حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

تو پست قبلی نوشتم که در حال خوندن کتاب داوودی سفید هستم. فضای دراماتیک و جذاب آن باعث شد علیرغم این که از تصور صحنه های توصیف شده در کتاب منزجر می شدم ولی یه روزه تمومش کنم. از اونجایی که ذهن گردش گری دارم، رفتم اصلا ببینم موضوع جنگ جهانی دوم ، و آزارهایی که به خصوص زنان و دختران آسیای شرقی در اون دوران دیدند چی بوده.قبلا فیلم the flowers رو هم دیده بودم که در همین راستا بود.

ادامه مطلب رمز ندارد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۲ساعت 13:48  توسط فروغ دانا  | 

نتیجه استرس های هفته قبل یه تبخال بزرگ گوشه لبم بود

همون چهارشنبه قبل که صبحش علائم خوش خنده شدیدتر شد، گوشه لبم شروع به سوزش و خارش کرد. بعد مسیر سه شاخه عصب تری ژوموی صورت درد گرفت. شک به زونا کردم. که خوشبختانه نبود و با یه تبخال گنده تموم شد.

دوشنبه آزمایشات دخترم حاضر شد. که مشکلی نداشت. از راه اداره رفتم مطب دکتر که نزدیکه به خونه.بعد از یک ساعت انتظار منشی گفتش برید اگر آخر وقت جایی خالی شد بیایید که ساعت ۸ زنگ زد و گفت نشده که وقت خالی کنیم.

موند چهارشنبه ساعت سه. که دکتر ویزیت کرد خوش خنده رو. تصمیم گرفت داروی آخری رو کم کم و به ندریج کمش کنیم. باز هم گفت علائمش به خاطر استرسه. نمی دونم چه استرسی؟ البته نوشتن دو تا طرح توجیهی و یه گزارش،کار خیلی درگیرش کرد.

دوشنبه خرید هفتگی رو انجام دادم، سه شنبه مایه لوبیاپلو،هویج پلو، ماکارونی اماده کردم. گردو مولینکس کردم،مرغ و کوفته قلقلی برای فستجون رو سرخ کردم. دیروز خونه رو تمیز کردم. امروز سرویس بهداشتی ها تمیز شدند. لباس ها شسته شدند و آویزون شدند.

برای ناهار امروز لوبیا پلو آبکش،کردم فقط باید دم بکشه.

ناهار فردا هویج پلو و فسنجون برنامه ناهارمه

دو روز تو هفته آینده، از ۶ صبح تا ۶ عصر نشست کشوریه تو صدارتخونه. مایه ماکارونی برای همون شام ها آماده شده.

تا پریروز کتاب کاش گل سرخ نبود نوشته خانم منیژه آرمین رو خوندم

از امروز صبح کتاب داوودی سفید نوشته مری لین برشت رو شروع کردم.

پی نوشت: وقتی درگیر بیماری و ... میشم ذهنم میره به سمت برنامه ریزی بیشتر کارها تو خونه و اداره. بیشتر اوقات پرکارتر میشم. ساعت کار ۶ صبح به وضعیت بیولوژیک من صدمه نمیزنه. فقط با ساعت صبحونه ام تداخل می کنه. همکارا تا یک ساعت هنوز سیستمشون بالا نیومده. اونا دچار مشکل شدن. عصرها میخوابن. شبا دیر خوابشون می بره. صبح ها به سختی بیدار میشن. و این سیکل معیوب ادامه داره... برنامه ریزی توسط یک سری آدمایی انجام میشه که به نظرم درک درستی از کار اداری،کار های شخصی،مشکلات بانوان جوان تر،سیستم بیولوژیکی جوانان و خواب کودکان ندارند. روز به روز از ادامه کار برای این نوع مدیریت دلسردتر میشم.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۲ساعت 11:3  توسط فروغ دانا  | 
گرفتیم دارو رو وای که چقدر ایراد میگیرن واقعا اگه خودم نباشم که اصرار کنم به نتیجه نمی رسیم
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۲ساعت 9:42  توسط فروغ دانا  | 

خوشبختانه دارو هست

تو صف هستیم

امیدوارم دست پر بریم

امیدوارم جواب بده به دارو

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۲ساعت 8:21  توسط فروغ دانا  | 

چهارشنبه برای خوش خنده علامت جدیدی پیدا شد که نشونه شروع حمله دوباره کولیت. اولسرو بود.

