|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
چهارشنبه بعد از اتمام کار حدود پنج و ربع رسیدم خونه.دست و صورت شستم و لباس عوض کردم و بدو بدو همسر رو بردم فیزیوتراپی. برگشتن مرغ و گوشت و قارچ خریدم. اومدم برای شام با کمک خوش خنده کارای املت قارچ و سالاد فصل رو انجام دادیم. بعد با کمک هم شستشو و بسته بندی مرغ و گوشت ها تموم شد. رفتم دنبال همسر. دیدم وایستاده دم مرکز فیزیو تراپی با یه بستنی . خوش و خندان سوار شد، حالا بستنی از گرما تو دستش شل و وارفته شده. به من تعارف می کنه. میگم همین جوری نمیشه به راحتی این بستنی رو خورد، حین رانندگی چجوری این کارو بکنم؟
که خودشون نوش جان فرمودند. تو راه پرسیدم وقت بعدیت چه ساعتی شد؟ میفرمایند روزای زوج و ساعت 6. دیگه صدام بلند شد که باباجان قرار بود روزای فرد رو بگیری که آقا پسر ببره تو رو. میگه نه. خانم دکتر گفت فاصله اش زیاد میشه بده. بعدش هم بهشون برخورد. بعدش هم یادش رفت.
پنجشنبه ظهر با لوبیا چشم بلبلی و شوید یه پلو مخلوط درست کردم. با کله گنجشکی هم خوراک کنار این پلو. لیست خرید دادم دست پسر و دختر رفتند خرید کردند و آوردن. تند و تند ناهار خوردیم و من و خوش خنده از یه طرف رفتیم مطب دکتر، پدر و پسر از طرف دیگه. تقریبا با هم برگشتیم و دیگه من غش کرده بودم از خستگی.
شبش خوش خنده ناگت مرغ خونگی درست کرد با دورچین سبزیجات پخته.
ظهر جمعه قیمه بادمجون درست کردم و زرشک پلو مرغ. عصرش رفتیم با دختر جان با ماشین یه ساعتی طرف ونک و تجریش و شریعتی دور زدیم و برگشتیم. شام هم که از غذاهای موجود خوردیم.
****از همسر یه سوال کردم. اگر تو جای من بودی، تحمل داشتی خانمت که تازه بار زیادی از کارای خونه رو به دوش می کشه یه ماهی کامل تو استراحت مطلق باشه؟ پاسخ: مشکلی نیست که! تو خودت خیلی ایده آل گرایی و میخواهی همه چیز عالی انجام بشه.![]()
و این بود آخر هفته ما.
*****رییس اعظم برگشتند خدارو شکر. رفتیم دیدنشون. اما تا رفتم جداگانه باهاشون صحبت کنم مسوول دفتر گفت رییس اعظم تر زنگ زدن ایشون رو دفترشون خواستن.
|
|