|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
همسر می گوید طوری شده که انگار هر یک یا دو سال بیماری بین سه نسل خانواده آنها توی سه نفر می چرخد. خودش، خوش خنده و پدرشوهر. جسته و گریخته در مورد بیماری های همسر و دختر نوشتم.
همسر در سال باید از 4 پزشک وقت بگیرد. آزمایش بدهد، سونوگرافی شود و این اواخر که گاستریت و گرفتگی صدایش هم که اضافه شده.
دختر جان هم که معرف حضورتان است.
از چهارشنبه که پدرشوهر نمونه برداری مغز.استخوان شد ابری تیره روی ذهن همه ما را پوشانده. دل توی دلمان نیست که نتیجه چه می شود؟ و اگر آنی باشد که حدس میزنیم تکلیف چیست؟
چند روزی است که قدبلند نقل مکان کرده منزل پدربزرگش که تنها نباشد. میدانم که برایش سخت است که از اتاق دنجش، کامپیوترش، اینترنت پرسرعت و غذاهای منزل خودمان دور شود ولی خدا خیرش بدهد.
پی نوشت: پدرشوهر سالمند است. پا توی 88 سالگی گذاشته. با این که چند بار عمل شده و قلبش مشکل دارد ولی خدارو شکر سرپا و مستقل هستند.
در یکی از آزمایش های دوره ای دکتر کلیه مشکوک شد. دکتر فوق تخصص خون دید و چهارشنبه نمونه برداری شد.
خوابی دیده بودم چند شب قبل. رفتگان اخیر ما توی خواب بودند و از زنده ها من بودم و همسر، مادرم و پدرشوهرم. بعد از آن خیلی به هم ریخته بودم. خواب های صادقه زیاد می بینم. اولش ربط دادم به عمل خوش خنده. ولی الان می گویم خدایا! نکند؟؟!!!
عمل خوش خنده انجام شد
پدرشوهر،همسر و پسر تازه رفتند خونه
خودش خوابه
من در حال چرت زدن
تخت بغلی مثل همیشه یک خانم سالمند متمول ، که همسرش فوت کرده. الان به خاطر عفونت ریه و دیابت و فشار خون بستری هستند. خودشون قبلا تو حسابداری اینجا کار می کردند، دخترشون الان تو امور اداری اینجا شاغلند.
سلام متاسفانه از طریق ای میل نمی تونم رمز بدم. وبلاگ هم که ندارید. اگر شما همون الهه خانمی باشید که به روش سختی چند وقت پیش رمز داده بودم به شما، لطفا تشریف ببرید توی پستی که همون موقع نوشتم برای الهه خانم. رمزتون فکر کنم سال تولدتون بود. بزنید و برید داخل. رمز اونجا نوشته شده بود.
با ای میل نمی تونم رمز بدم شرمنده. یکیش شخصیه، یکیش کاری هر دو با اسم اصلی خودم.
دوستان وبلاگ ساختن کاری نداره. چند دقیقه طول می کشه. یه وبلاگ بسازید پست هم نذارید اصلا. برای این جور مواقع به درد می خوره.
سلام قسمت دوم رو در حالی می نویسم که تشخیص قطعی علائم آخر خوش خنده مشخص شده و پنجشنبه وقت عمل داره.
و اما ادامه مطلب که رمز داره. رمز همون قبلیه. من خودم جسارت نکردم برای دوستان وبلاگی رمز بفرستم. اگر خودتون رمز ندارید و تمایل داشتید برای خوندن مطالبم بی زحمت پست عادی( غیر خصوصی) ارسال کنید.
همین الان از مطب دکتر گوارش و جراح برگشتیم.
پنجشنبه برای خوش خنده وقت عمل جراحی کیسه.صفرا به روش لاپاراسکپی گرفتیم.
وقتی میخوام از بیماری اصلی دخترم حرف بزنم باید تمام عاطفه، حس مادری و دانسته های پزشکیم رو کنار هم بذارم تا قدرتم مضاعف بشه برای نوشتن.
یادمه در اردیبهشت ماه 91 شش پست گذاشتم با عنوان من و دخترم. اون موقع خوش خنده 11 سالش بود. بعد از اون هم دو سه تا پست رمز دار با همین عنوان تو سالهای دیگه نوشتم.
پست ها رو رمز دار کردم. چون دلم نمی خواد که اگر یک بار گذر آشنایی به اینجا افتاد به راحتی به این مطالب دست پیدا کنه.
دوستان رمز همون قبلیه. یه عدد سه رقمی. دوستان وبلاگی اگر رمز رو میخوان برام پیام بدن البته نه پیام خصوصی. که اگر رمز دادم تو پیام معمولی بگم که رمز رو ارسال کردم، میرم تو وبلاگ خودشون خصوصی رمز رو ارسال می کنم.
به چند دوست عزیز هم به روشی که قبلا به ریما خانم رمز داده بودم، رمز دادم. که این بار با عرض پوزش به دلیل گرفتاری زیاد این کار رو نمی کنم. رمز همون عدد سه رقمی قبلیه.
زینب جان ( چون آدرس نگذاشتید نمی دانم کدام یکی از دو دوست عزیز هستید) . سه شنبه برایم پیام گذاشتید. شدیدا در گیرو دار آزمایشات خوش خنده بودم. امسال برای تیرماه قرار مشهد داشتیم که بنا به دلایل خارجی نشد. من به خواب اعتقاد دارم. امیدوارم بی چون و چرا جور شود مشهد.
