|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
بهترین سرگرمی من تو دنیا اول مطالعه است و بعد چیزای دیگه. مثلا فیلم دیدن برام لذت بخشه ولی اولویت بعدیمه.
رل همسر و مادر رو داشتن یعنی باید به خیلی از کارهای کدبانوگری برسی و شاید این مسائل باعث بشن از تعلقات شخصی خودت چشم بپوشی. یا این که کم رنگ بشن توی زندگی.
بچه ها که بزرگ تر میشن، بیشتر میتونی به خودت برسی.
مطالعه رو خیلی دوست دارم. هر مطالعه ای. مجازی، روزنامه، مجله، کتاب.
آخ!!! کتاب، کتاب، کتاب،....
به خصوص رمان.
گاهی می شه که بعضی کتاب ها رو چند بار خوندم. هر بار یه حس تازه ازش می گیرم.
این روزها کجاوه اشک ها رو برای بار چندم خوندم. الان در حال خوندن چند باره کتاب نسل اژدها هستم. هر دوی این ها در فاصله زمانی چین قدیم و انقلاب چین و جنگ بعد از آن نوشته شده.
چقدر قشنگ مسائل را همه جانبه نوشتن نویسندگانش.
و الان توی این سن می تونم تشابه اون وقایع رو با اتفاقات عمر کوتاه خودم پیدا کنم.
خلاصه که اگر چشمانم یاری کند کتاب را از دست نخواهم داد. خدایای این یکی را از من نگیر. بهترین لذت تمام عمرم است.
برای من خیلی پیش اومده. ناگهان بدون هیچ پیش زمینه ای یه دفعه به فکرم میاد خیلی وقته که فلان اتفاق نیفتاده بعد همون اتفاق تا 24 ساعت بعد می افته. قبلنا یه وقتایی ناخودآگاه فکر می کردم خداروشکر خیلی وقته بچه ها سرما نخوردن. بعد تا فرداش تب می کردن، گاسترو آنتریت می شدن، سرفه و ...
امروز صبح مثل همیشه پاشدم. کارای روتینمو انجام دادم صبحانه خوردم نماز خوندم. مانت شلوار و مقنعه پوشیدم بعد کتابمو دست گرفتم که بخونم(کتاب کجاوه. اشکها، البته بعد از چند بار خوندن دوباره داشتم می خوندمش) تا ساعت بشه شش و ده دقیقه که پالتو و کفشم رو بپوشم تا برم پایین راننده هم اومدن. همین طوری واقعا نمی دونم چرا این به فکر افتادم که خداروشکر، این راننده که یک ساله باهاشون رفت و آمد می کنم خیلی دقیق و سر وقته. !!!! یعنی به 30 ثانیه نرسید زنگ زدن گفتن ده دقیقه دیر میرسم![]()
یعنی این فکر چرا به ذهنم رسید؟ نمی دونم. چرا همین امروز به ذهنم رسید؟ بازم نمی دونم.
**** با پرستار جدید مامان دیروز قرارداد سه ماهه بستن. از ته دل میخوام که خوب باشه. مامانم باهاشون راحت و خوشحال باشن. خود خانم پرستار هم به آرامشی که لازم داره برسه
سلسله مسائل ما(بیشتر خواهر و برادرم) با پرستاران مامان دو هفته ای است که شروع شده.
پرستاران فعلی مامان رو اسمشون رو میزارم پ1 و پ2.
سال 1400 که مامان روز چهلم زندایی خدابیامرزم خورد زمین و مشکلات جدید بعد از اون شروع شد، پ1 پرستار دائمی مامان بود و روزهای مرخصیشون چون مامانم هنوز سرپا بودند و کارهای شخصیشون رو میتونستن انجام بدن، خواهر و برادر و گاهی من و گاهی پرستار جایگزین ساپورت میکردن مامان رو.بعد مشکلات مامان بیشتر شد(تو پست های همون سال نوشتم) و ما که امید داشتیم مامان سرپا بشن و برگردن حداقل به وضعیت قبلی، نشد که نشد و از ابتدای 1401 دیگه وضعیتشون تبدیل شد به بستری روی تخت(تخت بیمارستانی خریدیم)، نیاز مند به ایزی. لایف و کاملا وابسته به مراقب برای همه کار.
