|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
باباجان سلام
امروز پنجمین سالگرد رفتنت است
پنج سال بدون تو گذشت. که تمام لحظاتش به یاد تو و بزرگیت و منش خاصت بودم.
به اینکه هنوز هم می نویسم فروغ دانا فرزند ..... افتخار می کنم.
دیشبد همسر و پدر همسر در خانه روستا ماندند. من و عمه همسر رفتیم پیش،مامانم..
شب هم موندیم و نزدیک ظهر امروز برگشتیم.
دیشب نشستم کنار تخت مامانم.مامان عینک زده بود و مشغول خواندن کتاب..
نگاهش می کردم. پاهایش تا روی شکم با پتوی مخملی سبک زرشکی پوشیده شده بود. یک بلوز بافت ظریف صورتی تنش بود. کتاب روی پایش قرار گرفته بود.
دستانش را نگاه کردم دستانی ظریف و سفید. دلم میخواست رگهای آبی پشت دستش را نوازش کنم. ناخن های ظریف مربع و تمیز .
بعد به نیمرخ صورتش نگاه کردم. پوست سفید. چشم های درشتش زیر عینک درشت تر دیده می شد. ابروهای مرتب و کمانی.
پیشانی بلندش رو نگاه کردم. موهای کوتاه و مرتب شده که با دو شانه تزیینی بغل گوشهایش کنار زده شده بود.
کل ماجرا یک دقیقه هم طول نکشید ولی این منظره را تا همیشه در چشمانم و در مغزم ذخیره کردم.
الان ولایت هستم
البته خونه مامانم نه. خونه خودمون تو روستا
دیروز یک ربع به ۵ صبح حرکت کردیم. من و همسر، پدر همسر و عمه همسر
بچه ها موندن تهران.خوش خنده چهارشنبه امتحان داره.
حدود ۱۰ خونه مون بودیم.همسر کلید ویلا رو به هیچ کسی نداده. فقط یکی میاد گلا رو آب میده و به حیاط و باغچه ها میرسه. به همین خاطر اگر بدون برنامه ریزی قبلی بیام اون خانم ریزه میزه فرز و خوش رویی که با خودم میاد تو خونه برای تمیزی رو نمی تونم هماهنگ کنم.
لذا عمه کمک کردند برای تمیزی ویلا.
همه اتاق ها به جز یکی و هال و پذیرایی رو عمه جارو کردن و گردگیری
من آشپزخونه و سرویس ها و یکی از اتاق ها رو تمیز کردم. یخچال فریزر رو تمیز کردم و وسایل توش رو چیدم برنج ظهر رو درست کردم و همسر و پدرشون جوجه کباب رو تقبل کردند.
عصری رفتیم خونه مامانم. یه دیدار اولیه. دو ساعتی بودیم و برگشتیم.
باز هم میریم. این بار فقط من و عمه شوهر و شب رو میمونیم.
پرستار بداخلاقه رفته و روحیه مامان با نبودنش بهتر شده.
البته کمی گریه کرد مامان. اونم لازم بود براشون
چهارشنبه قبل اون بارون و توفان تهران باعث شد حال خرید نداشته باشم.
کمی هم از صبح انرژیم گرفته شده بود. وقتی توی ذهنم برنامه ای می ریزم و انجام نمی شود کل جسم و روحم تحت تاثیر آن قرار می گیرد. نمی دانم عیب است یا امتیاز مثبت؟
موضوع این بود که همیشه پرونده بستری خوش خنده وقتی روز بستریش شنبه باشد پنجشنبه آماده بود. می گرفتیم و بعدش یک کپی و پیش به سوی شعبه بیمه پایه که داخل طرح قرار دارد به خاطر همین پنجشنبه ها راحت تره و بقیه موارد. چهارشنبه به دخترم گفتم موقع برگشتن از دانشگاه برو بیمارستان که سر راهت به خانه است. سعی کن بگیزی پرونده رو. زنگ زد بهم که مامان آماده نیست. خانمه گفت برو شنبه یکشنبه تازه زنگ بزن.....!!!!
