|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
دوستان این متن تا یه جایی قبلا نوشته شده بود ولی منتشر نکرده بودم.....
روز چهارشنبه 14 خرداد از ماموریت برگشتم. این دفعه کمتر خسته شدم. چون هم بیشتر اونجا بودیم و هم بعدش تعطیلی بود و با آرامش به خونه و زندگیم رسیدم
پسر داییم تا دیروز توی آی سی یو بود. هنوز وضعیت بدنش خوب خوب نیست. ولی دیگه شرایط انتقال به بخش رو داشت.
امروز یه جلسه دعوتم به نمایندگی از محل کارم. بگید کجا؟؟ به محل کار دخترم. البته اون روحش هم خبر نداره.
اولین باره که بعد از حضور خوش خنده میرم اونجا. باید شیرینی، شکلاتی، چیزی بگیرم و برم اول اتاقش و بعد برم جلسه. خودش توجلسه نیست.
شب جمعه این هفته مهمون دارم. همکار آقای همسر به همراه همسرشون و دو فرزند. خیلی وقت پیش ر
**** تا اینجا رو یکشنبه ۱۸ نوشته بودم و بعدش ادامه ندادم. احتمالا کاری برام پیش اومده بود.
دوستان عزیزم ما خوبیم، پای خوش خنده قبلا پیچ خورده بود، با پدرش رفته بودن بیمارستان ارتوپدی، تو معاینه گفتن چیزی نیست. حتی یه عکس ساده هم نمیخواد، نتیجه، دو هفته لنگید، ام آر، آی و سی تی اسکن انجام دادیم، شکستگی توی یکی از استخون های مچ پای چپ. گچ گرفتن جمعه ۲۴ خرداد و راه رفتن با عصای زیر بغل.
روزهایی که گذشت مثل یه فیلم بود انگار من تو متن این وقایع نبودم، نیستم، تو هاله ای از گیجی در حال تماشا هستم.
تا دوشنبه غروب در مقابل خروج از تهران مقاومت کردم. ولی دوشنبه با توجه به اعلام تخلیه محل سکونتمون و تماس های پشت سر هم برادر و خواهر و همکارا و دوستان در عرض یک ساعت جمع کردیم. اصلا یه حالتی بود که دور خودمون می چرخیدیم و جمع می کردیم. هرچی هم می گفتم من می مونم و شماها برید، قبول نمی کردن.
راه ۴ ساعته ۱۲ ساعت طول کشید
امیدوارم حال همگی تون خوب باشه، هر جای تهران و هر جای کشور که هستید.
خدا خودش کمک کنه. حق ما این وضعیت نیست.
دیروز صبح به همراه همکارم رفتیم فرودگاه، ساعت ۹ و نیم رسیدیم محل ماموریت
از ساعت ۱۰ بازدید رو شروع کردیم، صبح و عصر دو بازدید، و نشست های مرتبط، رفع مسائلی که میشه فوری حلش کرد
تو هتل ظهر در حد تحویل اتاق، نماز و ناهار بودیم.
مردم این شهر و حتما استان خیلی مهربون و خونگرمند
ساعت ۸ میان که بریم دو بازدید دیگه، و حتما نسیت های مرتبط
فردا برمیگردیم
پی نوشت:
عصر ۱۱ خرداد متوجه شدن روده پسرداییم یه سوراخ داره،باید سریع عمل بشه.کارای سفرمو که کردم شام خوردیم رفتم بیمارستان ساعت ۷ و نیم تا ۱۱ شب بودم. با تیم حراحی صحبت کردم، ولی ترجیح دادند عمل رو دیروز صبح انجام بدن،قرار شد کل روده بزرگ رو بردارن
تو ماموریت مدام در تماس بودم. نتونستن عمل رو کامل انجام بدن، افت فشار و ضربان قلب پیدا کرد، ترجیح دادن یه راه موقت پیدا کنند. ببرنش آی سی یو تا بعدش سر فرصت عمل اصلی رو انجام بدن.
واقعا لعنت به پزشکان بی مسوولیت.
روزهام خیلی شلوغه
کار فکریم زیاد شده
مسوولیتم اینجا سنگین تره
مدت زمان بیشتری باید سرکار باشم
ولی راضیم، انرژیم جای مناسبی صرف میشه،تمام تجربیات قبلیم به دردم میخوره
پسرداییم هنوز بستریه، حال عمومیش رو به بهبوده،هنوز ضعیفه، منتظر بررسی تیم جراحی هستند شاید نیاز به عمل روده داشته باشه.
