حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

ده سال بود که هرچه برنامه ریزی می کردیم سفر مشهد و زیارت امام رضا(ع) مقدور نمی شد.

تیر ماه سال گذشته می خواستیم با پدرشوهر خدابیامرزم 5 تایی برویم که نشد. بعدش بیمارشون و شیمی درمانی شروع شد. و تو فکر بودند که آذرماه 1402 سفرمون انجام بشه. 2 آبان به رحمت خدا رفتند.

حرف سفر مشهد مدام تو خونه ما به میون میومد ولی به نتیجه نمی رسید.

چهارشنبه قبل یه دفعه زنگ زدند و منو برای ماموریت کاری به مشهد دعوت کردند. از امروز عصر میرم تا عصر پنجشنبه. جای همه دوستان خالی. نایب الزیاره شما هستم.

***البته سفر کاری که طبق برنامه از 7 و نیم صبح تو جلسه باشیم تا 6 عصر کمی سخت است. ولی همه سختی ها را به دیدار امام رضا می بخشیم.

****از همین الان دلم برای خوش خنده تنگ شده کمی تب کرده و حال ندار است.

*** دیروز پسر جان 31 ساله شد. خدا به سلامت نگهش دارد.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۳ساعت 7:37  توسط فروغ دانا  | 

تا کجای زندگی رو گفته بودم؟

کمر درد همسر کمی بهتره. دو بار با بستن کمربند رانندگی کرد. یه بار رفتیم خرید یک ساعته. که کمر بند رو نبستن. اون یه بار که یه ساعت راه رفت شبش از درد کمر می نالید که مسکن دادم. هر چند خداروشکر نسبت به اول بیماریش حدود 80 درصد بهتره.

بیمار شدن آقایون از چند جنبه اذیت کننده است. مهم ترین جنبه اش اینه که تو خونه اندو همیشه جلوی دید هستند. در نتیجه امکان تقابل فکری و رفتاری خیلی بالاتر میره.

تو تیرماه تعطیلات خوبی بود ولی من نتونستم جایی برم. کمردرد همسر یکیش بود، کارای خوش خنده دومیش بود. سومین علت هم شلوغی جاده های شمال هستش که به درد ما بومی ها نمی خوره این مدل رفت و آمد.

اگر خدا بخواد و کارا جفت و جور شه چهارشنبه سوم تیر ماه یه سفر دو روزه داشته باشم به ولایت.

و اما از پرستار مامان: دو نفر اومدن. یکیشون اصلا شرایطش به مامان نمی خورد. ارشد روانشناسی بود و می گفت مرد نباید تو خونه رفت و آمد کنه.!!!

یکی دیگه که اومد و خودش گفت که شرایط مامانم براش کمی سخته. هر روز صبح خودش عادت داره که بره یک ساعت پیاده روی. که خواهرم گفت بهش پیاده روی هاتو بذار بعدازظهر که ماها میاییم پیش مامان. بعد گفت حتما باید هفته ای یک بار مرخصی بره که با این موضوع ما مشکلی نداشتیم ولی اصرار داست که باید دوشنبه یا سه شنبه باشه. پرستار جایگزین مامان هم چون توی آرایشگاه کار می کنه فقط جمعه ها می تونه بیاد اینم دومیش. دیگه یه روز امتحانی موند وبه شب نکشیده رفت. خوشبختانه پرستار فعلی مامانم گفته می مونه پیش مامان تا پرستار باب میل پیدا بشه.

حالا دیروز خواهرم می گفت همین پرستار دومیه که شرط و شروطش زیاد بود دو بار زنگ زده که من شرایطم را با شرایط مادر شما تغییر میدم . خواهرم هم گفته پنجشنبه و جمعه بیاد پیش مامانم که کنار پرستار فعلی باشه و اگر که اون خانم و خواهر و برادرم اوکی کردند بمونه پیش مامان.