خود چهارشنبه تا جمعه یه مثنویه.

پنجشنبه اول صبح بردیمش اورژانس بیمارستان همیشگی.

با دکترش تماس گرفتند. یکسری آزمایش و عکس و ...‌

داروی جدیدی شروع کرد

همسر موند با دختر

من و پسر جان ۵ ساعت تو شهر درندشت پایتخت می چرخیدیم برای داروی جدید.

دو دوست داروساز من و یک آشنای قدبلند هم تلفنی در حال جستجو بودن

از ۲۱ عدد ۷ تاشو گیر آوردیم

یه داروخونه دیگه پیدا شد که کپی نسخه رو قبول نکرد

دیروز نسخه تمدید شد

الان نشستیم تو صف تا زحمت بکشن داروخونه رو باز کنن

بعد ببینم بازی جدیدی شروع میشه یا نه؟

پی نوشت: جمعه عصر برای تغییر روحیه رفتیم سینما فیلم تصویر. کلمه افتضاح کمترین چیزه. حیف پول و مهم تر از اون وقت عزیزمون.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۲ساعت 7:42  توسط فروغ دانا  | 

فیلم ها و عکس ها و اخبار چند روز اخیر مراسم ازدواج ولیعهد ار.دن با خانم مهندس معمار عربس.تانی باعث شد برم و در مورد نقش زنان در سال های اخیر در کشورهای عربی آسیایی و افریقایی مطالعه کنم. اینا برداشت های خودمه از مباحث مورد نظر. حتما حتما برداشت شما چیز دیگه ای خواهد بود.

۱. ازدواج ولیعهد ها و پادشاهان اردن با زنان به نسبت زیبا و قدبلند. این موضوع کوتاهی قد و چهره نازیبا را در فرزندان نسل های بعدی اصلاح می کند.

۲. ازدواج اکثر پادشاهان( در بعضی کشورهای عربی،سلطان،امیر، شیخ، خلیفه نامیده می شوند) در دو نسل اخیر با زنان تحصیلکرده به خصوص از دانشگاههای اروپایی، امریکایی و کانادایی، که منجر به ورود افکار جدید غیر عربی در کشور می شود.ضمنا در دو نسل اخیر این بانوان در نگهداشتن تیپ و استایلشان هم از پرنسس های اروپایی تبعیت می کنند . ملکه. رانیا ۴ فرزند و ملکه شیخه موزای قطر ۷ فرزند دارند. با هر روشی که شده طوری برای حفظ ظاهرشان تلاش می کنند که فرسنگ ها با ظاهر بانوان اول نسل های قبل فاصله دارند.

۳. سپردن برخی مسائل مربوط به کشورشان به این بانوان . به خصوص، مسائل مربوط به حقوق زنان، اجتماعی و آموزش.

۴. حضور این بانوان در رویدادهای بین المللی حتی به تنهایی. بدون همسر . مثل حضور ملکه ار.دن رانیا ، حضور شیخه.موزا ملکه قبلی قطر . این دو خانم جزو صد زن تاثیر گذار دنیا شناخته شده اند. یا حضور للا سلمه مراکشی.