انواع و اقسام پرستارها اومدن و رفتن تا این که اردیبهشت ماه امسال پ1 گفت خودم میام 5 روز و پ2 رو که دوست خودش بود معرفی کرد برای 2 روز. مرخصی هاشونو با هم هماهنگ می کردند و تقریبا ما مشکلی نداشتیم. خیالمون جمع بود. مامانم راحت بودن و خداروشکر ما ایام راحت تری رو گذروندیم. البته که از لحاظ مالی هم ساپورت می کردیم هر دوشونو.
امسال یه دفعه معلوم شد که پ1 دوباره با همسرش مشکل پیدا کرده. میخواد جدا بشه و..... و اعصابش سر همین به هم ریخته بود. پ2 مشکلی نداشت ولی می گفت بیشتر از دو روز نمی تونم کمک کنم.
من به خواهرم گفتم اگر شد از شرکت پرستار باید بگیرم تا بیان و برن و بررسی بشن هر کدوم بشه بهمن ماه که قرارداد سه ماهه ببندید و بعدش تا اردیبهشت خیالمون جمع باشه. که قبول کرد.
توی این حیص و بیص، پ1 مریض شد از این آنفلوآنزا جدیدها گرفت. خودش با پ2 هماهنگ کرد برای 2 روز که بیا جای من . بعد از 2 روز خوب نشد و پ2 اصرار که من نمی تونم بمونم، بچه هام امتحان دارن و روز مادر باید کنارشون باشم و ... این روزا یه ماجرایی داشتیم سر این موضوع دیگه جوری شد که چهارشنبه گفتیم بچه های پ2 بیان خونه مامانم کنار مادرشون باشن فرداش هم همسر پ2 بیاد دنبال هر سه که برن سرخاک مامان پ2 و تو اون فاصله نداشتن پرستار خواهر و برادرم اونجا باشن.
بعدش تصمیم گرفتیم که خواهرم زودتر زنگ بزنه به دو تا شرکت کاریابی و درخواست کنه که پرستار بفرستن. چون روال ما اینه که پرستار جدید وقتی میاد دو تا سه روز پرستارای قبلی بمونن که کارا رو یاد جدیده بدن و مورد تایید همه باشه که بعد قرارداد ببندیم. (با این همه سخت گیری بازم مثل هندونه دربسته میمونه این انتخاب)
من هم مدام با تلفن در حال پیگیری بودم. دو سه تا پرستار اومدن هر کدوم مسائلی داشتن. تو بحث انتخاب مسائل عاطفی میاد که سخته گاهی جواب رد دادن. به این نتیجه رسیدم پرستارها(در اصل مراقبین در منزل) اگر وضع مالی کمی خوبی داشتن، اگر سرپرست خوبی داشتن، اگر سرپناه داشتن این طوری نمی شد. چقدر به زنان بی سرپرست، بد سرپرست، به خصوص اگر حرفه ای هم بلد نباشن سخت میگذره.
پریشب یکی رو شرکت آورد. خانم س. لاغر و نحیف. تو مصاحبه روابط عمومیش ضعیف بود. انگار با وجود داشتن یک پسر در حال جدا شدن از همسرشه(علت؟ نمی دونم!!!) بعد خواهرم می گفت لباساش کهنه و مندرس بودن. که تا اینو شنیدم گفتم یه سری لباس و مانتو و کفش پست می کنم براش.انگار سه تا ساک دستش بوده که تموم زندگیشو تشکیل میداده. حتی اومده بود که بمونه. موقت قرار شد سه روز بمونه. پ 2 هم کنارشون بود. بعد فهمیدن سواد نداره. حتی بلد نیست ساعتو ببینه. ساعت 7 شب قرص مامانو نداده. که پ 2 بهش تذکر داده. طبق قول و قرار پ2 بهش گفته صبح ساعت 7 دیگه پامیشی صبحونه حاج خانم رو درست می کنی. وسایل نظافت رو حدود ساعت 8 تا 8 و ربع آماده می کنی. تا 9 صبحونه میدی. فکر ناهار باید از قبل باشی. و.... بعد دیدن اصلا از خواب پانمیشه. ساعت 8 و نیم پاشده گفته هنوز که ساعت 7 هم نشده!!! و تو بقیه موارد معلوم شد تجربه ای نداره.