فردا به مدت دو روز میرم ماموریت، بررسی دو سه تا برنامه.
چهارشنبه برمیگردم.
این تعطیلات به درد مسافرت شمال نمی خوره واقعا.
امروز صبح لا به لای کارام نیم ساعت رفتم دیدن پسردایی بستری
هنوز تو همون بیمارستان انشگاهی بستری هستند
صبح ها دخترشون پیششونه، ساعت ملاقات هم که خانمش و پسرش میرن اونجا و سایر ملاقاتی ها(پسرشون امسال کنکوریه و کلاس 12 هم هست)
غروب که میشه خواهرش میره و وایمیسته تا شب، ساعت 9 شب یکی از داداشاش میره پیشش
امروز ام آر آی شکمی براش درخواست کردند
گفتند اورژانسیه
تا شب امیدوارم انجام بشه
چون بعدش باید تصمیم برای تعویض دارو، یا جراحی بگیرند.
این دو ماهی که پسرداییم درگیر بیماریش هست، کاملا متوجه شدم که علت اصلی عدم بهبودیش، بی مسوولیتی پزشک معالجش و توجه ناکافی به روند درمانش بوده.
یادتون که هست بیماری ایشون کولیت زخمی تشخیص داده شد، حمله دومش تو بهمن ۱۴۰۳ بوده، پزشک ایشون با وجود انجام کولونوسکپی و ... بیمار رو رها کرده و عید آمریکا بوده. اونش که مهم نیست ولی یا باید مریض رو به یه همکار دیگه بسپری،
یا باید به پیام های خونواده اش تو واتساپ جواب بدی..به هر حال تو عید به اصرار من بستری شد، تغییر دارو انجام شد.
من توصیه کردم دکتر گوارشش رو تعویض کنید که خانم و بچه هاش به توصیه رییس شرکتی که پسرداییم توش کار می کنه با همون دکتر ادامه دادند.
نتیجه: حالش روز به روز بدتر شد پریشب با حال عمومی بد، هموگلوبین ۶، crp 80 و esr130, هایپوکالمی، هایپو کلسمی، ادم دست و پا به طور اورژانسی توی یه بیمارستان دانشگاهی بستری شد.
ساعت ۶ عصر چهارشنبه با خبر شدیم من و همسر تو این ترافیک تا برسبم اونجا شد ۷، رفتم بالای سرش، دیدم تو اتاق کد و احیا خوابیده. خواهر و برادراش، خانمش، دختر و پسرش هم بودند.
حالا اون آقای رییس شرکت که پسردایی زندایی خدابیامرزم هستند و از یه هفته پیش رفتند منزل دیگرشون تو آمریکا، مدام با اینور تماس می گیرند که ببریدش بیمارستان فلان خصوصی ... خانم پسرداییم هم خیلی عجول و احساسی در حال تصمیم برای جابه جابی مریضه.در حالی که اینور منتظر خالی شدن ICU هستیم.
رفتم با پزشک اورژانس و سوپروابزر صحبت کردم، پزشک گفت اجازه نمیدم از مانیتور جداش کنید فشارش فعلا هفته. تو مراحل اولیه شوک سپتیک هستش، و در حال درمانشیم که نره تو فاز ثانویه، حتی میخوام سی تی اسکن شکمی کنم،باید فشارش برسه بالای ۱۰ تا از مانیتور به مدت کوناهی جدا بشه. دعا کنید تا صبح نگهش داریم،
حالا من چطوری این خبر رو به اطرافیان بگم؟؟ همسرو صدا کردم، مشورت کردم گفت به خواهر و برادرش بگو، اونا هم گفتن باید همسرش هم بدونه.
دیگه گفتم و تو حیاط بیمارستان قیامت شد،،گریه و زاری و ...
نشستیم تو حیاط نوبتی میرفتیم بالای سرش،
ساعت ۱۱ شب فشارش روی ده ثابت شد، رفت برای سی تی، برگشت تزریق خونش شروع شد، دیگه تصمیم گرفتیم یه برادرش تا صبح بمونه بالای سرش ،
مشاوره گوارش و جراحی گذاشتن، خطر اولیه رفع شده.فشارش رسیده به ۱۲،
منتقل بخش معمولی شد از دیشب،
نمی دونیم مراحل بعدیش چیه؟
شاید کاندید عمل جراحی روده باشه.
خدا نبخشه پزشکان بی مسوولیت رو.
خدا کمکش کنه. ۲۵ کیلو وزن کم کرده توی این مدت.
|
|