|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
الان تو ماشینیم و در حال برگشت به خونه.
من و بچه ها ۵ صبح بیدار شدیم. وسایل رو دیشب گذاشته بودیم تو ماشین.
۵ و ۲۰ دقیقه از همسرجان خداحافظی کردیم و راه افتادیم.الان هم صبحونه تو یه رستوران املت خوردیم جاتون خالی.
به جز دیروز صبح که حدود یک ساعت آفتابودیدیم،بقیه اوقات ابری و بارونی بود.
سه شنبه تا رسیدیم و وسایلو گذاشتیم تو خونه خودمون، راه افتادیم سمت خونه مامانم.البته قبلش،رفتیم مزار پدرم.
خونواده خواهر و برادر هم بودن. تا اون موقع مامانم نمیدونست ما رفتیم ولایت حتی.
چون طفلک رو تخت خوابیده، کاری از دستشون برنمیاد، اذیت میشه و پشت سر هم خانم پرستارو صدا می کنن که ببینن کارها انجام شده یا نه؟
بگذریم پلو رو پرستارمامان درست کرده بود، چند جور خورش هم برادرم ازرستوران گرفته بود.
عصر معلوم شد تولد شوهر خواهرمه. خواهرجان و دخترشون کیک گرفته بودند و کادو. یه تولد یهوئی راه افتاد.
شام هم مهمون خواهر بودیم.
عصری پیاده رفتیم خونه جدید خواهرم. از کوچه پشتی خونه مامان چند دقیقه پیاده رویه.
آپارتمان نوساز و خیلی شیکی گرفتن تو محله خیلی خوب شهرمون تا عید اسباب کشی می کنن.
تصمیم گرفتن خونه قبلیشونو نقاشی کنن و مبله رهن کامل بدن. مبارکشون باشه. تغییرات این جوری خیلی خوبه.
شب برگشتیم خونه. فرداش رفتیم یه شهری که مراکز خرید خوبی داره. برای روز مرد برای همسر پالتو کوتاه( چه اسمی داره؟ نیم پالتو؟ کت بلند؟) خریدیم. بچه ها هم کاپشن خریدن و خوراکی .
ناهار باز هم به خاطر روز پدر مهمون من بودن.
پنجشنبه به خانم پرستار گفتم پلو رو آماده کن، سر راه کباب خریدیم و رفتیم اونجا.
عصری خواهر و برادر اومدن دیدیمشون، خداحافظی کردیم و اومدیم بچه ها سوغاتی خریدند و برگشتیم خونه.
سفر کوتاه و خوبی بود.
***به همسرجان موضوع پیشنهاد محل کار رو نگفتم. چون صد درصد تشویقم می کنه برای قبول کردن.
می دانستم رییس بزرگ در حال انجام استعلام است برای تغییر مدیران.
می دانستم اسمم جزو استعلامها بوده است.
به گوشم رسیده بود که سه هفته قبل جواب استعلام امده
خدا خدا می کردم، به من پیشنهادی نشه،چون اگر فقط موضوع خودم بودم، که نمی خوام چالش جدیدی را تجربه کنم، متاسفانه رییس جدید اهل نه شنیدن نیست.
دیروز یکی از مشاوران رییس اومد اتاقم ودر رو بست. دلم هری ریخت. بعد از حال و احوال اول گفت که رییس اصلی خبر ندارند از این جلسه دو نفره، که صد البته من باور نکردم.
بعد گفتند اولویتتون کجاست؟ گفتم اولویت چی؟ گفتند سازمان نیازجدی به تغییر دارد و ماها باید کمک کنیم.
بعد فهمیدم، باید بین معاون فنی،معاون اجرایی و رییس یک مرکز بزرگ یکی را انتخاب کنم.
گفتم باید فکر کنم.
گفت تا چهارشنبه خوبه؟
گفتم مرخصی هستم.
گفت پس شنبه!!!
ای وااای بر من.
