|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
دیشب شام خوردیم، آشپزخانه را مرتب کردم. توی کتری اب ریختم برای آب جوش چای صبح، توی قوری چای خشک ریختم برای دم کردن چای صبحانه. ناهار پسرجان را برای چهارشنبه کشیدم که ببرد سرکارش، برای دخترجان خیر! چون یک لقمه سبک می برد و ترجیح میدهد ناهارش را در منزل بخورد.
موبایلم توی اتاق بود. سریال شبکه 3 را دیدم. مسواک کردم، رفتم توی اتاقم که لباس صبحم را آماده بگذارم. که دیدم مو بایلم زنگ خورد. معاون اجرایی مان بود. گفت فردا 7ونیم صبح دفتر باشید برای تشکیل یک جلسه فوری. جواب دادم آقای دکتر من که همیشه ساعت شش و نیم اداره هستم. بعدش جلسه برنامه عملیاتی 8 ونیم صبح افتاد هفت و نیم؟ خندید گفت مثل این که اطلاع ندارید. فردا چهارشنبه تعطیل شد. گفتم حتما خواهم آمد.
امرورز کمی دیرتر از خواب بیدار شدم. صبحانه خوردم و 7و 5 دقیقه رسیدم اداره. منتظرم جلسه تشکیل شود. حدس می زنم به دنبال پیشنهاد هفته قبلم به رییس بزرگ که "روزهای تعطیل قبلی باید مدیران را به عنوان نماینده هایتان به محل های ارائه خدمت می فرستادید تا حداقل به همکاران بگوییم خداقوت و ممنون که امروز برای ارائه خدمت به مردم سرکار هستید " شکل گرفته.
همسر دیشب می گفت اگر مدیر نبودی راه می افتادیم سمت ولایت یه نفسی تازه می کردیم. گفتم فعلا که هستم و مدیدم. چیکار کنم حالا؟؟؟
بازنشست که شدم دیگه هر هفته منو ببر ولایتو اینور و اونور.
بریم ببینیم جلسه چه خبرا؟؟
اگر سرکار تشریف می برید که خدا قوت
اگر منزلید باز هم خدا قوت
|
|