۵. تاثیر پشت پرده این خانم ها در مسائل سیاسی کشورشان. مثل تاثیر شیخه. موزای قطر بر کودتای نرم همسرش که ولیعهد بود برای کنارگذاشتن پدرش. و بعد تاثیر بر همسرش برای انتخاب ولیعهد از پسران خودش با این که همسر دوم بود. تصمیم امیر قطر برای کناره گیری به نفع پسرش. (شاید ترس از احتمال تکرار کودتای نرم دیگر)

۵. هر کدام که نتوانستند با مدرنیته ملکه هایشان کنار بیایند به نحوی کنار گذاشته شدند. مثل پرنسس._ هیا همسر ششم خلیفه دوبی. که راست یا دروغ به او نسبت ارتباط با بادیگارد انگلیسیش زده شد.( هیا خواهر ناتنی پادشاه فعلی ار.دن است. که جانش را با دو دخترش برداشت و به اروپا فرار کرد و خانواده سلطنتی اردن هیچ دخالتی در این امر نکردند)

و دیده نشدن دو ساله ملکه مراکش در هیچ عکس و مراسم و رویدادی. بدون این که خانواده سلطنتی مراکش و دولت اطلاعاتی به مردم بدهند. حتی ولیعهد مراکش و دختر این ملکه صحبتی در جورد عدم حضور مادرشان نمی کنند. عده ای می گویند به دلیل محبوبیت این خانم، زیباییش و گرفتن حق طلاق برای خانم های مراکشی، مورد حسد بقیه قرار گرفته و به نحوی از دربار رانده شده.و شاید خودش از حق طلاقش استفاده کرده.

نقش زنان در کشورهایی مثل عراق، ترکیه، ایران، مصر، افغانستان و پاکستان چند دهه زودتر شروع شده بود. بعدها تغییرات سیاسی کشورها باعث تغییر نقش زنان در کشورها شده.

**** این نوشته ها دلیلی بر وجود تفکر خاص اینجانب برای ادامه دولت های سلطنتی نیست. در اروپا هم همین روش برای اداره چند کشور وجود دارد. مهم رفاه مردم است.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 12:11  توسط فروغ دانا  | 

سلام.رمز این پستم را فقط الهه خانم دارند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 10:6  توسط فروغ دانا  | 

سلام و صد سلام به همه دوستان روشن و خاموش.

چه اونایی که برام پیام میذارن و چه اونایی که میخونن و توی دلشون شاید یه دعایی برای سلامتی همه بیماران به درگاه خداوند دارن.

1. داروهای خوش خنده ادامه داره. علائمش شاید 30 درصد بهتره. باید مدام کنترل کنم علائمش رو.

2. نذر کرده بودم براش . مبلغش رو یه چیزی در نظر گرفته بودم. دو جا رو دارم که معمولا برای کمک به اون ها خیلی خیر نمی شناسنوشن و اصلا فکر نمیشه بهشون.

3. پنجشنبه عصر رفتم پیاده روی. سر راه نونوایی خلوت بود نون بربری تازه خریدم. معمولا همونجا برام برش میزنن. یه ساک کرم پارچه ای هم دارم که از زمان کرونا همه جا باهامه مخصوص نون. گذاشتم توی اون ساک. اومدم به سمت خونه. کنار یه سوپری که خیلی کم و شاید تا حالا دو سه بار یه خرید در حد ماست و تخم مرغ ازش کردم، دو تا پسر بچه حدود 8 ساله و 10 ساله نشسته بودن. یه اولویه کوچیک آماده و یه بسته نون لواش کنارشون بود با دو تا نوشابه. گذشتم از کنارشون. بعد برگشتم نگاهشون کردم. دیدم تازه میخوان شروع کنند به خوردن. رفتم سمتشون گفتم بیایید نون تازه بخورید. دو تا تیکه نون دادم بهشون. بعد کوچیکه که سر و زبونش بیشتر بود گفت خاله برامون چیزی می خری؟ من معمولا برای این بچه هایی که دور و بر سوپرا هستن و این خواسته رو دارن چیزی نمی خرم. چون میدونم بعدش چی میشه. گفتم برای کی میخواین؟ گفتن برای خونه مون. پرسیدم برادرید؟ گفتن نه. تو یه محل می شینیم. توی سوپر، پسر کوچیکه تند تند رفت برنج سه کیلویی گلستان رو برمیداشت. گفتم نه پسر جان. هم سنگینه هم خیلی گرون. چیزای دیگه بردار.شامپو بردار، صابون، تخم مرغ، ماکارونی،یا چیزای خوراکی دیگه. گفت پنیر بردارم؟ حلوا شکری؟ آب میوه بزرگ؟ گفتم بردار. گفت ماهی تن هم بردارم خیلی دوست دارم. گفتم باشه. برو دوستت رو هم بیار برداره.دوستش یه پنیر و یه حلوا شکری برداشت. بعد مثل یه مرد به کوچیکتره گفت اصرار نکن. خود خانم بذار هرچی دلش میخواد بخره. کوچیکه گفت: میتونم دو تا آب میوه خنک و دو تا کیک کوچولو هم بردارم؟ گفتم بردار. برداشتن و رفتن. حساب کردم. یه آقایی اومد گفت خانم اینا میبرن میفروشن. گفتم خودم هم همین فکرو اول کردم ولی دیدم دارن میخورن سالاد اولویه و نون و نوشابه رو.گفت بله منم دیدمشون.

