حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

گفتم که آخر هفته انشاالله راهی ولایت هستیم.

به همین خاطر باید برای پخت و پز اقدام می کردم. چون اگر آقای همسر هم بیایند که با ما برنگردند و برای رتق و فتق امور که از تیر به بعد انجام نشده آنجا بمانند باید غذا همراهشان کنم. و دیگه این که پسر جان اینجا هستند. هم غذا می خواهند برای خانه و هم برای سر کار.

برنامه برای غذا:

عدس پلو با گوشت چرخ کرده و کشمش و پیاز داغ

لوبیا پلو

کشک بادمجان

کوکوی مرغ

فسنجان

برنج سفید

1. مایه لوبیا پلو، مایه گوشت چرخ کرده، کشمش سرخ شده با پیاز داغ ، کوکوی مرغ، کشک بادمجان رو دیشب درست کردم. شام کوکوی مرغ خوردیم و کشک بادمجان. برای همسر جداگانه کشیدم. برای پسر جان جداگانه.فسنجان را تا یه جاهایی انجام دادم. امروز گوشت قلقلی هاشو میریزم توش.(همه اینها بین 6 تا 9 شب انجام شد)

2.امروز صبح برنج ها رو جداگانه خیس کردم برای لوبیاپلو، عدس پلو، برنج سفید . گذاشتم تو یخچال برگردم آبکش کنم. دم کنم و جدا جدا بکشم. کار فسنجون رو هم تموم کنم.

3. خونه رو تمیز کنم. لباس ها رو بریزم تو ماشین. خرید خونه رو با کمک همسر انجام بدم.

*** دختر جان امتحان دارد. ترم آخرش است وکارش کمی سنگین تر

***پسر جان درگیر کار خودش است و باشگاه ورزشی که میرود و تا برسد ساعت 8 و 9 شب است.

***همسر درگیر کارهای اداری و بانکی است. دو شب گذشته که من 9 یا 10 شب رسیدم هم شام درست کردند و هم ناهار.دختر جان هم دو شب قبل از آن را برای شام، غذاهای خوشمزه تو فری درست کرده بود.

***تقریبا هیچکدام علاقه ای به تمیز کاری، شستشوی لباس ندارند. فقط اتاق خودشان آن هم روزی که میلشان بکشد.

و اما یک خبر خاص: این که برای یک مرکز درمانی ویژه شوخی شوخی مدرک گرفتم(شهریور شلوغ من که خاطرتان هست) شوخی شوخی مدارک را تهیه و بارگذاری کردم. شوخی شوخی اسم انتخاب کردم. ( در ترکیب اسم یکی از اجزای نام اول من وجود داد)/ جدی جدی موافقت- اصولیش آماده است. بین 4 تا 7 ماه دیگر باید ملک معرفی کنم و اگر پذیرفته شد نیرو و تجهیزات را بچینم. چند تصمیم دارم . شاید با یک سرمایه گذار شریک شدم و قرارداد محضری و به صورت درصدی کار کنیم. منتظرم اگر فرد مطمئنی پیدا شد همین کار را انجام بدهم.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۲ساعت 7:34  توسط فروغ دانا  | 

سلام. حالتون چطوره؟ از هفته قبل هی تصمیم به نوشتن گرفتم و هی نشد. تا امروز:

1. دهم آذر ماه مراسم چهلم برگزار شد. شهرستانی هایی که از دو سه شهر آمده بودند بعد از اتمام مراسم برگشتند. باز هم ما ماندیم و خانواده کوچکمان.

2. خوبیم. هستیم. یعنی بد نیستیم و هستیم. امروز بعدازظهر ساعت 4 و 5 و 6 وقت سه تا دکتر داریم من و خوش خنده. قصش مفصله الان حال نوشتنشو ندارم.

3. پنجشنبه و جمعه گذشته درگیر تهیه دارو( نوعی واکسن خاص) بودم. رفت و برگشت های متوالی ، سرگردون شدن تو داروخونه ها ، مراجعه به پزشک فوق تخصص و چانه زدن های مکرر برای نوشتن نسخه صحیح. علت تزریق واکسن و .... ته ته ماجرا این که بعضی ها با شغل من مراجعه کننده مشکل دارند. وقتی توصیه ای می کنی احسلس می کنند دخالت کردی. بعضی ها احترام میدارن و ریش و قیچی رو میدن دست خودت. بعضی های اولی کمترند ولی آزاردهنده تر.

4. دیشب از ساعت 6 تا 8 و نیم شب یه ارگان مهم جلسه گذاشته بود. اونوقت از سازمان ما کی رفت تو جلسه؟ معلومه دیگه! بنده. رسیدم خونه ساعت 10 شب بود. از 6 صبح تا ده شب بیرون بودم. خسته و کوفته رسیدم خونه. خوب نخوابیدم. الان بدن درد و کمر درد دارم.

5.تصمیم جدی برای بازنشستگی دارم. مدارک کارشناسی ارشد و بالاتر می تونن تا 35 سال خدمت کنند. من می خواستم این کار رو انجام بدم یعنی تا 35 سال بمونم. ولی از مهر به بعد تصمیم تقاضای بازنشستگی را گرفتم که حداکثر تا آخر سال بمونم و بعد خداحافظ. متاسفانه مدیر ارشد اصلا موافقت نکردند. گفتند برات فکرایی دارم!! چه فکرایی آقا جان؟ اون روز اومدم بیرون از اتاقشون. ولی پرینت تقاضامو آماده کردم و تو یکی دو هفته دیگه حتما مجددا میرم پیششون. جالب بود که به من گفتند شما که میخواستید سه سال دیگه بمونید چی شده؟ چرا؟ از چیزی ناراحت هستید حتما. منم گفتم نیومدم حرمت دیگران رو از بین ببرم. اومدم فقط در مورد خودم حرف بزنم. فقط سربسته گفتم اوضاع و شرایط جوری شده که اصلا انگیزه حضور در محل کار را ندارم. موافقت که نکردند هیچ. تازه فرمودند یک بار دیگه بیا که صحبت کنیم ببینیم چی ناراحتت کرده؟ جالبه که گفتند تقریبا میدونم از چه چیزایی دلخوری. ولی بیا خودت بگو. خب رییس عزیز. مگر دیوانه ام؟ میخوام برم. بعدش بیام بگم کی چجوریه؟ مثل بچه دبستانی ها؟

6. اگر خدا بخواد آخر این هفته من و همسر میریم سمت خونه خودمون تو ولایت. ایشون به کاراشون برسن. من به مامانم. از هفته اول مهر نتونستم برم.

7. دیگه ....دیگه.... صحبتی نیست جز آرزوی سلامتی شما.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر ۱۴۰۲ساعت 9:51  توسط فروغ دانا  | 
  بالا