|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
5 فروردین من با بچه ها اومدم تهران، 7 فروردین همسر جان برگشت.توی عید یه روز کامل خواهر و برادر و مامان و پرستارشون خونه روستایی ما بودند. دخترا رو شب نگهداشتم جلوی شومینه ردیفی براشون رختخواب پهن کردم که خیلی کیف کردند. یه روز ظهر خونه برادرم و شام خونه خواهرم بودیم. سه روز بقیه رو سه تا شهر همجوار رفتیم و گردش و خرید کردیم. 9 تولد خوش خنده بود 24 سالش تموم شد.
دیروز من 58 سالم تمام شد
ان قدر سرم شلوغ است که حتی مراسم معمولی کیک خانوادگی رو امروز برگزار می کنیم.
انشاالله شام دورهمی اخر هفته.
توی عید متوجه شدیم یکی از پسردایی هام کولیتش از اسفند عود کرده و حالش خیلی بده. دکتر معالجش بعد از کولونوسکپی، با وجود مشاهده اون همه زخم فعال توی روده که در حال خون ریزیه همون داروهای قبلی رو تجویز کرده رفته سفر اروپا، و مریض رو به حال خودش رها کرده. گفته 23 فروردین بیارین من ببینم.
7 فروردین من با همسر رفتیم دیدن پسردایی تو خونه شون. متوجه شدم حال عومیش وحشتناکه. به همسرشون گفتم گفتند که با یکی دو نفر مشورت کردند گفتند بمونید که دکترش برگرده. با دخترداییم تلفنی صحبت کردم. گفتم برادرش باید بستری بشه. تو همین اوضاع یه وقت الکترولیت هاش همه به هم می خوره، عفونت ها سوار بدنش میشن و طفلک از بین میره دیگه جمعه 8 فروردین خوابوندنش و تا الان بستریه، حال عمومیش بهتره عفونت هاش در حال درمانه، داروهاش عوض شده به محض بهبود یه دوزش رو می گیره و میره خونه. تا جمعه من 15 هر روز من و همسر رفتیم دیدنش ولی از شنبه فقط تلفنی پی گیری می کنیم.
آرزوهای خوب برای همه تون دارم
|
|