حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

گفتم خدمتتون که هفته قبل رفتیم ولایت عروسی. یکی از خوبی های این مراسم دیدن دوستان و آشنایانی است که مدتها حضوری ندیدیمشان.

1. نسیم دوست دوران دبیرستانم بود. که بعد از یه دانشگاه دیگه تو رشته پزشکی فارغ التحصیل شد. یک سالی هم هست که خودشو بازنشست کرده. وقتی وارد شدم و شروع به سلام و علیک کردم اصلا انتظار نداشتم تو مراسم ببینمش. دخترش با عروس از مهدکودک دوست بودن تا دیپلمشون. الان هم هر دو پزشکن.

2. اکثر افراد خونواده پدری از راههای دور و نزدیک اومده بودن. البته ما راهمون از همه دورتر بود چون پایتخت نشینیم. سعی کردیم دور میزهای نزدیک به هم جمع بشیم. خیلی خیلی خوب بود. عکس هم تا دلتون بخواد گرفتیم و تو گروه های خودمون گذاشتیم.

3. خواهرم دبیر بازنشسته است. خیلی از دبیرها رو می شناسه. مادر داماد هم دبیر بازنشسته هستند که همکارانشون رو دعوت کرده بودند. وسط مراسم خواهرم گفت دوست دوران دبستانت که همکار من بوده و الان بازنشسته است رو دیدم. سراغ تو رو گرفت. اونجا نشسته. اومدم برم گفت تعجب نکنی با عصا اومده. مبتلا به ام. اس هستش. دلم گرفت یه لحظه. رفتم سراغش.مریم بود. دختر چشم سبز، صورت تپلی، با موهای فرفری بور. درشت تر از من بود ولی بسیار آروم و با وقار. تموم دبستان با هم، هم کلاس بودیم. بعد مدرسه هامون جدا شد. چند تا عکس گرفتیم با هم. گفتش اشکالی نداره برای صدیقه و نیره بفرستم؟ یادم نمی اومد کیو میگه؟ بعدش که نشونی داد یادم اومد. گفتم نه بفرست. شماره هامونو به هم دادیم. الان برام پیامک داد.

4. از در که وارد شدم یه خانمی اومدن جلو و بامن سلام و احوالپرسی کردن. نمی شناختمشون. خودش بهم گفت که مادر داماد هستند و بعد از این که من عذرخواهی کردم گفت اما من سریع شناختمتون. فرقی نکردید با اون موقع ها. تو دلم گفتم کدوم موقع هاااا؟ از خواهرم که پرسیدم گفتش با تو هم مدرسه ای بود یادت نمیاد؟ خب منم یادم نمی اومد.

5.پسر عموم یعنی پدر عروس از من دو سال بزرگتره. همسرشون اهل تهران هستند که بعد از ازدواج به دلیل شغل شوهرش اومد ولایت ما. بسیار خانم مودب و فهمیده و خونگرمی هستند. توی فامیل شوهرش هم بیشتر از همه با مامان و بابام و ماها ارتباط گرفت. اون شب احساس کردم قیافش خیلی بشاش نیست. ناراحته. خسته است؟ استرس داره؟ یواشکی ازش پرسیدم. گفتش بیماری پسرعموم عود کرده. بعد از ده سال. پاتولوژیش مثبت شده و جمعه (جمعه ای که گذشت) میان تهران برای pet.scan و ادامه درمان. حتی گفت دخترش میخواسته مراسمو به هم بزنه که اینا اجازه ندادن. اما ماشالله به پسرعموی خودم. روحیه شو خوب حفظ کرده بود. همسرم توی فامیل پدری من با این پسرعموم جوره. وقتی شنید خیلی ناراحت شد. امیدوارم که هر چه زودتر و سریع تر به درمان جواب بده.