الان تو راهیم. قدبلند در حال رانندگیه،خوشخنده کنارش نشسته
من هم در حالل نوشتن.
نمیذارن دو روز فکر آدم راحت باشه
تولد حضرت علی و روز مرد پیشاپیش مبارک
همسر دیروز رفت ولایت که گرمایش رو راه بندازن و خونه آماده باشه برای رفتن ما سه نفر
چهارشنبه رو هر سه نفر مرخصی گرفتیم(من و بچه ها)
فردا انشاالله صبح زود راه می افتیم
میریم خونه خودمون وسایلو میذاریم بعد میریم پیش مامان. خواهر و برادر رو هم اونجا می بینیم.
برنامه داریم برای گشت و گذار و تفریح
*** شنبه دختر جان کلاس عملی داشت برای گرفتن مدرک فینگر فود. دوره اش رو قبلا گذرونده بود. آبان ماه امتحان تئوری داد و شنبه همین هفته امتحان عملی. البته باید 4 مدل فینگر فود درست می کرد و عکس مس گرفت از مراحلش و می برد اونجا میز رو می چید و داوران نمره میدادن.
دو روز آخر هفته فقط همه می دوییدیم برای تهیه وسایل و دستگاههای خاص
بخیر گذشت
پسر جان و همسر جان همراهیش کردن . من بازدید بود
اولا بگم از جلسه ساعت 13 شنبه، به خوبی و خوشی برگزار شد. آن دو نفر با اخم های درهم نشستند و گزارشم را شنیدند و حرص خوردند. این قسمت که به من ربطی نداشت! داشت؟![]()
بعد چون یکی از مصوبات آن جلسه این بود که باید در هیات رئیسه موضوعی مطرح شود و باید همین هفته مکاتبه را بزنم، دیروز اول وقت رفتم اتاق رییس بزرگ تا استعلام کنم. هنوز ساعت 7 نشده بود. دیدم روی میزشون بساط صبحانه چیده شده که جلسه ای با حضور سه نفر از خارج از سازمان و اون دو آقای داخل سازمان و یک مدیر مرتبط شروع شود. نمی دانستم افراد خارج از سازمان چه افرادی هستند.
حرفم را به رییس بزرگ گفتم و موارد را پرسیدم. آمدم که خارج شوم دیدم در باز شد و کی وارد شد؟ به به! یکی از استادان که برای مدرک master من در سال 92 استاد مشاورم بودند. دیگر سلام و احوالپرسی و اظهار ارادت من به ایشان و اظهار لطف استاد به من .
بقیه از اتاق هایشان آمدند پیشواز استاد، و بعد که می خواستند به سمت اتاق جلسات بروند رئیس بزرگ برگشتند و به من دستور دادند که شما هم در جلسه باشید. حالا من کلی کار دارم و وقت ندارم و ...
اما باید به دستور رییس عمل می کردم. باز هم این دو تا آدم اخم هایشان در هم و بر هم بود. جالب اینجاست که آن اقای دکتر استاد مشاورم که نمی دانستند من مهمان افتخاری هستم روی سخنشون با من بود و از من سوال می کردند. من هم بر سر دوراهی بودم ولی آخرش شروع به توضیح کردم.
میخوام بگم من لازم نبود کاری بکنم، شرایط خود به خود برای زدن مشت محکم بر دهان یاوه گویان جور شد. ![]()
طفلک ها حالشان خیلی بد است. ولی باز هم به من هیچ ارتباطی ندارد. دارد؟
دو تا معاون داریم در محل کار
فنی و اجرائی
هر دو آقا هستند
دو تایی با هم جور شده اند و با آمدن رییس جدیدمان احساس ناامنی شغلی می کنند
آنوقت کارشان چیست؟
صفحه گذاشتن پشت سر مدیرانی که فکر می کنن (فقط حدس می زنند) که اگر رییس بخواهد این دو معاون را برکنار کند شاید درصدی احتمال باشد که آن مدیر جایگزین شود.