همسر هم از سال ۹۹ که جراحی سختی کرد نذر مشهد کرد. تا حالا جور نشد. معتقدم زمانش که برسد کارها خیلی راحت پیش میرود.
سلام. از پیام ها و دعاهای دوستانم سپاسگزارم.
بالاخره کار خوش خنده به اورژانس بیمارستان رسید. خدارو شکر بستری نشد.
اما تحت نظر دو دکتر فوق تخصصه. یه سری کارها انجام شده باید تو این هفته ببریمش ویزیت بشه دوباره.
وقتش رسیده یه پست رمزدار دیگه در مورد بیماری اول دخترم بنویسم.احتمالا تا یک هفته دیگه. سعی می کنم همون رمز قبلیو بذارم. برام سخته که برای دوستانی که وبلاگ ندارند رمز بدم.
پی نوشت: برای ناهار یه تابه کوچولو ته چین مرغ و قارچ درست کردم.
تو فر مرغ در حال گریل شدنه. بالاخره یه مدل رو همه پسندیدیم. مرغ درسته رو سه ساعت تو آب و نمک میذارم. تو یخچال. بعد از سه ساعت مرغ رو آب می کشم. اون آب و نمکو میریزم دور. تو قابلمه، مرغ رو با کمی نمک،برگ بو،هویج،ساقه کرفس،پیاز درسته یک ساعت می پزم.
بعد توی یه ظرف پیرکس مرغ رو که از وسط نصف کردم می چینم. کرفس و هویج و پیاز و سیب زمینی رو دورش میذارم. آب مرغ رو زعفرونی می کنم به اندازه یه کاسه میریزم ته ظرف و با قلم مو هم روی مرغ می مالم. دو تا ۴۰ دقیقه با درجه ۱۸۰ یه مرغ خوشمزه و عالی درست میشه.
فکر کنم چند پست قبل نوشته بودم که قوانین را در مملکت کسانی تعیین می کنند که نه خانم هستند نه از کار خانم ها سر در می آورند و نه با بچه داری آشنا هستند.
همین تغییر ساعت کار. نمونه بارز مساله است. خوب بابا جان تغییر ساعت را مثل سال های قبل انجام میدادید بعد ساعت کار را مثل سال گذشته می کردید 7 تا 2.
همه اینها به کنار. خستگی اصلا از بدنم خارج نمی شود. خواب شبانه ام به هم خورده. همیشه صبح ها سحر خیز بودم ولی الان باید بگویم نیمه شب خیز شدم. عصر ها استراحت ندارم. فکرم مشغول است. بیماری گوارش دختر جان بدتر نشده. بهتر هم نمی شود. انتظار داشتم بعد از تزریق دارو که 14 تیر انجام شد علائم کمی بهتر شود. یا قطع شود هیچ اتفاقی نیفتاد.
از پنجشنبه هم درگیر بدن درد، سردرد، حالت تهوع و بی اشتهایی شده. توی معاینه افزایش ضربان قلب ودرد ناحیه معده پیدا کردم. حدس زدم ویروسیه. چون هفته قبل با دوستاش رفت کنسرت و بعد یکی از دوستاش گفت ما خونوادگی دوهفته درگیر این علائم بودیم به اضافه گلو درد. دیشب مدام همسر می گفت ببریمش بیمارستان که با دکتر خودش تماس بگیرند. فکر بیمارستان و مراحل بررسی و بستری، تنمو به لرزه در میاره. با این حال گفتم امروز هم صبر می کنم بعد تصمیم می گیریم.
همسر هم به خاطر ریف.لاکس معده و کبد چرب و گاستریتش تحت نظره. کلا مردان خانواده همسر بعد از این که بیماری تشخیص داده میشه بسیار بیماران حرف گوش کنی میشن. چه در مصرف دارو، چه در تغییر سبک زندگی و به خصوص در رعایت غذا.
حالا فکر کنید که تمام غذاهای همسر، بخارپز، آب پز یا گریله. بدون هیچ ادویه و ترشی و فقط با کمی نمک. نه رنگ داره نه بو نه مزه. خودم حالم بهم میخوره وقتی نگاهشون می کنم. دختر هم که کم اشتهاست. بعد من چند مدل غذا باید درست کنم؟ اینم خستم کرده. الان که فکر می کنم روحم خسته تر از جسممه.
دیروز خواهرم حالش بد شده رفته دکتر و نوار قلب و ... . عصر رفته بود با کمک پرستار و برادرم مامان را ببرن توی حموم که اونجا حالت سرگیجه و تهوع و استفراغ پیدا کرده. با همسرش تا شب تو مطب دکتر بودن. نوار و اکوی قلبش چیزی نداشته. قراره تحت نظر باشه.این علائم توی سنین میانسالی خیلی خطرناکه.
پی نوشت: پسر شاخ و شمشاد جمعه 30 تیر ماه سی سال تمام شد. به خاطر وضعیت دخترجان نتونستیم هیچ کاری کنیم. خودش هم رفت تا دوستاش مراسم همیشگی رو براش بگیرن. گفت مراسم خانوادگی بمونه بعد از بهبودی خواهرش. هنوز کادو هم براش نگرفتیم. خودش گفته یا نقد بدید یا یکی از ارزهای خارجی رو برام بگیرید. برای سفر احتمالی که اونم با این گرونی ها خیلی بعیده امسال انجام بشه.
|
|