راستش گذاشتم به حساب نذرم. گفتم اشکالی نداره زودتر رسیده دستشون. قلبم درد گرفت از این مشکلات. از این منظره. واقعا آدم نمیدونه چیکار کنه این جور وقتا. ولی این بار به صدای قلبم که همون موقع تصمیم گرفت گوش کردم.

4. چهارشنبه شب که فوتبال بود من رفتم تو اتاق و مطالعه کردم. مردان منزل خیلی سرو صدا می کردند که گوشامو پوشوندمو خوابیدم. همسر گفت اگر ببریم یه ناهار مهمون ایشون هستیم. جمعه صبح 4 تایی رفتیم بیرون. اول رفتیم لاله زار قسمت مغازه های فروش الکتریکی. همسر چیز میزایی که میخواست رو خرید. بعد رفتیم منیریه تا پسر وسایل ورزشی که برای باشگاه میخواست بخره. بعد رفتیم سلسبیل. یه خورده خرت و پرت پلاسکویی میخواستم، خوش خنده برای روزای امتحان مانتو ی خنک تر و سبک میخواست و قد بلند شلوار برای محل کارش.

تو مسیر برگشت به خونه، رفتیم برای ناهار یه سفره خونه رو انتخاب کردیم. از پله ها رفتیم پایین، هنوز میزا اکثرا خالی بودن. دو سه تا پر بودن که پشت هر کدو مشون خانم ها و آقایونی نشسته بودن و در حال کشیدن. قل.یان. منم که متنفرم از این منظره. البته همسر هم خوشش نیومد. برگشتیم سریع. سر گارسون اومد که بپرسه چی شده که برگشتیم. همسر گفت آقا من یه روز اومدم با خونواده ام از غذا لذت ببرم. چرا باید تو فضای بسته دود خوشگذرونی چند تا جوون بره تو ریه من و خونواده ام؟ بعد رفتیم یه رستوران دیگه که از قبل می شناختیم. نشستیم و خیلی راحت غذاهای خوشمزه شون رو خوردیم و برگشتیم.

5. پنجشنبه آخر پست قبلی نوشتم که خوش خنده زنگ زد برم دنبالش. فقط گفت مامان اگه میشه ماشینو پارک کنید بیایید توی دانشگاه دوستم لاله خورده زمین. گفتم باشه. میدونستم دوستش یه بیماری داره که به خاطر اون دارو میخوره. فشار سنج و گوشیمو برداشتم. به نگهبان کارتمو نشون دام و رفتم تو. معاینه اش کردم. فشار دو تا دستش بالا تر از حد یه دختر جوون بود. مثل این که رو صندلی نشسته بود اومد کش و قوس بده بدنشو که صندلی در میره و لاله با سر میخوره زمین. چشمای درشتش پر از اشک بود. دستاش میلرزید. دستاشو گرفتم. دلم میخواست بغلش کنم ولی دور و برمون شلوغ بود. گفتم بریم خونه ما . غذاتونو می کشم ببرید تو اتاق خوش خنده و بخورید و استراحت کنید تا غروب. گفتش نه ممنون. کمی نشستم به مامانش زنگ زد مامانش اومد. تا جمعه خوش خنده باهاش در تماس بود هی تشکر میکرد از من و این که چقدر باعث آرامشش بودم.

