقتشونو با هم میگذرونن. ولی تو انتخاب رشته براش رشته مهم تر بود تا شهر. بلافاصله بعد از چند دانشگاه سراسری تهران استان خودمونو انتخاب کرد. دیروز کمی اشک ریخت ولی بعد که باهاش صحبت کردیم و گفتیم تو اولویت اولت رشته بود و بعد شهر، کمی از غصه هاش کم شد. البته برادرم دوست داشت دخترش نزدیک خودش باشه که همون طور هم شد.

خبر بد هم اینکه پدرشوهر دوباره بیمارستان بستری شدند حالشون اصلا خوب نیست. دیدن یه مرد مقتدر که تا دو ماه قبل مستقل بود و الان این قدر ناتوان شده خیلی ناراحت کننده است.

تا چهارشنبه عمه دومی و عموی همسر اینجا بودند و خیلی هم زحمت برادرشون رو کشیدند. از سه شنبه قبل یه پرستار مرد دوره دیده برای ایشون استخدام کرده بودیم که سه روز بیشتر نبودند و بعد بستری پدرشوهر توی بخش مراقبت قلب مرخصشون کردیم تا روزی که بیاریمشون تو بخش و انشاالله بعد منزل.

خدا خودش کمک کنه. دلم نمی خواد آدمای دور و برم رو ناتوان ببینم. ولی چه میشه کرد؟

 |+| نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۲ساعت 8:2  توسط فروغ دانا  | 

پدر همسر ظهر روز یکشنبه مرخص شدند.

حال عمومی شون بهتر از هفته قبله ولی کلا نسبت به دو ماه قبل سلامتیشون افت پیدا کرده.

شیمی- درمانی عوارض داده بود براشون که مهم ترین عارضه اشون کاهش پلاکت خیلی شدید بوده به طوری که تمام بدنشون کبودی های خود به خودی پیدا می کرد.

افت پتاسیم هم همین طور که اون هم عوارض عمومی زیادی نشون میدن.

اصلا دوست ندارند جایی غیر از خو نه خودشون باشن. هفته قبل به زور یک شب اومدن خونه ما. با این که یک اتاق رو کاملا براشون مهیا کردیم که اونجا استراحت کنند ولی اصرار بر رفتن به خونه خودشون داشتن. حتی یک شب که بردیمشون اورژانس بیمارستان نزدیک منزلشون، با دست خودشون رضایت دادند که مرخص بشن. فرداش وقتی دکتر هماتولوژیست ایشون ادامه درمان رو به طور موقت صلاح ندونستن و نامه بستری دادند، یک شب آی.سی. یو و پنج روز تو بخش معمولی بستری شدند.

امروز مجدد درمانشون ادامه پیدا می کنه. همسر و عمه همسر همراهیشون می کنند. بیماریشون جوریه که اگه درمان بشه عوارضش اذیت می کنه و اگر نشه میره به سمت عوارض بیماری که مهم ترینش نارسایی. کلیه هستش. خودشون تصمیم بر ادامه درمان دارند.

بودن عمه دومی و همسرشون تو خونه پدرشوهر باعث آرامش خیال ماست. واقعا نعمتی هستش وجود کسانی که این جور مواقع همراهی کنند.

پدر همسر باید فکری برای پرستار کنند. سر صحبت رو که باز کردیم با همون حالت قاطع خودشون گفتند خودم به فکر هستم. .ولی عمه همسرم می گفتند که داداشم میگن تو تا آخر درمان پیشم باش. که برای ایشون هم مقدور نیست.

مامان هم که امروز سونوگرافی کل شکم و کبد رو دارند. هفته گذشته پرستارشون گفتن که چشم و صورت و گردن و قسمت بالایی قفسه سینه مامان کمی زرده. آزمایش دادیم که اونقدرها تست های کبدی بالا نبودند ولی با توجه به علایم هفته قبل، سن، کم تحرکی باید فکر کیسه صفرا و کبدشون رو می کردیم.

فردا صبح زود من و خوش خنده میریم اونجا.