دیگه خواهرم به شرکت زنگ زد اونا هم به خانوم س زنگ زدن که بیا یه جای دیگه برات کار پیدا کردیم. از دیروز یکی دیگه رفته اونجا. پ2 امروز تسویه می کنه و میره و پ1 میاد هم دو روز بمونه و پرستار جدید رو سبک و سنگین کنه و هم وسایلشو بعد از دو روز جمع کنه و بره.
در عین حرص خوردن از راه دور برای این پروسه سخت، تو فکر اینم که چقدر شرایط برای برخی از با.نوان سرزمینمون دشواره. بدرفتاری و آزار و هزار مساله دارند تو محیط منزل و احتمالا شرایط از دوران کودکیشون تا الان به نحوی نبوده که بتونن با شرایط بیرونی خودشونو وفق بدن یا به حرفه ای فکر کنند. سرپناه هم که ندارن. راحت ترین راه هم شغل مراقبت در منزله. بعد معلوم نیست شرکت کجا و برای چه شرایطی اینا رو اعزام کنه. یعنی استرس های خو گرفتن به محیط جدید رو هم اضافه کنید.
من همیشه به دخترای جوون هر جا که ببینم میگم، حواستونو جمع کنین، درس همه چیز نیست ولی داشتن سواد خوبه، یه حرفه یاد بگیرین، حتی شده آشپزی تو منزل رو جدی بگیرید، هوشتونو همه جا به کار بگیرید، در هر شرایطی که قرار می گیرید بعدش شرایط رو مثل یه درسنامه مرور کنید، وابسته به هیچ فردی نباشید، فکر کنید یه روز بی پناه ترین آدم روی زمینید و باید به تنهایی زندگیتونو ادامه بدی. همیشه به مغز و به بازوتون این طوری نگاه کنید که منبعیه که داره توی یه جیب مخفی پس انداز می کنه.
**ما ممنون و سپاسگزار همه افرادی هستیم که از مادرمون مراقبت کردن و می کنن. خیلی هم بهشون احترام میذاریم و حمایت مالی می کنیم. ولی اولویت اولمون مادریه که دو ساله روی تخت خوابیده و نیاز به مراقبت و احترام داره.
سلام سلام
یه نگاه به وبلاگ انداختم. دیدم پست قبلی رو 22 آذر ماه نوشتم و از اون روز تا امروز که 13 دی ماه هستش، خیلی اتفاقات افتاده.
روز جمعه 24 آذر صبح زود من و همسر و خوش خنده راهی ولایت شدیم. توی راه صبحونه خوردیم. رسیدیم خونه خودمون. وسایل رو جابه جا کردیم. شوفاژ و شومینه رو روشن کردیم.رفتیم سمت ولایت. اولش رفتیم سر خاک بابا. و بعد مهمون خونه مامان. برادر و خواهرم هم با خونواده شون اومدن. اول غذا رو قرار بود دونگی از بیرون سفارش کنیم. بعد قرار شد پول اضافه به پرستار بدیم و اون خانم غذا درست کنن. جاتون خالی باقالی قاتوق، میرزا قاسمی و فسنجون بود. کلی خوش گذشت. عصر هم اون پسر عموم که تیر ماه عروسی دخترش بود و بعدش خودش یه عمل سنگین و شیمی درمانی و رادیو تراپی داشت اومد دیدن مامان. شب هم از بیرون ساندویچ گرفتیم.