این یکیش. دومیش هم این بود که یک سری داروهای خوراکی هر دفعه پزشکش می نویسه که میرفتم و از هلال احمر می گرفتم. چهارشنبه سر راهم رفتم. گفتند نداریم که نداریم. این تلفن توی ذستمان از اینجا به آنجا زنگ بزن. سامانه1.9.0 را که مخصوص اطلاعات دارویی است را هم گرفتم گفتند موجودی نداریم. حالا خوش خنده فقط برای سه روز دارو دارد و نباید قطع هم بشود.
این هم روی اعصابمان بود. که چه کنیم و چه نکنیم. به هر داروخانه ای رسیدم رفتم و پرسیدم ولی موجود نبود.
صبح پنجشنبه صبحانه خوردم . نمی دانم چطور شد که تلفن بیمارستان را گرفتم. گفتند پرونده آماده است.پریدم لباس پوشیدم و رفتم بیمارستان. تا آماده شود گفتم بروم یکی دو تا داروخانه اطراف را بگردم. خدایا متشکرم. آخریش که آنور خیابان بود داشت. نزدیک بود بپرم خانم دکتر را ماچ کنم.
برگشتم پرونده را گرفتم رفتم منزل. خوش خنده ی لباس پوشیده رو به دانشگاه رسوندم و پیش به سوی بیمه. اون کار رو هم انجام دادم. کمی خرید داشتم اونم به سرانجام رسید. تو مسیر به خونه زنگ زدم و به قدبلند گفتم خونه رو جارو می کنی و گرنه.... وگرنه چی؟ آخرش اگر نمی کرد که بیخ ریش خودم بود. که دیدم نه باباجان. پسر حرف گوش کنی است. دیگه فقط می گفتم خداجون ممنون که صدامو شنیدی و داروها و بیمه و ... انجام شد.
همسر می گفت غصه نخور میرم از نا.صر.خسرو می گیرم. خب چرا باید این کار رو بکنیم و به قا.چا.ق دا.رو کمک کنیم؟؟؟
این هم از انشای ما.
پی نوشت: کار استخدام پسر در یک جای معتبر دولتی به سرانجام رسیده. بعد از ۱۰ ماه انتظار.فکر کنم توی یه پستی توی مرداد پارسال نوشتم خبر خوشی دارم ولی ازدواج نیست.
همین بود. حقوقش معمولیست. ولی حداقل جای پایش سفت است.
همان محل کارش عصرها باشگاه می رود.
الان هم جای شما خالی، کتلت درست کردم با دورچین سیب زمینی، نخود فرنگی آب پز،گوجه حلقه شده و سرخ کرده. با یه ظرف سالاد. پسر که برسد و دوش بگیرد شام را شروع می کنیم.
چه کنم من به همین چیزهای معمولی راضی هستم. سقف آرزوهای من کوتاه است آیا؟
بعدا نوشتم: دیروز تا مرحله قبل از پسر جان و کتلت و این ها رو نوشتم و ثبت موقت کردم. بعد بقیه رو اضافه کردم. که در مورد شام بود و اومدن پسرجان . نگو ساعت ثبت همون ساعت و دقیقه ثبت موقته. حالا کی ساعت 16:33 شامش رو کشیده و آماده خوردنه؟؟؟ بماند

شاعر شعر: زنده یاد قیصر امین پور روحشان شاد
آخر هفته گذشته شلوغ بود.
چهارشنبه خرید معمولی هفتگ خودمو داشتم و جمع و جور کردن اونا رو. صبح پنجشنبه با همسرجان رفتیم که صندلی آشپزخونه رو تحویل بگیریم. تو مسیر بودیم که عمه دومی همسر زنگ زدن . احوالپرسی و اینا. بعد گفتش خودش عصر همون روز با هواپیما میاد و پسر دومیش و عروسش با قطار که صبح جمعه می رسن. منم همونجا برای ظهر جمعه دعوتشون کردم. قرار بود برا یظهر جمعه که پدرشوهر میان قورمه سبزی و نخود فرنگی پلم و مرغ با طعم کاری درست کنم که منو رو عوض کردم شد باقالی پلو ماهیچه و ته چین مرغ.
دیگه همون پنجشنبه رفتیم خرید.ظهر که رسیدیم شروع کردم به انجام دادن کارها و تمیز کاری تا ساعت 10 شب حتی میز غذا خوری رو چیده بودم ولی خیلی خسته شدم.
