حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

مادر خانم ش حدود ۹۰ سالش بود. ۱۰ روز قبل فوت کردن.

خانم ش یه برادر و خواهر بزرگتر از خودش داره. خواهره سالهاست اونور آب با همسر و بچه هاش زندگی می کنن. برادره تو شهر زادگاه خانم ش اینا دکتر داروسازه.پدر شون سالها پیش فوت کرده بود. مال و منال زیادی هم به ارث گذاشت .

خانم ش حدود ۲۵ سال قبل با همسر و دو فرزندش اومدن تهران.

مادرش دو سه سالی موند تو شهر آبا و اجدادیشون تا وقتی پدر خودش زنده بود. بعد از فوت اون خونه ویلاییشونو فروخت اومد تهران. یه خونه دو طبقه تو منطقه یک تهران خریدند. خودش بالا و خانم ش طبقه پایین ساکن شدندمادر خانم ش هم ارث پدری زیادی داشت. می گفتن تو شهر خودشون کلی پاساژ و مغازه داشتن.

در اصل رتق و فتق امور حاج خانم با خانم ش بود. گاهیحاج خانم به دلیل سیتیزن بودن میرفت پیش دختر بزرگش و خانم ش یه نفسی می کشید.

پسرش که اصلا و ابدا کاری نداشت به مادرش.

از ۱۰ سال قبل به خاطر رسیدگی به حاج خانم پرستارای جور و واجور می اومدن طبقه بالا و به ایشون می رسیدن. کم کم علاوه بر مسائل سال.مندی مشکلات دمانس و مغزی هم شروع شد.

خانم ش دوربین گذاشت طبقه بالا . گاهی که مسافرت میرفتن رو موبایلشون کنترل می کردن وضعیت مادرشونو.

یک ماه قبل مادرشون تو خونه سکته کردن. حدود دو هفته ای تو آی سی یو بستری بود. بعد کمی که از حالت اولش بهتر شد مرخصشون کردن. خواهرا و برادرش تصمیم گرفتن ببرن حاج خانومو توی یه آسایشگاه خوب چون شرایط خونه مناسب نبود.

خواهره از اونور آب اومد. سه روز بعد مادرشون فوت کرد.

بردنشون شهر خودش تدفین و دو مراسم اونجا داشتن.

دیروز تو خونه خودشون با اعلام قبلی گفتن از ساعت ۴ آماده حضور دوستان و آشنایان هستند.

ما ۵ و نیم رسیدیم. تقریبا حدود سی چهل نفر اومدن و رفتن . دوستا و آشناهای قبلی رو دیدیم. چند سالی خبر نداشتیم از خیلی ها.

پاشدیم که بیاییم خونه به اصرار ما رو شام نگهداشتن.

از بیرون پیتزا گرفتن. تا ۱۲ شب موندیم. خاطراتی از حاج خانم تعریف کردیم. خوب بود. خدا رحمتشون کنه. آخرشب هم میوه دادن تو مسیر برگشت بین رفتگرها و فروشنده های سر چهار راهها پخش کردیم . گفتم فاتحه بخونن.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۱ساعت 11:25  توسط فروغ دانا  | 

جمعه عصر ساعت یک حرکت کردم از ولایت و شب رسیدم. بچه ها اومدن دنبالم.

شنبه به تمیزکاری و غذا گذشت. برای ناهار شنبه کلم پلو درست کردم و زرشک پلو مرغ.

متاسفانه پرستار قبلی موندگار شد. شاید هم خوشبختانه. نمی دونم والله کدومش درسته. ایرادات قبلی سرجاشه. اما خودش از برادرم و خواهرم خواهش کرد که سه ماه دیگه از طریق شرکت باهاش قرارداد ببندند. من موافق نبودم ولی شرکت هم نتونست دم عید شخص دیگه ای رو پیدا کنه.

باهاش حرف زدم . بدون هیچ تنشی. حدسم درست بود که پسرش که تو ۱۸ سالگی با یه دختر ۱۴ ساله ازدواج کرده بود و الان ۳۱ سالشه به شدت یه مرد وابسته است. و از نظر مالی مدام مادرشو سرکیسه می کنه. مدام بهش زنگ میزنه و مادره رو تو موقعیت های خاص قرار میده و ازش پول میخواد. مادرش هم به برادرم منتقل می کنه و اونم دلش میسوزه و براش،کارت به کارت می کنه.

البته دختر این خانم بهش گفته تو سه ماه بعدی نصف حقوقتو میریزی به کارت من تا پس انداز کنم برات.