آنوقت چه می کنند؟ به جای این که کوتولگی شغلیشان را با ارزش کارشان نشان دهند و خودشان را به قد بقیه برسانند، برای آن چند نفر چاله می کنند، چاله می کنند، ... تا آنها را کوتاه تر از خودشان نشان دهند.
دوتایی با هم راه می افتند میروند اینور و آنور و شروع می کنند به انجام بازدیدهای الکی و هر چه مدیر است را به چالش می کشند
اجرایی از سازمان خودمان است
فنی انتقالی از یک دانشگاه کوچک با جمعیتی که شاید به اندازه یک دهم جمعیت ماست.
آنوقت هی خودش و کارهایش را با سازمان ما مقایسه می کند، هی دستور می دهد و هی خودش را می خواهد بزرگ نشان دهد.
حالا نوبت به من رسیده.
به من خبر رسیده که سعی کردند جلسه ساعت 13 امروزم را پیش رییس اصلی کم فروغ و کم اهمیت جلوه دهند
فعلا کاری با هر دو ندارم
حوصله اش را ندارم
خدای من بزرگ است
چنان درسی می گیرند از این خبرچینی ها و دشمنی ها که خودشان بعدا خواهند فهمید
پی نوشت: شاید اگر هر فرد دیگری جای من بود توی این یکی دوماهه کارهای این ها را به گوش رییس اصلی می رساند، ولی عهد کردم خودم شروع کننده نباشم مگر مستقیما از من سوال کنند
حدسم تو پست قبلی درست بود، برنامه بازدید برامون گذاشتند که بریم مراکز در حال خدمت هم بازدید فنی کنیم هم تشکر کنیم بابت ارائه خدمت
حال کارکنان خیلی خوب شد با این کارمون
چهارشنبه تا برگردم خونه حدود ساعت 2 بود
ناهار داشتیم، دور هم غذا خوردیم
عصر پاشدم تدارک مواد اولیه برای پنجشنبه و جمعه را چیدیم (برنامه ریزی چه درست کنم مهم تر از انجام کار است) ناهار پنجشنبه قرمه سبزی و عدس پلو با گوشت و مرغ و کشمش
ناهار جمعه باقالی پلو ماهیچه و زرشک پلو مرغ(که بعد برنج جمعه شد سبزی پلو)
برنامه ریزی کردیم که شام پنجشنبه مهمان دخترجان کجا بریم و ...
صبح پنجشنبه با همسر رفتیم خرید ماهانه و هفتگی، برگشتیم تا جمع و جور کنیم و ناهار بخوریم و ... شد ساعت 2
همسر از صبح می گفت ته گلوش می سوزه(واویلا)
تا عصر بدتر شد و برنامه ما به هم خورد. برای شام یک آش سریع با برنج و سبزی و عدس و مرغ گذاشتم. شب جمعه تا صبح به بیمارداری و دارو و درمان و فلان گذشت. چشم ما به هم نیامد.
ناهار جمعه ماهیچه و مرغ بود اما فقط با سبزی پلو که برای سرماخوردگی مناسب تر است.
غروب حال همسر کمی بهتر شد ولی به استراحت گذشت و برنامه شام را گذاشتیم برای وقتی که به همه ما خوش بگذرد
*هفته قبل یعنی 29 و 30 آذر بعد از 14 ماه از فوت پدرشوهر تصمیم آقای همسر برای تعیین تکلیف منزل پدر خدابیامرزشان گرفته شد. کنارش بودم تا برنامه ریزی کند. بدون هیچ مداخله اضافه ای. منزل از اسباب و اثاثیه خالی شد، کارگز برای تمیزکاری آمد و ظاهر خانه مرتب شد. از طرف بنگاه برای فروش خانه دو سه تا مشتری آمدند. این که پسندیدند یا نه این هفته معلوم می شود.