*حالا از این حرف ها که بگذریم یه چیزی بپرسم از دوستانی که آذری هستند. این روزا توی اینستاگرام طرز پخت نوعی خورش رو دیدم که بهش می گفتن قیمه. ارد.بیلی. من تا حالا نشنیده بودم. سالها ما تو شهرمون با گوشت چرخ کرده به شیوه خودمون قیمه درست کردیم و به اون می گفتیم قیمه. حتی تهران که اومدم خودم به دوستان و آشنایان این مدل قیمه رو گفتم و اونا هم استقبال کردند. بعد اسم اون قیمه رو می گفتیم قیمه ی....(اسم شهرمون) و این یکی که با گوشت تکه درست میشه مثل همه می گیم قیمه.

فقط ما زرشک نمی ریزیم. زرشک رو توی مشهد دیده بودم که اهالی اون شهر روی قیمه هاشون میریزن. با کمی گلاب که ما با گلابش خیلی کنار نمی اومدیم. ولی اونم مساله ای نبود.

*دوباره مهرماه شد و تهران در حال انفجاره از ترافیک. دوست ندارم این وضعیتو. گیر کردیم اینجا. صبح ها چون من شش و نیم حرکت می کنم یه ربعه میرسیم به محل کارم. عصرها همون مسیر رو یک ساعت و نیم تا یک ساعت و 45 دقیقه تو ترافیک می مونیم. راننده ای که حدود 9 ماهه برای رفت و آمدم میان دنبالم همیشه از اپلیکیشن های مخصوص استفاده می کنه. هر روز از یه مسیر منو میبرن منزل. بهشون می گم آقای فلانی من تا حالا این حد از مسیرهای اطراف خونه مون رو ندیده بودم که به یمن وجود شما کشف کردم.

خلاصه که با همون اپلیکیشن هم مدت زمان برگشتنم خیلی طولانیه. و خستگی مسیر برگشت میمونه توی وجودم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر ۱۴۰۲ساعت 7:24  توسط فروغ دانا  | 

پدر همسر همچنان بستری هستند البته در بخش. خدا بخواهد فردا مرخص می شوند. البته نیاز به مراقبت دارند. عمه دومی همسر با شوهرش دیروز غروب رسیدن منزل پدرشوهر. قدبلند در خونه پدرشوهر رو براشون باز کرده و رفتن داخل . میوه و کمی مایحتاج رو براشون برده چیده تو یخچال. امروز در حال نظافت خونه هستند تا فردا که پدرشوهر مرخص بشن. این عمه کار هیچ کسی جز خودش رو قبول نداره. در نبود پدرشوهر هم صلاح ندونستیم از یه شرکت خدماتی نیروی ناشناس ببریم توی خونه ایشون. خیلی دوست ندارن که غریبه بره اونجا.

روزای سختی بود. دست تنها. همین 4 نفر خودمان بودیم. ملاقات رفتن و کارای بیمه و مسائل پزشکی به تنهایی سختند. چه برسه تو این تهران درندشت.

اکثر روزا صبح که میرفتم بیرون 7 و 8 شب می رسیدیم خونه.

اگر برنامه هام جمع و جور بشن، این آخر هفته برم به مامانم سر بزنم. تعطیلات جاده ها خیلی شلوغ میشن و نمی تونم طولانی مدت تو جاده معطل بشم.

متاسفانه همسر دوستم تو کا.نا.دا فوت کردن. دیروز عصر مراسم بزرگداشتشون بود. یه مراسم متفاوت. روحشون شاد. خبرای بیماری و درگذشت آشنایان دست از سرما برنمی دارند چرا؟

آخرش یه خاطره تعریف کنم که نمی دونم چرا الان یادم اومد. قدبلند تازه خوندن و نوشتن یاد گرفته بود. می تونست نوشته های توی مغازه ها رو بخونه. مهر من رو هم می شناخت.

اون موقع محل کارم نزدیک منزلمون بود. کارت-های بهدا.شت مغازه دارها رو من امضا و مهر می کردم. بعد این پسر دسته گل ما هر جا که می رفتیم از بقالی، رستوران، نونوایی و ...بلند داد میزد اه مامان مهر تو اونجاست روی کارت ها.

 |+| نوشته شده در  شنبه یکم مهر ۱۴۰۲ساعت 14:2  توسط فروغ دانا  | 
  بالا