به لاله گفتم یکی دو روز بعد باید باز هم فشارشو کنترل کنه.

یکی دیگه از دوستای دختر جان هم اومد من زانوشو معاینه کردم و بعدش با خیال راحت رفت. مثل این که از دکتر و ... میترسه.

6. امروز هم خیلی خوشدلانه سر کار هستم. برای سر زدن به مامان یه آخر هفته میرم که جاده خلوت تره.

 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 10:4  توسط فروغ دانا  | 

الهه جان سلام. آدرس ای میل گذاشتید ولی ای میل من اداری و با اسم اصلیمه.

اگر لطف کنید یه وبلاگ معرفی کنید که برای اون رمز ارسال کنم خوبه.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 19:30  توسط فروغ دانا  | 

دو سه روزی بود که مشکل گوارشی خوش خنده خیلی خفیف شروع شده بود.

ولی از دیروز صبح با دل درد شدید و علائم شدید از خواب بیدار شد و رفت دستشویی.

از طرف دانشگاه استادشون هماهنگ کرده بود برای یه بازدید گروهی. خیلی هم دلش میخواست بره.

من رفتم سرکار. قدبلند هم بروش دانشگاه.

این جور مواقع از درون به هم میریزم ولی زندگی عادی رو ادامه میدم.تا ساعت ۳ چند بار باهاش حرف زدم خوب بود. اما ظاهرا تا برگشته خونه دوباره علامتش شروع شد.

همسر زنگ زد به من و گزارش رو داد. بعدش هم هی غر میزد که حتما بیرون با دوسناش چیزی میخوره. حتما عفونت گرده و...

سر راه انتی بیوتیک گرفتم. نون جو هم همین طور.

مرغ و سیب زمینی رو فقط با نمک و زردچوبه آب پز کردم. درمان رو شروع کردم .

اصلا دست و دلم به کار نمیرفت. خریدامو سه شنبه با همسر انجام داده بودم و تمام.

برنامه دیروزم تمیزی خونه بود که حالشو پیدا نکردم.

صبح کمی علائم خوش خنده بهتر شده بود. بردمش دانشگاه.برگشتم و تمیزی خونه و شستشوی ملافه هاو غذا.

الان نشستم زنگ بزنه برم دنبالش.

واقعا حال روحیم به هم میریزه با شروع علائم دخترم. اگر بدتر شد باید ببرمش اورژانس بیمارستان تا با پزشک اصلیش تماس بگیرند.

دلم گرفته خیلی.

الان زنگ زد برم دنبالش

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 11:34  توسط فروغ دانا  | 

در راستای اون پستی که در مورد دو تا بیمه نوشته بودم عارضم به حضورتون که شنبه و یکشنبه که فول جلسه بودم. یعنی به راحتی خانم جلسه ای بودم.

برای بیمه تکمیلی سه بار با فاصله سه روز زنگ زدم و شکایت گذاشتم. اون پرونده و پرونده بستری خوش خنده که مال مهرماه بود و حدود 40 تومنه در حال بررسیه.

دوشنبه صبح اول وقت شال و کلاه کردم. رفتم سازمان مرکزی بیمه پایه. رفتم اون ساختمونی که فکر میکردم اصلیه. گفتند بروید آنورتر.

ما هم رفتیم ساختمان بعدی که آنورتر بود.

باز هم گفتن بروید یکمی آنورتر. رفتیم. مثلا فکر کنید خانم کارشناس در کارگزاری بیمه گفته بود این خودکار سبز کمرنگه مربوط به کارشناس بیمه آقای رحیمی است. یک آقا از آن همه باجه مشاهده می شدن. گفتم شما آقای رحیمی هستید؟ گفتند امرتون. اون قدر طبیعی رفتار کردند که بعدا فهمیدم در نبود آقای رحیمی نقش بدلشون رو بازی می کنند.