*** در عجبم از تغییر رفتار بعضی ها. حرف زیاد دارم. ولی به طور کلی می گم که شدیدا منتظرم ببینم مسوول صدارتخونه کی میشه و بعد مقام عالی سازمان ما کی میشه. توی این سه سال بدترین دوره عمر کاریمونو گذروندیم. واقعا حرف زیاده ولی باز هم صبوری می کنم.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۳ساعت 7:49  توسط فروغ دانا  | 

دیروز توی مترو عینک آفتابی نازنینم رو گم کردم. خیلی ناراحتم. چون 4 سالی بود که خریده بودم. جنسش و محافظتش خوب بود. به صورتم هم بهتر نشسته بود.

نمی دونید چجوری میشه پیداش کرد. دو تا خط مترو رو سوار شدم.

* دیروز کارخونه بودم برای ویزیت.

**دختر خواهرم از دو روز قبل پیش ماست. خوش خنده از تنهایی در اومده.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۳ساعت 15:8  توسط فروغ دانا  | 

پنجشنبه صبح در گیر و دار انجام آزمایش بودیم. بعد از صبحانه با کمک قد بلند رفتیم خرید هفتگی.

ناهار هم هویج پلو داشتیم با مرغ و برنج سفید با خورش شمالی سبزی فسنجان.

عصرش تصمیم گرفتیم بریم خانه موزه سیمین- و -جلال- که من و خوش خنده رفتیم. تا سه و نیم اونجا بودیم و بعد رفتیم خانه موزه-اخوان-ثالث. وقتی رسیدیم دیدیم بیا و برویی است و طبقه دوم صندلی چیدیه شده. نگو که ناخودآگاه دعوتیم به مراسم رور -قلم-

نشستیم و استفاده کردیم.

بعد هم پایان یک روز فرهنگی و برگشتیم منزل.

جالب بود. خیلی هم لذت بردیم از مراسم.

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۳ساعت 14:24  توسط فروغ دانا  | 

پرستار فعلی مامانم اهل استان خودمون نیستند. اهل یکی از استان های دور هستند. 17 تیر که بشه 6 ماهه که پیش مامانم هستند. خدا خیرشون بده. خیلی خیلی خوبند و مهم ترین مساله که همون رسیدگی به مامانم هست و رضایت ایشون رو دارند.

حالا اصرار دارن که میخوان برن سه ماه شهرشون. حتما تعهد میدن که سه ماه بعد برمیگردن. یک ماهه خواهرم از طریق شرکت ها دنبال پرستار جدیده. تا حالا که خبری نبوده. دیروز یکی معرفی شده که اومده مصاحبه و قراره دو روز آخر هفته بیاد کنار پرستار قبلی بمون. اگر تایید شد ادامه میده. دلشوره داریم دوباره. دیشب صدای مامانم غمگین بود. خیلی ناراحتم براشون.

***این قدر درگیر برنامه های خوش خنده و شوهر هستم که هرچی میگردم یه آخر هفته خالی پیدا نمی کنم برم به مامان سر بزنم و برگردم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۳ساعت 11:7  توسط فروغ دانا  | 

قبلا گفته بودم که گاهی خواب هایی می بینم که اون موقع فقط تو یادم می مونه و قبل از خوابیدن نه در اون مورد فکر کرده بودم و نه در باره اش حرفی رد و بدل شده بود. ولی حداکثر تا یکی دو روز دیگه خبری میشنوم که یه جورایی ربط پیدا می کنه به خوابم.

دایی دومم از جوونی پایتخت نشین بود و همین جا زندگی می کرد. 4 تا بچه دارن. خودشون سال 99 و خانمش سال 1400 به رحمت خدا رفتن. ته تغاریشون یه دختره که با فاصله چند سال بعد از سه پسر دنیا اومده بود. اونم یه پسر داره که نور چشم دایی و زنداییم بودش.

پنجشنبه حدود ساعتی که برای نماز بیدار میشم یه خواب دیدم. که انگار یه مجلسیه. مجلس شادی. خانم داییم نشستن روی زمین و چون پاشون درد می کنه پاهاشونو دراز کردن. داییم روی مبل نشستن. زنداییم به همون خوشگلی زمان زنده بودنشون بودن. میگن و میخندن و هی با داییم حرف می زنن و انگار هر دوشون خیلی خوشحالن.