5. تو شهرستان ها بعد از فوت افراد اعلامیه فوت چاپ می کنن و به در و دیوار میزنن. پنجشنبه عصر دم خونه مامانم دیدم عکس اعلامیه فوت یه نفرو زدن که قیافش به نظرم آشناست. رفتم جلوتر دیدم دبیر ادبیات سال آخر دبیرستانم بودن. بسیار آروم و باسواد. خدا رحمتش کنه. یکی از کارای خیرش این بوده که با همه ما سال آخر دبیرستان نحوه نوشتن مکاتبات اداری رو کار کرد. می گفت چه درس بخونید چه نخونید سرو کارتون به ادارات می افته که باید مکاتبه کنید. چند بار غلط های نگارشی نامه هامونو گرفت تا راه افتادیم. روحش شاد. سه چهار سال قبل تو مسیر خونه مامانم با دخترم پیاده می رفتیم. ایشونو دیدیم . بعد از سلام و احوالپرسی رو کردند به دخترم و گفتن می دونستی اون سالی که گروه هم کلاسی های مامانت فارغ التحصیل شدند و بعد کنکور دادند چند نفرشون تو رشته های خوب و دانشگاههای خوب قبول شدند؟ دیگه بعد از اون دوره مثل دوره مامانت اینا نیومده. دخترم هم گوش کرد و خندید.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۲ساعت 12:15  توسط فروغ دانا  | 

دیشب مراسم عروسی دختر پسر عموم بود. عروس پزشک و داماد دندانپزشک.

حدود دو سال قبل تو اوج کرونا عقد کرده بودند. از یک سال قبل هر وقت خواستند مراسم بگیرن یه اتفاقی می افتاد.

همسر و دختر یکشنبه راه افتادن اومدن. دختر پیش،مامان بود.

قرار بود من و پسر سه شنبه حرکت کنیم . که یه کلاس که توسط محل کار پسر برگزار شد برنامه رو به هم زد. دقیقا رکز چهارشنبه تا ۲ کلاس داشت.

من خودم سه شنبه ظهر حرکت کردم و تنها اومدم. این قدر گرم بود که هلاک شدم.حتی کولر هم جوابگو نبود. فقط سمت دستامو خنک می کرد. تا رسیدم تو مسیر دقیقا به ورودی استان خودمون. هوا ابری شد و خنک.

رسیدم اول رفتم پیش همسر. وسایلو خالی کردم. بعد رفتم پیش مامان و شب رو موندم. صبح دختر جان رو برداشتم اول رفتم مزار بابا و بعد اومدم خونه خودمون. وقت آرایشگاه از همین شهر همجوار شهر خودم گرفته بودم.

از شب قبل درای نعمت باز شد تا ساعت ۱۰ صبح چهارشنبه بارید. بعد قطع شد. هوا ابری و خنک تا همین الان.

عروسی تو مرکز استان بود. با ترافیک غروب دو ساعت طول کشید تا برسیم. ولی خوش گذشت. فامیل هایی رو که مدتها ندیده بودیم و یا فقط تو مراسم عزا دور هم جمع شده بودیم رو دیدیم. چقدر عکس گرفتیم با هم.

عالی بود عالی.

پسر صبح پیام داد که با سواری حرکت کرده تو راهه . فردا من با پسر برمیگردم.

امشب تولد برادرزاده مه که به خاطر کنکور عقب افتاده. عصر میریم شهر خودمون و خوش خنده میمونه اونجا. دوباره بریم پیش مامانم تا غروب برگردیم.

همسر و خوش خنده یکشنبه میان تهران.

دیشب که چه عرض کنم امروز صبح ۲ رسیدیم خونه. ۳ خوابم برد و ۶ پاشدم.

اللن هم برای ناهار لوبیاپلو درست کردم و در حال دم کشیدنه. جای شما خالی

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۲ساعت 11:23  توسط فروغ دانا  | 

چهارشنبه صبح اولش قدبلند ما رو برد بیمارستان نزدیک خونه تا خوش خنده رو بستری کنیم برای شروع دارو. قبل ۶ اونجا بودیم ولی تا پذیرش بشه، بریم بخش برای بستری، دکتر ویزیتش کنه و دارو شروع بشه شد ساعت ۹ صبح.