گفتم اینجا چی نوشته. گفتند نوشته تعلق نمی گیره جبران هزینه. گفتم چرا آقا؟ گفتند چون زیر 6 ساعت بوده. گفتم خیر نزدیک 7 ساعت بوده. جل الخالق با انگشتهایشان شمردند از 7 و نیم تا 8 و نیم .... و الی آخر. بعد گفتند نه بیشتر از 6 ساعت بود. گفتم خب؟ گفتند تخت نداشته؟ گفتم یعنی روی زمین خوابوندم بچه ام رو؟ خنده اش گرفته بود. گفت نه یعنی مثل سرپایی و اورژانسی بوده. نشونش دادم صورتحسابو که فقط هزینه تخت اتاق سه تخته شده 2 میلیون و 700 تومن برای 6 ساعت و نیم . گفت ای بابا اینم که مشکلی نداشته. صبر کنید مسوول اصلی بیاد. گفتم کی میان؟ گفتند 9. حالا ساعت 8 و 10 دقیقه است. ما هم که معرف حضورتون هستیم به عنوان خانم جلسه ای باید ساعت 10 در جلسه ای حضور میداشتیم. گفتم همکارتون خانم هستند که پاس شیر، یا کاهش ساعت کار بانوان داشته باشن؟ گفت خیر آقاست. بعد دید من خیره شدم تو چشماش و بد نگاه می کنم، گفت برید در بغلی، طبقه اول خانم دکتر.س.ح. که مسوول ما هستند.

دوباره سلانه سلانه دویدم طبقه اول درب بغلی. گول طبقه اول رو خوردم. از راه پله استفاده کردم. فقط نمی دونم چرا طبقه اول سه چهارتا نیم طبقه شده بود. هن هن کنان رسیدم بالا. با یه خانمی که فکر می کردم خانم دکتر س.ح. هستند کلی صحبت کردم. دوباره روند بالا تکرار شد. حتما زیر 6 ساعت بود؟ حتما تخت نداشت. همه رو که دید نه این طور نیست گفت صبر کنید خانم دکتر بیان. گفتم مگه شما خانم دکتر نیستید؟ گفتند خیر. ای بااابااا! چرا همه اینجا عضو علی البدل هستند؟

بعد هر خانمی وارد می شد که فکر میکردم خانم دکتر س.ح هستند نیم خیز می شدم هی اون خانم عضو علی البدل میگفت ایشون نیستند. بعد یکی رو که فکر کردم دیگه حتما ایشون نیستند خانم دکتر اصلیه، دقیقا همین ایشون بودن.

شروع کرد که 6 ساعت و تخت و ... که من کارتمو نشون دادم. کلی با هم حرف زدیم. دستورالعمل رو آورد با هم خوندیم. حق با اونا بود. نوشته بود چی و چی و چی و دقیقا تزریق داروهایی که میشود به صورت غیر بستری تزریق کرد رو نباید جبران هزینه بدن.گفتم اگر دفعات قبل شما هزینه درمان رو به حساب پدرش واریز نکرده بودید حرفتون درست بود ولی حتی دو تا هزینه زیر شش ساعت رو هم پرداخت کردید. اگر بار اولمون بود باز هم سرم رو مینداختم پایین و میرفتم ولی بار ششم بستری هستش. حالا باید برم بازرسی شکایات بگم که روند کاریتون یکسان نیست؟ که البته این کار رو نمی کنم. آخرش نوشت که هزینه رو پرداخت کنند. و یه چیز دیگه هم گفت. می گفت که این دفعه به گیر کارشناس سخت گیر افتادین.

بعد دوباره دوان دوان رفتیم طبقه هم کف و بعد در بغلی و دیدیم آقای رحیمی اصلی نشستن. تا اومدم توضیح بدم گفتند یادداشت خانم دکتر س.ح رو داره دیگه. برید بعدا هزینه واریز میشه پرینتشو بگیرید و ببرید بیمه تکمیلی.