بیدار که شدم فاتحه خوندم. دیگه از خاطرم رفت.

عصر جمعه همسرم پرسید که از مهتاب اینا خبر داری؟(همون دختر ته تغاری داییم) گفتم چند وقتیه که تلفنی حرف نزدیم. گفت انگار تولد پسرش بوده تو ویلاشون شمال. گفتم از کجا میدونی ؟ گفت عکسای تولدو پسردایی بزرگه گذاشته توی صفحه اش.

یه دفعه یاد خوابم افتادم. و معما حل شد .

**دیروز تو راه خونه بودم. که برم و همسر رو ببرم دم فیزیوتراپی پیاده کنم. خوش خنده زنگ زد که بابا رفته دوش بگیره. اومده بیرون ولی دوباره رفت تو حموم ناخن گیرشو برداره خورده زمین و من نمی تونم بلندش کنم.

گفتم من تا ده دقیقه دیگه میرسم. صندلی رو ببر تو حموم بابا با کمکش بلند شه و بشینه روش تا برسم.

خلاصه رفتم دیدم طفلک دستش زخمی شده رو کتف و لگن خورده زمین و خیلی درد داره. دیگه مسکن دادم. یواش یواش آماده شد و رفت فیزیوتراپی ولی هنوز درد داره.

اینم از شانس خودش و ما. خوشحال بودیم فردا ده جلسه اش تموم میشه و کمی از بیماریش کمتر میشه.

*دیشب دخترجان با خمیر یوفکا یه غذایی درست کرده بود که توی کلاس فینگر فود یاد گرفته بود. خیلی هم خوشمزه بود. ایشون هم علاقه به آشپزی دارند. ولی نه به غذاهای سنتی. شیرینی و کیک و غذای فانتزی رو خیلی خوب درست می کنن دختر جان. دستش درد نکنه.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر ۱۴۰۳ساعت 6:18  توسط فروغ دانا  | 

چهارشنبه بعد از اتمام کار حدود پنج و ربع رسیدم خونه.دست و صورت شستم و لباس عوض کردم و بدو بدو همسر رو بردم فیزیوتراپی. برگشتن مرغ و گوشت و قارچ خریدم. اومدم برای شام با کمک خوش خنده کارای املت قارچ و سالاد فصل رو انجام دادیم. بعد با کمک هم شستشو و بسته بندی مرغ و گوشت ها تموم شد. رفتم دنبال همسر. دیدم وایستاده دم مرکز فیزیو تراپی با یه بستنی . خوش و خندان سوار شد، حالا بستنی از گرما تو دستش شل و وارفته شده. به من تعارف می کنه. میگم همین جوری نمیشه به راحتی این بستنی رو خورد، حین رانندگی چجوری این کارو بکنم؟

که خودشون نوش جان فرمودند. تو راه پرسیدم وقت بعدیت چه ساعتی شد؟ میفرمایند روزای زوج و ساعت 6. دیگه صدام بلند شد که باباجان قرار بود روزای فرد رو بگیری که آقا پسر ببره تو رو. میگه نه. خانم دکتر گفت فاصله اش زیاد میشه بده. بعدش هم بهشون برخورد. بعدش هم یادش رفت.

پنجشنبه ظهر با لوبیا چشم بلبلی و شوید یه پلو مخلوط درست کردم. با کله گنجشکی هم خوراک کنار این پلو. لیست خرید دادم دست پسر و دختر رفتند خرید کردند و آوردن. تند و تند ناهار خوردیم و من و خوش خنده از یه طرف رفتیم مطب دکتر، پدر و پسر از طرف دیگه. تقریبا با هم برگشتیم و دیگه من غش کرده بودم از خستگی.

شبش خوش خنده ناگت مرغ خونگی درست کرد با دورچین سبزیجات پخته.

