حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

نتیجه استرس های هفته قبل یه تبخال بزرگ گوشه لبم بود

همون چهارشنبه قبل که صبحش علائم خوش خنده شدیدتر شد، گوشه لبم شروع به سوزش و خارش کرد. بعد مسیر سه شاخه عصب تری ژوموی صورت درد گرفت. شک به زونا کردم. که خوشبختانه نبود و با یه تبخال گنده تموم شد.

دوشنبه آزمایشات دخترم حاضر شد. که مشکلی نداشت. از راه اداره رفتم مطب دکتر که نزدیکه به خونه.بعد از یک ساعت انتظار منشی گفتش برید اگر آخر وقت جایی خالی شد بیایید که ساعت ۸ زنگ زد و گفت نشده که وقت خالی کنیم.

موند چهارشنبه ساعت سه. که دکتر ویزیت کرد خوش خنده رو. تصمیم گرفت داروی آخری رو کم کم و به ندریج کمش کنیم. باز هم گفت علائمش به خاطر استرسه. نمی دونم چه استرسی؟ البته نوشتن دو تا طرح توجیهی و یه گزارش،کار خیلی درگیرش کرد.

دوشنبه خرید هفتگی رو انجام دادم، سه شنبه مایه لوبیاپلو،هویج پلو، ماکارونی اماده کردم. گردو مولینکس کردم،مرغ و کوفته قلقلی برای فستجون رو سرخ کردم. دیروز خونه رو تمیز کردم. امروز سرویس بهداشتی ها تمیز شدند. لباس ها شسته شدند و آویزون شدند.

برای ناهار امروز لوبیا پلو آبکش،کردم فقط باید دم بکشه.

ناهار فردا هویج پلو و فسنجون برنامه ناهارمه

دو روز تو هفته آینده، از ۶ صبح تا ۶ عصر نشست کشوریه تو صدارتخونه. مایه ماکارونی برای همون شام ها آماده شده.

تا پریروز کتاب کاش گل سرخ نبود نوشته خانم منیژه آرمین رو خوندم

از امروز صبح کتاب داوودی سفید نوشته مری لین برشت رو شروع کردم.

پی نوشت: وقتی درگیر بیماری و ... میشم ذهنم میره به سمت برنامه ریزی بیشتر کارها تو خونه و اداره. بیشتر اوقات پرکارتر میشم. ساعت کار ۶ صبح به وضعیت بیولوژیک من صدمه نمیزنه. فقط با ساعت صبحونه ام تداخل می کنه. همکارا تا یک ساعت هنوز سیستمشون بالا نیومده. اونا دچار مشکل شدن. عصرها میخوابن. شبا دیر خوابشون می بره. صبح ها به سختی بیدار میشن. و این سیکل معیوب ادامه داره... برنامه ریزی توسط یک سری آدمایی انجام میشه که به نظرم درک درستی از کار اداری،کار های شخصی،مشکلات بانوان جوان تر،سیستم بیولوژیکی جوانان و خواب کودکان ندارند. روز به روز از ادامه کار برای این نوع مدیریت دلسردتر میشم.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۲ساعت 11:3  توسط فروغ دانا  | 
  بالا