روزای قبل همسر، پسر و حتی دختر جان داوطلب رفتن به بیمه اصلی بودند. عصر دوشنبه که ماجرا رو تعریف کردم می گفتن ما اگه بودیم همون اولین جمله که توسط آقای رحیمی بدلی گفته میشد برمی گشتیم.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 14:47  توسط فروغ دانا  | 

دیروز صدارتخانه جلسه ای دعوت بودیم. حالا کی؟ ساعت سه و نیم. اون ساعت فقط مدیران هستند و مسوول دفترها.

خدمه و آبدارچی هم میرن.

من و یک خانم دکتر هیات علمی دانشگاه دعوت بودیم به دفتر یک آقای مدیرکل جدید و جوان و از این خیلی جدید هاااا دیگه.(دو سال از قدبلند من بزرگتر بود)

بعد رفتیم تو در رو بستند. اول گفتند سقف جلسه نیم ساعته. بعد هم که صحبت ها گل انداخت بهش گفتم مدیرکل عزیز من دچار سندروم امتحان شفاهی شدم. هی فکر می کنم الان وقتم تموم میشه.

گفتش نه اون شگردمه اول جلسه. اگر جلسه خوبی نبود با همون روش کفایت مذاکرات رو اعلام می کنم. خیالتون جمع صحبت کنید. دیگه بگم که جلسه مون حدود یک ساعت و نیم طول کشید.

روی میز میوه بود و فلاکس آب جوش با ست فنجون نعلبکی که روش سلفون کشیده بود. بعد این اقا تا 45 دقیقه اصلا یه لیوان آب هم دست ما ندادند.

من که به چایی هیچ وابستگی و دلبستگی قومی، ملی و میهنی و عادتی ندارم برام مشکلی نبود ولی اون خانم دکتر به خوردن چای شدیدا عادت دارند.

تو فاصله یه چند ثانیه ای که موبایل آقای دکتر خیلی جدید زنگ خورد یواشکی خانم دکتر گفت زشته چای بخوریم؟ منم گفتم خیر. الان دست به کار میشم. چون بساط چای به من نزدیک تر بود.

سلفون های فنجون ها رو باز کردم که توی فنجون اول لک چای خوب شسته نشده دیده می شد. من به رسم ادب توی همون فنجون لک دار از فلاکس آب ریختم برای مدیر خیلی جدید. چشمتون روز بد نبینه تا سه تا فنجون رو از آب پر کنم هی صدای قیییژژژژ ویییژژژ بود که فضای شدیدا رسمی و علمی رو پر کرده بود.

خلاصه من که ماسک هم نداشتم چون فاصله اجتماعی رو خیلی رعایت کرده بودم نتونستم خنده مو بپوشونم. دیگه جو کمی تا قسمتی غیر رسمی شده بود.

در مرحله بعد بالاخره آقای مدیر خیلی جدید پاشدند از جعبه (تی باکس بهش میگن دیگه) تعارف فرمودند من چای نعنا انتخاب کردم خانم دکتر نسکافه. بعدش خانم دکتر اصلا نمی تونست نسکافه رو باز کنه . منم در حال صحبت کردن و گرفتن قول و قرار منابع مالی بودم برای واحدم که شاهد تلاش های وافر خانم دکتر بودم. اینم یه مرحله دیگه از خنده به لب آوردن من بود.

بعدش دوباره خانم دکتر گفتن پرتقال می خوری؟؟ من گفتم خیر. خودشون پوست گرفتن و میل کردند و ....

خلاصه جلسه ما که اول خیلی رسمی و خشک و ... شروع شد بسیار بسیار خوب ادامه پیدا کرد. در انتها قول های خوبی گرفتم و جلسه به پایان رسید.