** آلبوم ها ی خانوادگی در یکی از قفسه ها بود . آوردیم منزل. در حال دسته بندی و تفکیک هستیم. چند عکس جوانی مامان و خاله هام و بچگی ماهست. آنها را اسکن کردم برای خواهر و برادر و دخترخاله پسرخاله فرستادم.
*** عروسی را سراغ دارید که در سن یکسالگی با موهای چتری صاف و کوتاه در بغل مادرشوهر جوان و خوش تیپ و جذابش عکس داشته باشد؟ من سراغ دارم. من یک سال و نیمه در آغوش خاله جانم .خدا رحمتش کند. همسرم قابش کرده و گذاشته روی میز تلفن.
**** در یک عکس دیگر هم مامانم و دو تا خاله ها هستند. من حدود یک و نیم ساله هستم شاید و همسر اینجانب حدود 5 ساله. پسرخاله و دختر خاله دیگرم و خواهرم هم هستند. جالب اینجاست که فقط من و آقای همسر یک مدل عینک آفتابی به چشم داریم. این هم قاب شد و رفت روی میز تلفن.
***** بچه هایم این روزها غرق شده اند در عکس های قدیمی و کیف می کنند
دیشب شام خوردیم، آشپزخانه را مرتب کردم. توی کتری اب ریختم برای آب جوش چای صبح، توی قوری چای خشک ریختم برای دم کردن چای صبحانه. ناهار پسرجان را برای چهارشنبه کشیدم که ببرد سرکارش، برای دخترجان خیر! چون یک لقمه سبک می برد و ترجیح میدهد ناهارش را در منزل بخورد.
موبایلم توی اتاق بود. سریال شبکه 3 را دیدم. مسواک کردم، رفتم توی اتاقم که لباس صبحم را آماده بگذارم. که دیدم مو بایلم زنگ خورد. معاون اجرایی مان بود. گفت فردا 7ونیم صبح دفتر باشید برای تشکیل یک جلسه فوری. جواب دادم آقای دکتر من که همیشه ساعت شش و نیم اداره هستم. بعدش جلسه برنامه عملیاتی 8 ونیم صبح افتاد هفت و نیم؟ خندید گفت مثل این که اطلاع ندارید. فردا چهارشنبه تعطیل شد. گفتم حتما خواهم آمد.
امرورز کمی دیرتر از خواب بیدار شدم. صبحانه خوردم و 7و 5 دقیقه رسیدم اداره. منتظرم جلسه تشکیل شود. حدس می زنم به دنبال پیشنهاد هفته قبلم به رییس بزرگ که "روزهای تعطیل قبلی باید مدیران را به عنوان نماینده هایتان به محل های ارائه خدمت می فرستادید تا حداقل به همکاران بگوییم خداقوت و ممنون که امروز برای ارائه خدمت به مردم سرکار هستید " شکل گرفته.
همسر دیشب می گفت اگر مدیر نبودی راه می افتادیم سمت ولایت یه نفسی تازه می کردیم. گفتم فعلا که هستم و مدیدم. چیکار کنم حالا؟؟؟
بازنشست که شدم دیگه هر هفته منو ببر ولایتو اینور و اونور.
بریم ببینیم جلسه چه خبرا؟؟
اگر سرکار تشریف می برید که خدا قوت
اگر منزلید باز هم خدا قوت
دیروز خوش خنده اولین حقوقش را دریافت کرد برای 41 روز کار(از 19 آبان تا آخر آذر)
حتما که تجربه شیرینی برایش است که اولین بار ورودی کارت های بانکیش منبعی غیر از پدر و مادر و فقط از زحمات خودش باشد
* قول یک شام را به ما داده با اولین حقوق
*میخواهد هر ماه کمی پس انداز کند
* خرج دانشگاهش همچنان با ما پدر و مادر است
**** سال 70 بپس از اتمام تحصیلم کارم را به صورت پزشک طرحی در یک روستایی در نزدیکی شهر محل تولدم شروع کردم. مالیات در رفته و ... 7800 تومان دریافتی من بود برای کار روزانه و 175 ساعت هم ماهانه جداگانه برای کشیک شب های بیمارستان و دهگردشی می گرفتم. تازه دو سه ماه طول کشید تا حقوق را بدهند و آن 175 ساعت ها را شش ماهه پرداخت کردند.
