|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
صبح شنبه است، شنبه ها ساعت ۶ تا ۸ و ۳۰ شورای مدیران داریم، گزارش هفته گذشته و دستور جلسات بر اساس موضوعات روز جزو برنامه های این شوراست..امروز بنا به دلایلی افتاده ساعت ۲ تا ۴ عصر.
شنبه که شروع میشه می گم یه هفته دیگه شروع شد،چهارشنبه عصر میگم یه هفته کاری تموم شد و آخر هفته شروع شد.
آخر هفته پرکار و شلوغی داشتیم.
چهارشنبه از سر کار رفتم آرایشگاه،خوش خنده هم اومد. کارمون که تموم شد رفتیم میدون تره بار نزدیک خونه و خرید هفتگی کردیم. تا شب مشغول شست و شو و جمع و جور کردن بودیم.
پنجشنبه صبح رفتم آشپزخونه و بساط فسنجون و خوراک فیله مرغ برای ظهر همون روز و مواد اولیه خورش بامیه و عدس پلو رو برای چهارشنبه راه انداختم.
بادمجون و کدو سرخ کردم فریز کردم.
از یه ماه قبل، مبل راحتی سفارش کرده بودیم اون رسید تا بیارنش تو خونه ساعت ۱۲ و نیم شد.
عصری چیدیمش و چهارتایی دفتیم بیرون،هم خرید داشتیم هم یه گشت و گذاری کردیم.
صبح جمعه من و همسر ،به جابه جایی گلدون ها و شست و شوی زیرگلدونی ها گذشت.
عصر رفتیم خونه پسردایی، خداروشکر خیلی بهتره ولی هنوز تا بهبودی کامل راه زیادی مونده.
فردا همسر راهی شماله. شاید منم چهارشنبه برم و جمعه برگردم، یه سر به مامانم بزنم،
خوش خنده باید امتحانای عقب افتاده خرداد ماه رو بده و نمی تونه بیاد.
پی نوشت:
مورد پیشنهاد شده برای دخترجان به طور کلی شرایط نسبتا خوبی دارند. از دید ما البته چون اختلاف سنیش با دخترم چند ماهه،یعنی فقط چند ماه بزرگتره شاید ترجیح این بود که حداقل دو سه سالی بزرگ تر باشن ولی باز هم منتظر اظهار نظر خوش خنده بودیم.
دختر جان با وجود تشویق ما برای آشنایی بیشتر با مورد پیشنهاد شده تقریبا به نتیجه رسیده که به قول خودش تایپ هم نیستند. جالبه یکی از مواردش اینه که تو قرارهاشون،آقا چند دقیقه ای دیر میرسیده و براشون خیلی عادیه.
مورد دیگه این که شب ها تا دیروقت بیدارن و صبح ها حداقل نیم ساعت یک ساعتی دیر میرسن سرکارشون و اینم براشون عادیه. دخترجان میگه فکر می کنه این موارد جزیی شاید در آینده مشکلاتی ایجاد کنه که به نظرم درسته.
الان هم دیگه باید برم سر کار.
موفق باشید همگی در پناه خدا.
چند باری اومدم بنویسم اصلا نتونستم، بلاگفا یا اینترنت یاری نکرد
وقتم هم خیلی پر شده، وقت آزاد کم پیدا می کنم
گرما و بی برقی هم مزید علت شده
امیدوارم حال و احوال دوستان وبلاگی خوب باشه
ما خوبیم، زندگی جریان داره
پسردایی که قیبلا از آی سی یو به بخش منتقل شده بود،
سه روز قبل هم مرخص شد و رفت خونه،
از سی و یک اردیبهشت تا ۷ مرداد بستری بود، دو بار به آی سی یو منتقل شد، عمل جراحی سنگینی داشت،
دو بار تا دم مرگ رفت و برگشت.
معجزه خدا و البته نلاش تیم پزشکیش بود که تونست به زندگی برگرده.
پی نوشت: خانم هایی که داماد دار هستند، از تجربه هاتون بگید، برای خوش خنده موردی پیشنهاد شده. در حال دیدار بیرون از خونه و شناخت همدیگه هستند.
هر مرحله از زندگی بچه ها دلشوره های خودشو داره.
|
|