این از پرستار.

از صبح انکار دستگاه گوارش مامانم به هم ریخته بود. از صبح دارو رو برای برادرم و رژیم غذایی رو برای خواهرم پیامک کردم تا به پرستاره بگن.

خوشبختانه الان با مامانم برای بار چهارم که حرف زدم کمی بهتر شده بود. امیدوارم تا فردا بهتر بشن.

اونجا هستم دلم اینجا پیش بچه ها و زندگیمه،اینجا هستم دلم پیش،مامانه.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۱ساعت 20:36  توسط فروغ دانا  | 

۱. تا شش و نیم صبح امروز بدون توقف بارون اومد. بعد اون برف شروع کرد به باریدن. هنوز هم ادانه داره

۲. پیش مامانم. پرستار همیشگی امروز ۹ صبح رفت مرخصی دو روز بعد میاد. پرستار کمکی اومده. خوشرو و آروم و کدبانو

۳. خواهرم هم ناهار اومد اینجا

۴. به برادرم گفتم تا فردا صبح به این خونه کاری نداشته باش برو دربست کنار خونواده خودت. آخه اهرم تخت مامان از دیروز خراب شده بود برادرم در رفت و آمد بود.تعمیرکار اومد و مثلا درست کرد ولی بازم خوب خوب نشد. یه نگاه کردم گفتم به برادرم که فیلم بگیر ببر فروشگاه ببین یدکی این قطعه رو دارن. که داشتن آورد کمک کردم با هم عوضش کردیم. خیلی حرص میخوره تازگی ها.

۵. به نظرم حال روحی مامانم از دفعه قبل که اومده بودم بدتره. گریه می کنه گاهی. منم دلم ریش میشه براش.

۶. تهران هم که برفیه. اوضاع بدتر نشه بمونم اینجا؟؟ شنبه و یکشنبه کلاس دارم.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۱ساعت 14:34  توسط فروغ دانا  | 

دو ردیف جلوتر از من تو اتوبوس یه مامان کمی تپل بامزه با یه دختر پنج شش ساله و یه پسر کوچولوی دو سه ساله شیرین زبون نشستن.

اوایل حرکت پسرک تو بغل مامانش خوابش برد. دستاش آویزون بود و تپلیش معلوم.

موقع توقف پیاده شد که به گفته خودش ج‌.ی.س کنه.

الان داره با خواهرش بازی می کنه.

بهش میگه بیا با داداست بسمر.besmor

بعد میگه: یک،دو،سه.ساهار،پنش،سیس،هفت،هست،نه،ده،بیست

بعد میگه دوباله دوباله

خنده های از ته دلش با خواهر و مامانش بامزه است.

بارون مثل شیر آب داره می باره.

فکر کنم یه ساعت دیگه میرسم.

دختر ۷ یا ۸ ساله صندلی بغلی از موقع حرکت تا الان داره فقط چیپس و پفک میخوره. !!!!

رودل نکنه یه وقت.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۱ساعت 13:21  توسط فروغ دانا  | 

تو راهم. با اتوبوس.

تنها

برم پیش،مامانم. هنوز خودش،نمی دونه . ظهر ساعت همیشگی که بهشون زنگ بزنم همون موقع میگم.

مادر خانم "ش" دیروز عصر فوت کردند. صبح بهش تسلیت گفتم. میرن شهرشون. تدفین و مراسم اونجاست. هفته دیگه هم یه مراسم تو تهران.

خدا رحمتشون کنه.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۱ساعت 9:43  توسط فروغ دانا  | 

دیروز ساعت ۵ رسیدم خونه.

لباس عوض کردم دست و رو شستم

چایی که همسر دم کرده بود خوردیم

دو بسته گوشت چرخ کرده در آوردم

سریع یکیشو مایه ماکارونی درست کردم

برای اون یکی سیب زمینی گذاشتم تو مایکروفر بعد رنده کردم یه سبب زمینی خام و یه پیاز کوچولو هم رنده کردم. ادویه و تخم مرغ زدم. میخواستم همون دیشب کتلت درست کنم امشب ماکارونی.

اما پسرجان گفت ماکارونی اول.

مایه کتلت تو ظرف دردار رفت تو یخچال

دیشب فکرم مشغول بود.

مشغول خیلی چیزا

کار،بچه ها، مامانم،خواهر و برادرم،تعطیلات عید و....