ظهر جمعه قیمه بادمجون درست کردم و زرشک پلو مرغ. عصرش رفتیم با دختر جان با ماشین یه ساعتی طرف ونک و تجریش و شریعتی دور زدیم و برگشتیم. شام هم که از غذاهای موجود خوردیم.

****از همسر یه سوال کردم. اگر تو جای من بودی، تحمل داشتی خانمت که تازه بار زیادی از کارای خونه رو به دوش می کشه یه ماهی کامل تو استراحت مطلق باشه؟ پاسخ: مشکلی نیست که! تو خودت خیلی ایده آل گرایی و میخواهی همه چیز عالی انجام بشه.

و این بود آخر هفته ما.

*****رییس اعظم برگشتند خدارو شکر. رفتیم دیدنشون. اما تا رفتم جداگانه باهاشون صحبت کنم مسوول دفتر گفت رییس اعظم تر زنگ زدن ایشون رو دفترشون خواستن.

 |+| نوشته شده در  شنبه نهم تیر ۱۴۰۳ساعت 10:23  توسط فروغ دانا  | 

همسر همچنان در راه رفت و آمد برای فیزیوتراپیست. این هفته ایاب و ذهاب ایشان با من است. هفته آینده روزهای فرد را انشاالله وقت بگیرد که پسرجان وظیفه ایاب و ذهاب را برعهده بگیرد.

دوشنبه 4 تیرماه سومین جلسه ویزیت در کارخانه رو داشتم. کار اونجا رو دوست دارم. پرسنل محترم هستند، احترام میذارن، و خداروشکر نسبت به کارم فیدبک های خوبی دادند تا حالا.

جالب اینجاست که از طریقی به یه شرکت تو تهران هم معرفی شدم. حدود 70 نفر پرسنل داره. و نیاز به یه پزشک سازمانی برای هفته ای 2 ساعت دارن. صحبت کردیم، شرایط رو گفتند به من و من هم شرایطم رو گفتم. مدارک فرستادم. و بعد انشاالله اگر به توافق رسیدیم قرارداد بنویسیم و شروع به کار کنم.

* حوصله خوش خنده توی خونه خیلی سر رفته. برای شرکت های خصوصی که رزومه فرستاده بود خیلی تمایل به انجام کار نداره اونجاها. یه جایی هم سه هفته رفته بود که کارشو دوست نداشت و قبل از قرارداد اومد بیرون. منتظر اعلام نتیجه ارشدش هستیم. که اونم میشه شهریور ماه. رزومه شو برای یه جای دولتی فرستاده. باهاش تماس گرفتن. پرونده اولیه رو درست کردن. بقیه مراحلش طول می کشه. تشویقش کردیم بریا شروع کلاس موسیقی و زبان و ورزش. دیگه باید خودش تمایل داشته باشه.

**دیروز بعد از ناهار من و دخترجان رفتیم موزه.دکتر.حسابی- بعدش میخواستیم خونه سیمین -و-جلال رو بریم زنگ زدیم که گفتن بسته است. روبه روی موزه .دکتر . حسابی موزه هنرهای ایرانی بود که گشت و گذار توی اون خیلی وقت نمی برد. تصمیم گرفتیم بریم سینما. سرچ کردیم و رفتیم سینما آزادی فیلم آبی روشن. خوب بود. یه فیلم ساده و روان. با قصه ای که خیلی پیچیده نبود ولی ادم دوست داشت بشینه تا تهش.

بعد هم برگشتیم خونه. میوه و چای خوردیم. خواهر و برادر دوتایی رفتن شام بیرون . من و همسر هم شام ساده خوردیم.

*** هرچی میگذره بیشتر از ادامه کار پشیمون میشم. به احترام رییس بزرگ که هنوز مکه است در نبودش کارها رو پیگیری می کنم ولی کلا کار کردن سخت شده.