فرداش هم با کمک خواهرم و پرستار مامان رو حموم کردیم. ملافه های روی تخت رو عوض کردیم. تا شب. همسر در حال رفت و آمد به خونه خودمون بود. صبح شنبه هم من و دختر جان با سواری برگشتیم. همسر موند تا آخر هفته اومد که شب یلدا کنار هم باشیم.
شب یلدای خوبی نبود. چون همش جای خالی پدرشوهر رو حس می کردیم کنارمون. خلق همسر هم که تنگ بود. خلاصه یه شب یلدای کم فروغ رو کنار هم گذروندیم.
کمی هم اون روز به خاطر ناهماهنگی پرستارای مامان دچار مشکل شده بودن خواهر و برادرم. چون هر دو از قبل برای اون شب برنامه های دیگری داشتن. طوری شد که آخرش من تصمیم گرفتم ظهر پنجشنبه برم اونجا بمونم پیش مامان و شبانه ساعت 12 و یک برگردم. که اخرش بالاخره خواهر و برادرم به توافقاتی رسیدند و اون شب به خیر گذشت.
راستش دوباره این دو تا پرستار در حال بازی در آوردن هستند، نمی دونم پرستارا بعد از مدتی چشون میشه. شاید خسته میشن از یکنواختی کار. یکی میگه من از 20 دی ماه نمیام(اونی که 5 روز میموند پیش مامان) بعد اون یکی از اولش میگه اگه پرستار جدید آوردین من همین دو روز رو کمک میدم بعد یه دفعه میگه منم نمیام.
خواهرم می افته به دردسربرای تماس با شرکت های مراقبت در منزل و مامانم دچار استرس میشه که چه خواهد شد؟ که بهش حق میدیم چون اونه که باید به یه شخص جدید عادت کنه.
این وسط همه استرس ها به منی که دور از اونام سریع منتقل میشه. اونوقت دچار اضطراب میشم. بیرونی نمیذارم کسی بفهمه ولی از نظر درونی به هم میریزم.
دیگه چه اتفاقی افتاد؟ آهان سه روز از صبح تا شب توی نشست کشوری بودم. اونجا فهمیدم صدارتخونه فکرایی برام دیده.که حتما نخواهم رفت.
در مورد بازنشستگی صحبت کردم. اداره مربوطه گفت اگه تا آخر امسال برید، حقوق و پاداش بر اساس حکم حقوقی سال جاری بهتون تعلق می گیره. بهتره بمونید سال آینده تیر ماه بعد از دریافت حکم جدید درخواست بدید. (هر چند دستگاهها پول پاداش بازنشستگی و ذخیره مرخصی رو ندارند و به بازنشسته ها بدهکارند)
دیگه این که یه سرمایه گذار پیدا شده برای راه اندازی اون موسسه جدیدم. اوایلش اون قدر دریافتی نخواهم داشت شاید شش ماه تا یک سال بعد خوب بشه. فعلا در حال مذاکره و بررسی وضعیت هستیم.تا آخر سال باید توافق کنیم و ایشون شروع کنند کار رو.
وضعیت گوارش خوش خنده به هم ریخته دوباره. تمام هفته های قبلی از این دکتر به اون دکتر، از این آزمایشگاه به اون یکی آزمایشگاه و ...
سطح سرمی داروی تزریقیش اومده پایین. خوشبختانه آنتی بادی دیده نشد که مجبور به تعویض دارو بشیم. فقط فاصله تزریق رو از دو ماه به یک ماه رسوندند. فعلا که بعد از تزریق آخر بهبودی نداشته طفلکی.
یه کار خاصی دیروز توی جلسه مدیران انجام دادم که قبلا از من بعید بود ولی ناراحت نیستم از این کارم. ده دقیقه آخر رو به نشانه اعتراض به موضوعی جلسه رو ترک کردم. هر چقدر پیامک دادند و زنگ زدند برنگشتم. بعدش یکی یکی اومدن برای این که ببینن علت کارم چی بود؟ مدیر ارشدم از من پذیرفت توضیح رو و گفت تذکر میدم به نفر اصلی.
****روز زن بر همه بانوان حاضر در وبلاگ و مادران و همسران آقایون خواننده مبارک باشد*****
|
|