حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

پنجشنبه غروب ماموریتمون تمام شد و برگشتیم تهران

ماموریت خوبی بود، وقتی که میری جایی برای بررسی وضعیت موجود، مشکلات رو می بینی و سعی می کنی افراد دست اندرکار رو دور هم بنشونی، راه حل مشکلات رو بگی که واقعا بعضا خیلی هم ساده و دست یافتنیه، به نظرم خستگی ماموریت فشرده به تن آدم نمی مونه.

صبح پنجشنبه اومدن دنبالمون و رفتیم یه شهر کوچیک مرزی، م.ج

بازدید کردیم، فرماندار شورای اداری فوری تشکیل داد، مسائل رو مطرح کردیم. قول همکاری دادند.

بعد هم دوباره رفتیم و رفتیم . درست از کنار دیوار مرز رد می شدیم( بعدا فهمیدیم یه ماشین با افراد مسلح پشت سر ما می اومدن!!!!)

بردنمون خونه بزرگ یه دهی، پذیرایی کردن، خانم ها جلوی چشم نبودن، رفتیم نماز بخونیم، به درخواست خودمون با خانم خونه و دخترشون دیدار کردیم.

چقدر اختلاف فرهنگ ها جالبه. می گفتن اگر مادر اون آقا بود می اومد جلو، کنار ما می نشست و ...‌

این قدر پرجمعیت بودن که توی حیاط ۵ تا سرویس بهداشتی داشتند. البته رفتیم یه مرکز درمانیشون رو بازدید کردیم و سریع برگشتیم که به پرواز برسیم.

بسیار بسیار مردم مهربون و خونگرمی هستند مردم اون استان

خدا حفظشون کنه

 |+| نوشته شده در  شنبه هشتم آذر ۱۴۰۴ساعت 9:55  توسط فروغ دانا  | 

صدای منو از مرکز استان س و ب می شنوید.

دیشب ساعت ۸ شب رسیدیم

امروز تا یاعت ۴ بازدید و جلسه بودیم

فردا میریم یه بازدید دیگه و غروب هم برمیگردیم.

چقدر مردم خونگرمی دارن

چقدر مهربونن

و چقدر هوا شب ها سرده. سرد و خشک.

سعی می کنم این بازدیدها گره ای از مشکلات مردم حل کنه.

** هفته گذشته با مشکل تنگی نفس همسر کارمون به بیمارستان تخصصی قلب، سی تی آنژیو و اکوی تخصصی کشید.

فعلا باید با دارو تحت کنترل باشه.خدا نکنه برای مردا مشکلی پیش بیاد.

الان میگه فعلا شمال نمیرم. ببینم حالم چطوریه بعد تصمیم بگیرم

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آذر ۱۴۰۴ساعت 22:2  توسط فروغ دانا  | 
  بالا