همسر نه و نیم اومد دنبالم که بریم اون یکی بیمارستان برای اندوسکپی همسر. اونم تا حدود ۱۲ و نیم طول کشید .تو اندوسکپی مشکل خاصی دیده نشد ولی نمونه برداری شد یه هفته بعد جوابش حاضر میشه. برگشتیم بیمارستان اولی تا دختر جان رو مرخص کنیم ساعت شد ۲ و نیم. خونه ناهار داشتیم ولی من جون گرم کردن غذا و چیدن میز رو نداشتم. ناهار رو بیرون خوردیمو برگشتیم خونه از خستگی غش کردیم.

دکتر خوش خنده سه مدل نسخه نوشته یکیش رو امروز همسر رفت گرفت،یکیش دو هفته بعد باید گرفته بشه،یکیش میره شهریور ماه .

پنجشنبه هم روز پرکاری بود. رفتم بازدید دو تا مرکز. تا ظهر بعد با خوش خنده رفتیم آرایشگاه.

بعد از مدت ها روال عادی پنجشنبه و جمعه ام به هم خورده. هم به خاطر مشکلات دو تا بیمار تو خونه و هم این که دختر و همسر هر جور غذایی رو نمی تونن بخورن و باید رعایت کنن .

در حال خوندن کتاب" دلتنگی در فروشگاه اچ مارت" نوشته میشل زانر هستم.

 |+| نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر ۱۴۰۲ساعت 19:17  توسط فروغ دانا  | 

اومدم بگم هستم ولی کار فراوون ریخته سرم

هر دفعه میام یه مطلبی بنویسم و سیو کنم نصفه می مونه بعدش دیگه جزییاتش از یادم میره

فردا مرخصی هستم

هم روز تزریق داروی خوش خنده است توی یه بیمارستان هم اندوسکپی همسر توی یه بیمارستان دیگه

قدبلند کلاس داره نمی تونه همراه پدرش باشه

اونی که باید دو قسمت بشه و برنامه ریزی کنه برای هر دو طرف کیه؟ من!!

خستگی کار اداری داره همه رو از پا در میاره.

همکارا تا یه ساعت یه ساعت و نیم هنوز خوابن صبح ها.

ساعت یک هم که در حال دوییدن به سمت سرویس هستند.

مغز متفکر این تغییر ساعت هر کی بوده مشمول شنیدن بدو بیراهه . اینم اون فحش: "مکنمنتناتلبیفتنصچجپحصخسخنصعاغل" خودش بفهمه من چی می گم دیگه. مغزش کار کنه آی کیوش کمک کنه.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۲ساعت 14:42  توسط فروغ دانا  | 

خوندن کتاب شاهزاده خانم نوشته "جین ساسون" رو شروع کردم. اولین جلد از کتاب سه جلدی.

موضوع وضعیت زنان عربستان است و ظلم هایی که بر آنها میرود در زمان سلطنت شاه سعود، فیصل و خالد از زبان یکی از شاهزاده خانم های دربار عربستان.

عادت به خواندن دوباره و سه باره کتاب ها رو از بچگی داشتم. سووشون را بیش از ده بار به فواصل چند سال یک بار خواندم. اکثر کتاب های سیمین دانشور را بیش از یک بار خوانده ام.

دقت کردم که اکثر (نه همه کتاب ها) که موضوعات با محوریت زنان دارند توسط نویسندگان خانم نوشته شده است. نه این که برای مردان از این دست ماجراها نباشد ولی کمتر به آنها پرداخت شده است.

و موضوع کتاب هایی که این اواخر خوانده ام حول و حوش زندگی خانم ها بوده.

دیروز کتاب هایی که در کتابخانه داریم رو دوباره دیدم . کتابخانه منزل خودمان اکثرا با رمان هایی با موضوع خانم ها پر شده . علت؟ شاید من بیشتر به سمت این کتاب ها می روم. شاید نوشتن رمان ها با این مضمون ملموس تر است.

یادم آمد که کتاب هایی که در مورد مردان در کتابخانه دارم با موضوع نقش آنها در سیاست بوده و بیشتر به شکل مستندنگاری نوشته شده است و نویسنده آنها نیز مرد بوده.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر ۱۴۰۲ساعت 7:5  توسط فروغ دانا  | 
  بالا