ماکارونی رو دیر آبکش کردم کمی خمیر شد ولی خوشمزه بود

الان هم سیب زمینی خلالی سرخ کردم کتلت ها در حال سرخ شدنه

اما امشب هم فکرم مشغوله

شاید فردا ظهر از محل کار برم ترمینال وبا اتوبوس یا سواری برم پیش مامان

بدون هیچ شخص دیگه ای

خودم و خودم

حال رانندگی ندارم

حال تر و خشک کردن بقیه رو تو سفر ندارم

برم مامانمو ببینم با پرستارش صحبت کنیم که میخواد چه کنه؟؟ بمونه یا میره

همسر سر یه سری مسائل سرسنگینه. دلش میخواست فردا دو ماشینه همگی بریم خونه روستاییمون ما ۴ تا به همراه پدرشوهر. بعد خودش بمونه و ما برگردیم.

چند روز قبل گفتش. منم یه کوچولو مخالفت کردم.

دلایل خودمو دارم که زنونه است و برای اون قابل قبول نیست. بحث و بعد بایکوت موقت.

مهم هست و مهم نیست. این اختلاف تو مسائل جزیی منو اذیت می کنه.

دخترجان میگه فکرشو نکن برو به مادرجون سربزن خیالت راحت بشه و بیا.

پسرجان میگه جاده شاید به خاطر برف امن نباشه نرو اصلا.

همین جزییات خودش میشه یه کلاف سر در گم

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۱ساعت 18:54  توسط فروغ دانا  | 

از دو سه ساعت قبل تو خیابونی که محل کار من قرار گرفته دو دسته آقا با هم دعوا می کنن

هی جمع می شن و هی پخش

از پشت پنجره دو جداره آن هم در طبقه چندم که من هستم صداشون میاد

به هم دشنام میدن

دلم میخواد برم بهشون بگم از خودتون و از افراد آقای خانواده تون مایه بگذارید بی تربیت هااا! بی ادب هاااا!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۱ساعت 14:45  توسط فروغ دانا  | 

در پزشکی دردی هست به نام درد شبح(درد خیالی).

بیمار در جایی احساس درد می‌کند که دیگر وجود ندارد؛ در دستی که قطع شده، در پایی که نیست، در انگشتانی که جایشان خالی است. درد از چیزی که نیست، که «از دست داده‌اش» درد می‌کند، نداشتنش، فقدانش.

گاهی جای خالی چیزی در آدم درد میکند.

هر سنی که باشی پدر و مادر برایت همه چیز هستند

عشق آنها به ما، مانند ندارند.

محبت همسر و عشق فرزندان هم هست ولی مدل دیگریست.

جای خالی پدرم توی قلبم درد می کند.

زن بزرگی هستم. حتی میتوانستم الان مادربزرگ باشم ولی هنوز هم دلم محبت بی چون و چرای پدرم را میخواهد.

مادرم !! مادرم که خدا سایه اش را بر سر ما نگهدارد. دلم مادر قوی،سرپا و مقتدر میخواهد.

قلبم برای آن مادر درد می کند.

خدا نگهش دارد.

قدر پدرهایتان را بدانید.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۱ساعت 19:27  توسط فروغ دانا  | 

راننده سرویس صبح و عضر ما عوض شد.

دلیل اصلیش سیگاری بودن شدیدش بود. به احترام ما و سایر همکاران جلوی ما یا توی ماشین سیگار نمی کشید. ولی در ماشینو که باز می کردیم انگار بوی توتون سوخته توی تک تک مولکولای ماشین نفوذ کرده بود.حتی از پشت ماسک هم حس می شد.

تو هوای سرد زمستون هم من و هم اون آقای دکتر همکارمون یه ده سانتی شیشه رو میدادیم پایین ولی افاقه نمی کرد. هر روز سردرد داشتیم. فکر کنم علتش این بود که عصرها بعد از پیاده شدن ما تو ماشین یه دوساعتی طول می کشید تا برسه به خونه اش و مدام سیگار می کشید. بعدش هم شیشه ها رو میداد بالا و بو توی ماشین میموند تا فردا.

مسوول نقلیه به ما گفت که بقیه اعتراض دارن وقتی باهاش میرن ماموریت . شما هم تایید می کنید؟؟ ما هم موارد رو گفتیم.

دیگه از شنبه یه راننده دیگه جایگزین شده. اینم تو ماشینش خیلی خفیف بوی سیگار میاد ولی نه به شدت اون یکی.

به اولی هم تذکر دادن که تا اول اسفند باید این موارد رو رفع کنه وگرنه عذرش رو میخوان.