مهمونی خوب بود. یه کارت هدیه هم به عروس خانم دادیم. عصرش هم رفتیم سینما -ملاقات.خصوصی- پسندیدم. ولی دیگه بازی های پ. ایزدیار داره تکراری میشه به نظرم.
دیروز هم که مرخصی گرفتم . وقت تزریق داروی خوش خنده بود برای مساله گوارشش. خداروشکر دکتر سختگیرش خیلی راضی بود. کمی دوز داروی خوراکی رو کم کرد. دوره بعدی می افته تیرماه بعد از اتمام امتحانش.
پی نوشت: معمولا تو بیمارستان هر بار که بستری شده هم اتاقی خوش خنده، خانم های مسن متمول خانه دار مهربون و همسر از دست داده بودند. نخندیدهاااا ولی تو تعاریفشون این جور برداشت کردم که بعد از مرگ همسرشون(دور از جون بقیه آقایون) تازه اینا مسافرت و مهمونی و کارای زیبایی و فضای مجازی و .... رو شروع کردن.
خانم دیروزی هم این طور بود. هم از طرف پدر وضع مالی خوبی داشت و هم همسرش ثروت خوبی براش به جا گذاشته بود. خیلی شیرین حرف میزد. خنده از صورتش محو نمی شد. می گفت شوهرش 17 سال از خودش بزرگ تر بوده. تازه 7 سال هم تو خونه سکته کرده و بستری بود و این خانم از شوهرش پرستاری می کرده. 17 سال قبل همسرش فوت کرد و خودش دو تا پسراش رو که یکی 15 ساله و یکی۲۱ ساله بوده به عرصه زندگی رسونده. پسراش هم با هم شرکت ساختمونی زدن و با این که میخوان ازدواج کنن ولی هنوز موردی رو برای ازدواج پیدا نکردن.بزرگه الان 38 سالشه و کوچیکه 32 سال. خودش هم خیلی دوست داشت عروس دار بشه تا جبران دختر نداشتنش رو بکنه. پسر دومیش اومد دیدن مادرش. چقدر آقا و مودب و مهربون. و چقدر با مادرش محترمانه صحبت می کرد. میوه پوست کند. و نشست تا با دکتر مادرش صحبت کنه.
وقتی خداحافظی می کردیم به من گفتن ای کاش یه دختر بزرگتر داشتید تا دو تا خونواده ها با هم وصلت می کردن. ما هم که دختر بزرگتر نداریم. دختر ما را هم از بس ظریفه و ساده می پوشه و می گرده فکر کرده بودن، 15 سالشه
عرضم به حضور شما که دیروز روز معلم بود. ما هم که فرهنگی زاده!!! من یکی توی همه موتاسیون داده ام وحکیم بانو شده ام.
از قبل توی سالنامه ام نوشته بودم که به مامان،پدرشوهر،خواهر، زنداداش،دو تا دختر عمه،همسر پسرعمه،دخترخاله، دوست ، معلم های خوش خنده و... تبریک بگم.
تبریک گفتم. یکی از دوستام تو گروه روز معلم رو به مامانم و بابای عزیزم تبریک گفته بود. دلم پرکشید برای اون روزها که زنگ میزیدیم و با هر دو صحبت می کردیم.
دیروز عصر مثل همیشه زنگ زدم به مامان. از سر و صدا فهمیدم علاوه بر خواهر و برادرم، انگار فرد دیگر یهم اونجا هستش.
مامان گفت مریم خانوم یادته همسایه طبقه پایین خونه قبلی؟؟(طفلک نگفت مستاجر خونه قبلی!!) مامان فردخت؟
یادم اومد. یه مادر و دختر بودن. بین سال های 92 تا 95 طبقه پایین خونه مامان اینا مستاجر بودن. اهل مرکز استان بودند. مریم خانم خونه دار و دخترش دانشجو. مریم خانم که خانم زیبا و خوش تیپی هم بودند، تو سن 16 سالگی با پسر یه خونواده معروف و ثروتمند ازدواج کرده بود. ظرف یک سال فردخت دنیا اومد. ولی همون اوایل فهمید که همسرش دچار اختلالات روانی هستش و با چه گرفتاری ازش جدا شده بود. دخترش رو هم خودش بزرگ می کرد.
