|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
چهارشنبه قبل اون بارون و توفان تهران باعث شد حال خرید نداشته باشم.
کمی هم از صبح انرژیم گرفته شده بود. وقتی توی ذهنم برنامه ای می ریزم و انجام نمی شود کل جسم و روحم تحت تاثیر آن قرار می گیرد. نمی دانم عیب است یا امتیاز مثبت؟
موضوع این بود که همیشه پرونده بستری خوش خنده وقتی روز بستریش شنبه باشد پنجشنبه آماده بود. می گرفتیم و بعدش یک کپی و پیش به سوی شعبه بیمه پایه که داخل طرح قرار دارد به خاطر همین پنجشنبه ها راحت تره و بقیه موارد. چهارشنبه به دخترم گفتم موقع برگشتن از دانشگاه برو بیمارستان که سر راهت به خانه است. سعی کن بگیزی پرونده رو. زنگ زد بهم که مامان آماده نیست. خانمه گفت برو شنبه یکشنبه تازه زنگ بزن.....!!!!
این یکیش. دومیش هم این بود که یک سری داروهای خوراکی هر دفعه پزشکش می نویسه که میرفتم و از هلال احمر می گرفتم. چهارشنبه سر راهم رفتم. گفتند نداریم که نداریم. این تلفن توی ذستمان از اینجا به آنجا زنگ بزن. سامانه1.9.0 را که مخصوص اطلاعات دارویی است را هم گرفتم گفتند موجودی نداریم. حالا خوش خنده فقط برای سه روز دارو دارد و نباید قطع هم بشود.
این هم روی اعصابمان بود. که چه کنیم و چه نکنیم. به هر داروخانه ای رسیدم رفتم و پرسیدم ولی موجود نبود.
صبح پنجشنبه صبحانه خوردم . نمی دانم چطور شد که تلفن بیمارستان را گرفتم. گفتند پرونده آماده است.پریدم لباس پوشیدم و رفتم بیمارستان. تا آماده شود گفتم بروم یکی دو تا داروخانه اطراف را بگردم. خدایا متشکرم. آخریش که آنور خیابان بود داشت. نزدیک بود بپرم خانم دکتر را ماچ کنم.
برگشتم پرونده را گرفتم رفتم منزل. خوش خنده ی لباس پوشیده رو به دانشگاه رسوندم و پیش به سوی بیمه. اون کار رو هم انجام دادم. کمی خرید داشتم اونم به سرانجام رسید. تو مسیر به خونه زنگ زدم و به قدبلند گفتم خونه رو جارو می کنی و گرنه.... وگرنه چی؟ آخرش اگر نمی کرد که بیخ ریش خودم بود. که دیدم نه باباجان. پسر حرف گوش کنی است. دیگه فقط می گفتم خداجون ممنون که صدامو شنیدی و داروها و بیمه و ... انجام شد.
همسر می گفت غصه نخور میرم از نا.صر.خسرو می گیرم. خب چرا باید این کار رو بکنیم و به قا.چا.ق دا.رو کمک کنیم؟؟؟
این هم از انشای ما.
پی نوشت: کار استخدام پسر در یک جای معتبر دولتی به سرانجام رسیده. بعد از ۱۰ ماه انتظار.فکر کنم توی یه پستی توی مرداد پارسال نوشتم خبر خوشی دارم ولی ازدواج نیست.
همین بود. حقوقش معمولیست. ولی حداقل جای پایش سفت است.
همان محل کارش عصرها باشگاه می رود.
الان هم جای شما خالی، کتلت درست کردم با دورچین سیب زمینی، نخود فرنگی آب پز،گوجه حلقه شده و سرخ کرده. با یه ظرف سالاد. پسر که برسد و دوش بگیرد شام را شروع می کنیم.
چه کنم من به همین چیزهای معمولی راضی هستم. سقف آرزوهای من کوتاه است آیا؟
بعدا نوشتم: دیروز تا مرحله قبل از پسر جان و کتلت و این ها رو نوشتم و ثبت موقت کردم. بعد بقیه رو اضافه کردم. که در مورد شام بود و اومدن پسرجان . نگو ساعت ثبت همون ساعت و دقیقه ثبت موقته. حالا کی ساعت 16:33 شامش رو کشیده و آماده خوردنه؟؟؟ بماند
|
|