دیروز که با زنگ زدن های دو فرزند و همسر روز زن رو که شروع کرده بودیم ادامه دادیم
از هر راهی هم که فکر کنید دوستان و اشنایان تبریک گفتند و ما تبریک گفتیم و پاسخ دادیم
برای گروه کاری هم که توش عضو هستم یه پیام تبریک روز زن برای خانم ها و آقایون که به خانم هاشون بگن ارسال کردم و گفتم بفرستند تو گروههای زیر مجموعه که تبریکم به دستشون برسه
عصر رفتم سمت منزل
سر راه سالاد الویه خریدم با مخلفات
رسیدم لباس عوض کردم پریدم تو آشپزخونه که هم یه عصرونه دور هم بخوریم و هم بساط شام رو آماده کنم. میخواستم سوپ بذارم و سالاد هم درست کنم.
یخچال رو تمیز کردم
و .... یه سری کارای خورد و ریز
با مامانم و پرستارشون دیروز صبح صحبت کردم، از پرستارشون تشکر کردم، که کنار مادرم هستند و از تک فرزند شون، تنها دخترشون دور هستند
عصر برادرم و خانمشونو و دخترکوچیکون دو تا دسته گل خریدند و رفتند دیدن مامان و خانم پرستار و عکس گرفتند
بچه هام و آقای همسر با مامانم صحبت کردند
دیگه ساعت 7 شد که بیام بشینم روی کاناپه همیشگی و کمی صحبت کنیم و ... تا وقت شام برسه، که چی دیدم؟
بله دو ساعته من در نقش کوزت توی آشپزخونه در حال خدمت رسانی هستم و یه کادو برای من روی کاناپه همیشگی جاخوش کرده و همسر به قول خودش میخواد منو سورپرایز کنه![]()
توش دو تا عطر بود که برای من و دختر جان خریده بود آقای همسر
بعد میگن یا شام سفارش بدیم یا بریم رستوران
که با تدارکات شام من هم خوانی نداشت
دستشون درد نکنه آقای همسر
روز همه شما هم مبارک
امسال هم ما 4 تا تنها بودیم
بزرگترامون که اینجا توی تهران ما رو دور هم جمع می کردند،رفتند(روحشان شاد)
پنجشنبه صبح زود پاشدم یه خوراک مرغ و هویج با کته درست کردم و یه کلم پلو. با همسر راه افتادیم رفتیم به منزل پدرشوهر سر زدیم.14 ماه از فوت پدر همسرم گذشته ولی تا حالا هیچ فکری برای خونه، وسایل توش و ماشین نکرده آقای همسر. ولی پنجشنبه گفت باید تصمیم بگیرم. و انگار داره تصمیمش رو اجرایی می کنه.
بعد رفتیم خرید و برگشتیم خونه. ناهار و استراحت. غروب راه افتادیم رفتیم بیرون سینما و گشت و گذار و شام.
ساعت 11 رسیدیم دو تا همسایه ها که دختر تازه عروس داشتند مراسم یلدایی داشتند. که ما هم شاد شدیم از مراسمشون
جمعه ظهر فسنجون درست کردم جاتون خالی. از بیرون هم جوجه کباب گرفتیم.
عصر به چیدن میز شب چله گذشت و عکس و خورد و خوراک. پسرجان پرسید شام نداریم؟ گفتم درست نکردم به دو علت: خوراکی های شب چله سنگینه و دیگه اشتهایی نمی مونه
هر چی هم بخواهید تو یخچال هست. گرم بفرمایید و میل کنید.
از دیروز شنبه هم که خداروشکر ادارات و همه جا بازهستند.
سلامت باشید
|
|