دلم برای این آدما میسوزه. در اصل هم پولشونو به آتیش میکشن هم عوارض دود سیگار رو به جون میخرن.

همینه هفته قبل پدرشوهر دوستم (خانم ش) رفت اتاق عمل و یه پاش از زیر زانو قطع شد. علتش؟؟؟ کشیدن سیگار زیاد و طولانی مدت که باعث اختلال عروق انتهایی میشه.

من مریضای زیادی رو دیدم. دوره اینترنیم یه آقایی رو دیدم تو بخش جراحی عروق که در سن 50 سالگی حدود 35 سال بود سیگار می کشید. در دو سه سال آخر یکی یکی دو تا پا و یه دستش رو قطع کرده بودن. برای قطع آخرین دستش خوابیده بود بیمارستان و تا آخرین لحظه داشت سیگار می کشید.

این وابستگی به دخانیات به مسائل روان برمیگرده و باید به این آدم ها کمک کرد البته اگر خودشون بخوان وگرنه به در بسته خواهیم خورد.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۱ساعت 7:38  توسط فروغ دانا  | 

یکی دوماهی بود موقع رانندگی بخصوص توی شزوع حرکت یا سرعت کم احساس می کردم یه صدایی از جلوی ماشین میشنوم. بعد یادم اومد چند ماه قبل هم بود و پسرم برده بود پیش یه جلوبندی ساز و اون گفته بود چیزی نیست. اما این اواخر همیشه میشنیدم صدا رو و اذیتم میکرد. به همسرم که گفتم گفت از جلوبندیشه حرکتش، نده تا با تعمیرکار آشنا صحبت کنم. دیگه باهاش هماهنگ کرده بود. راه تعمیرکارای ماشین که همسر و پسر ماشیناشونو میبرن بهمون دوره. شرق تهرانه. ولی با این حال این آقایون بهشون اعتماد دارن. دیگه صبح پنجشنبه بردیمش. آقای جلوبندی ساز نشست تو ماشین و چند دوری زد. بعد گفت ماشینو ببریم رو چال‌ . گفت بازش می کنه . ساعت ۲ونیم زنگ زد حاضره . رفتیم گرفتیمش و صدایی دیگه نشنیدیم. دو هفته بعد هم آچارکشی باید بشه.خوشبختانه اشکال از گیربکس و پولوس نبود. به خاطر عمر ماشین یه چیزایی تو جلوبندی باید عوض میشد که انجامش داد.

تو مغازه اش پسرش هم باهاش کار میکنه. اون روز صبح با پسر و برادرش رفته بودن کوه . مثل اینکه برادرش نزدیک خونه ما همین شغلو داره.قرار شد اگه باز هم نیاز بود ببرم پیش برادر ایشون.

سه چهارتا شاگرد جوون و مودب داشت. همه جا نوشته های خوبی به دیوار مغازش بود. از جمله منع سیگار کشیدن.

همسر میگفت این آقا قبلا تعریف کرده که چندسالی اع.تیاد به مواد مخدر داشته. به سختی ترک کرده. خونواده دورشو گرفتن و تنهاش نذاشتن. حالا وضع مالیش هم خوبه. بچه های دوست و آشنا رو میاره و بهشون کارشو یاد میده بعدش اکه دلشون بخواد و بتونن میرن مستقل میشن.

روبه روی مغازش،دو تا مرکز ترک.اع.تیاد بود. وقتی با این فاصله کم ، دو تا مجوز داده میشه یعنی توی مطالعه میدانی که کردن اون منطقه نیاز داره.

عصر با پسرم رفتیم ماشینو آوردیم. خرید هم کردیم و اومدیم خونه.

پی نوشت: تو دو سه ماه گذشته حدود سه کیلو افزایش،وزن داشتم.رفته بودم بالای ۶۵ کیلو. که یکیش به خاطر قطع پیاده روی روزانه بود و یکیش هم اینه که میزان خوردن نون و برنجم کمی بیشتر از حدی بود که برای وزن ایده آلم نیازه. سومیش هم به خاطر خوردن شیرینی عصرها با چای توی خونه بود‌ که همه اینا ریز ریز وزنمو برد بالا. از یکشنبه قبل دوباره روی ورود خوراکی ها دقت کردم. با حساب و کتاب خوردم. تا الان حدود ۷۰۰ گرم کم کردم. تا یه ماه دیگه میخوام سه کیلو رو کم کنم. اگه بیشتر باشه که عالیه.

 |+| نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن ۱۴۰۱ساعت 11:16  توسط فروغ دانا  | 
  بالا