اومدیم پایین. دم صدارتخونه یه ده دقیقه ای با خانم دکتر هیات علمی میخندیدیم به وقایع فوق الذکر. این بود خلاصه ای از جلسه دیروز ما.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۲ساعت 16:5  توسط فروغ دانا  | 

امروز پنجشنبه است،۴ خرداد ۱۴۰۲

الان کجا هستم؟ تو بیمارستان کنار تخت خوش خنده جانم. امروز وقت درمان ماهانه است.

هنوز دکتر برای ویزیت نیومده!!!! قبلنا این طور نبود.

پرونده بستری اردیبهشت دخترجانو که از بیمارستان گرفته بودیم همون موقع به کارگزاری بیمه پایه رسوندم. معمولا دو تا سه ماه طول میکشه تا یه درصدی از هزینه رو بریزن به کارت همسرجان.بعد پرینت صورتحسابو می گیریم و می بریم برای بیمه تکمیلی.

دو سه روز قبل به موبایل همسر زنگ زدند که پرونده دخترتون برگشته و هیچ پولی تعلق نمی گیره بهش.

امروز اول وقت رفتم اونجا. کارشناس بیمه پایه تو محل اصلی، با یه خط عجیب و خودکار سبز کمرنگ یه چیزایی نوشته بود.

کارشناس کارگزاری بیمه بهم گفت برم بیمه اصلی که امروز بسته بود.

یعنی پول بیمه بدی هم پایه و هم تکمیلی

تو بیمارستان پول نقد بدی چند ماه طول بکشه آخرش هم مثل لحاف چل تیکه اینقدر ریز به ریز پول بدن که ادم نفهمه کی گرفت و چقدر گرفت؟

باید یه روز برم اونجا با زبون خوش یا اون به منو توجیه کنه یا من اونو با مستندات قبلی مشابه توجیه کنم.

حالا یه چیز دیگه بگم از بیمه تکمیلی. از یه بستری دی ماه که برای شش ساعت، ۵ و ۲۰۰ گرفته بود بیمارستان خصوصی، بیمه پایه یه مقدار شو داد. صورتحسابو دادم برای بیمه تکمیلی، هفته قبل دیدم ۵۶۱ هزارتومن واریز کردند. دو بار اعتراض کردیم هنوز هم بررسی نکردن. فکر کنم اینا هم نیاز به توجیه حضوری دارن

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد ۱۴۰۲ساعت 9:47  توسط فروغ دانا  | 

امروز یه کلاس آموزشی دعوت بودم از ۹ تا ۳

همیشه شب لباس فردا رو آماده میذارم

دیشب گفتم همون لباس رو که سه شنبه پوشیده بودم چهارشنبه هم می پوشم

ساعت ۵ صبح در کمد مانتوها رو باز کردم .

یه دفعه چشمم افتاد به مانتو شلوار سورمه ای جنس کرپ نخ. برش داشتم با مقنعه همون رنگ

سریع کیف سورمه ای جدیدمو که کادوی تولد امسال پسرجان به من بود رو آماده کردم

کفش چرم همون رنگی هدیه مادرشوهر خدا بیامرزم رو هم دستمال کشیدم

بعد از صبحونه آماده شدم و رفتم اداره و بعد کلاس

تیپم این جوری خیلی رسمی شده بود

تو زمان استراحت حداقل سه نفر از من پرسیدند مانتوشلوارتون رو از کجا خریدید؟ خیلی جنس خوب و سبکی داره.

من هم گفتم این لباس مال بیست سال قبله. زمانی که خوش خنده ۲ ساله بود.

این مانتو و یکی دیگه همین جنس و مشکی رو بیست ساله که دارم. این دو تا معیار من برای وزن و سایزه.

دوستشون دارم این دو تا لباسمو. در عین سادگی تمیز و شیک هستند.

حتی دو سه تا لباس مجلسی ساده و راحت دارم که بین بیست تا بیست و دو سال عمر دارند . نگهشون داشتم و چند باری هم پوشیدمشون. اشکالی نداره مگه نه؟

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد ۱۴۰۲ساعت 19:22  توسط فروغ دانا  | 
  بالا