سلام دوست عزیز گشتا جان. ممنون که سر زدی. اسمت خاطرم هست ولی یادم نمیاد کدوم وبلاگو می نوشتی؟ یه نشونه بده دوست قدیمی.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر ۱۴۰۳ساعت 9:47  توسط فروغ دانا  | 

پنجشنبه قرار بیمارستان خوش خنده بود. که بهش گفته بودم چون پنجشنبه است باهات میام بیمارستان. (از وقتی دانشجو شده اکثر روزها رو خودش میره)

غافل از این که دو جای دیگه کار برام درست میشه.

یه بازآموزی دو روزه و یه دعوتنامه از یه جای کله گنده. صبح رفتم باهاش بیمارستان. ماشین ساعت یه ربع به 8 اومد دنبالم و وقتی تموم شد جلسه، ساعت 12 برم گردوند بیمارستان. و کارای خوش خنده که تموم شد اومدیم خونه. وقت فیزیو تراپی همسر جان هم ساعت یک و نیم بود. دیگه همه چیز قاراشمیش. تند تند ناهار خوردیم و آقا پسر پدرشو برد و برگردوند.

تا اینا برن و بیان لباسارو انداختم ماشین و بعد آویزون کردم، آشپزخونه رو تمیز کردم، برای جمعه ناهار برنامه لوبیاپلو و مرغ داشتم که اونا رو هم انجام دادم. اومدم دراز بکشم گفتم ای بابا وقت تهیه داروی رمی. کید خوش خنده است. میخواستم صبح جمعه برم دنبال دارو. شنیده بودم یه سامانه است به نام تی.تک . برای دارو های کمیاب. توی اون زدم دیدم یه داروخونه که با خونه ما یه ربع فاصله است داره و آخرین فروشش 9 دقیقه قبل بوده. زنگ زدم ببینم هلندیش رو موجود داره که داشت. رفتم گرفتم آوردم تو یخچال گذاشتم. پدر و پسر که برگشتن کلی خرید کرده بودند که البته طبق لیست هفتگی من نبود. پس باید خودم میرفتم برای خرید.

جمعه صبح زود بیدار شدم، صبحونه خوردم، ساعت 7 رفتم پیاده روی تا 8 و ربع، که خیلی بهم چسبید. عصرها گرم شده و پیاده روی منو اذیت می کنه. رفتم خرید و با کمک یه آقایی که کارش کمک برای جابه جایی وسایل هستش رسوندیم خونه. مشغول شدم و ناهار رو رو به راه کردم. ماست و خیار درست کردم. خوش خنده رو بردم کاخ. س که اونجا ساعت 12 و نیم رو رزرو کرده بودن برای تولد دوستش. ساعت 4 هم با هم قرار داشتیم دم سینما برای فیلم خجا. لت نکش. دوستش نداشتم. بی مایه و بی مزه بود. طنزی نبود که به دل آدم بشینه. به نظرم فصل سه رو هم می سازن.

* پنجشنبه توی اون جلسه چند تا مساله توجهم رو جلب کرد. دور میز 36 نفر نشسته بودیم(نشمردم ها جلوی هر فردی یه شماره بود که آخریش 36 بود) 4 نفر خانم بودیم. کارشناسای سالن 4 نفر بودن که 3 نفرشون خانم بودن. تعداد زیادی از اساتید سی چهل سال قبل که اون موقع پست و مقامی داشتن و الان خیلی مسن شدن تو جلسه بودن. مباحث جالبی مطرح شد. آخرش به نوعی به مبحث داغ سیا.سی این روزها اشارات محوی شدو در انتها قرار شد که این مبحث هر فصل یک بار ادامه پیدا کنه.

** یه آقایی سمت چپم نشسته بود که خوب صورتش رو نمی دیدم . وقتی جلسه تموم شد و ... دم آسانسور دوباره دیدمش. بعد معلوم شد ایشون همکلاسی دوران دانشگاهم بودند که البته الان تخصص گرفتن و هیات علمی یکی ار دانشگاههای پایتخت هستند.

*** تقریبا دور شکم و B.M.I ده درصد اساتید بالا بود و از جمله همین همکلاس سابق ما.

 |+| نوشته شده در  شنبه دوم تیر ۱۴۰۳ساعت 7:24  توسط فروغ دانا  | 
  بالا