خونه بابا اینا رو یه فرد خیر برای این مادر و دختر اجاره کرده بود.بابا هم قیمت رو کمتر تو قرارداد نوشته بود.
مریم خانم از بابا اینا اجازه گرفته بود و تو خونه، سبزی، ترشی، پیاز داغ، مربا و گاهی غذا و شیرینی برای بیرون درست می کرد. بابا اینا هم مشکلی نداشتند. حتی مامان و خواهرم و زنداداشم بهش سفارش میدادن و بیشتر بهش پول میدادن.
مشکلات فنی داخل خونه شون رو هم به مامانم می گفت و پیغام به بابا می رسید و بابا مشکل رو رفع می کرد. خیلی وقتا نمیذاشت هزینه ها رو اونا بدن.
بعد درس دخترش تموم شد و برگشتن شهرشون. ولی خانم با معرفتی بود. برای فوت بابا این قدر بی قراری می کرد که می گفت انگار یک بار دیگه پدرشو از دست داده.
دخترش ازدواج خوبی کرد. درسش تموم شد. و الان هم بارداره. یعنی مریم خانم با اون سن کمش داره مادربزرگ میشه. خدارو شکر که مریم و دخترش دارن مزد صبوریشونو می گیرن. دیروز به خاطر احترام به مامان این همه راهو اومده بود تا تبریک حضوری بگه.خدا این آدمای با معرفت و با شعورو حفظ کنه.
خیلی حرف برای گفتن دارم.ولی از شدت به هم ریختگی کارها تو سازمان استرسی هر روز به من وارد میشه که نپرس. تو واحد هم کارشناسا سابقه کارشون بالاست و یه مدل دیگه سالها کار کردن و نمی تونن یا نمی خوان که هم پای سیستم پیش بیان. این منو خیلی اذیت می کنه.
عصرها پیاده رویم به جاست ولی واقعا دیگه امسال گربه های پارک و سگ های خونگی که با صاحباشون میان برای من معضلی شدن.جزییات داره. الان حوصله ندارم بنویسم.
خب تعطیلات پشت سر هم تمام شد. ترجیح دادم ولایت نروم. تعطیلات این چنینی مال ما بومی ها نیست. یادم نرفته عید فطر سال گذشته 9 ساعت رانندگی کردم. امسال تهران موندیم . ویزیت سالانه چشم پزشکیمونو انجام دادیم. 25 صدم شماره عینکم زیاد شده. باید برای تعویض لنز عینک اقدام کنم. هم عینک اداره و هم عینک منزل.
پیاده روی رفتم. دو تا ناهار پدر همسر آمدند. روز اول خورش کرفس و قیمه لای پلو با ادویه هل و دارچین و زعفران و روز دوم سبزی پلو ماهی و کوکو سبزی درست کردم.
دوبار هم سینما هم با خوش خنده جانم رفتیم. یک روز دسته- دختران و روز دوم غر-یب. هر دو فیلم جنگی هستند. اولی مربوط به روزهای اول جنگ در خرمشهر با محوریت فعالیت ها و توانمندی های چند زن و دختر. با توجه به این که کارگردان خانم است فضای فیلم به شدت زنانه است به همین دلیل من دوستش داشتم. که اگر حوصله گریه تا سر حد فین فین کردن تا لحظه آخر فیلم را دارید بروید. دومی مربوط به سال های 59 تا 61 مربوط به مسائل کرد-ستان. که مورد پسند تماشاگران فیلم های هیجانی و پر سروصداست. آخر فیلم از شدت صدا سردرد گرفته بودم. هر چند ظاهرا فروش خوبی هم کرده.
عید هم که فس-یل را دیده بودم.فیلم پر از صحنه های بزن و بکوب با آهنگ های قدیمی است یا مشابه آنها. برای دو ساعت دور شدن از فضای پراسترس و مشکلات بد نیست. آخرش چیزی به معلوماتتان اضافه نمی کند. اسم فس.یل هم به هیچ چیز فیلم نمی خورد.
|
|