|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
چهارشنبه هفته قبل موقع برگشت به خونه بارون شدیدی می بارید. من همیشه حتی توی هوای سرد کمی لای پنجره ماشینی که باهاش به محل کارم رفت و آمد دارم رو باز میذارم. اما اون روز بارون شدیدی از لای پنجره می اومد تو. ترافیک هم خیلی زیاد بود و من بیشتر از حد عادی تو ماشین نشسته بودم.
یه چند دقیقه ای هم خوابم برد. نه عمیق ولی یه چرت کوتاه زدم. این آقای راننده ما یه آقایی حدود 60 ساله است. بسیار آرام. بسیار بدون عجله، و البته بدون حاشیه و منظم.
توی راه احساس کردم صدای افشانه آب به گوشم رسید. چشمامو باز کردم دیدم بله ایشون انگار خوابشون میاد و با افشانه به چشماشون آب اسپری می کنن که بیدار بمونن.
پرسیدم خوابتون میاد؟ ایشون سوالمو با این سوال جواب دادند: کوریزان خواب آوره؟ و بعد دو سه تایی سرفه و عطسه کردند.
گفتم مریض هستید؟ فرمودند. نه شدید. در حد سرفه و عطسه!!! من سریع شیشه رو دادم پایین و مقنعه ام رو گرفتم جلوی بینی و دهانم. ولی زهی خیال باطل. از یکشنبه شب،72 ساعت بعد علائمم با خارش و درد ته حلق شروع شد. و بعد به تدریج بدتر شدم.نمی تونستم هم سرکار نیام. جلسه و بازدیدی از هفته قبل تنظیم کرده بودم که اصلا راه نداشت لغوش کنم. و الان یک حکیم بانو نشسته که از یکشنبه دو لایه ماسک زده، آبریزش بینی در حد دوش حموم. در اتاق کار و یخچال اتاقمون رو با دستمال کاغذی باز کردم. پنجره اتاقم هم بازه. همه هماهنگی ها ر و با همکارانم تلفنی انجام میدم. و....
* اگر هرفردی که علائم پیدا می کنه حداقل یه ماسک بزنه این چرخه گردش ویروس حذف میشه. و ما رو گرفتار نمی کنه.
** دیروز خودم رو توی اتاق خونه قرنطینه کردم. نذاشتم هیچکسی وارد اتاق بشه. آب و قرص و غذا رو تو سینی از لای در گذاشتن داخل. سرویس بهداشتی جداگانه هم استفاده کردم. واقعا حوصله مریض داری ندارم. خدا خودش رحم کنه.
*** بهداشت، بهداشت و بهداشت.... مراقبت فردی خیلی مهمه دوستان
چند روز قبل با یه آقایی تماس گرفتم. چند بار جواب ندادند. بعد پیام دادم که این کار و این کار رو چطور باید به سرانجام رسوند؟ بعد از چند ساعت خبری نشد. آدم بی ملاحظه ای هم نبود. خیلی هم تو حرف زدن و رفتار مبادی آداب هستند. بعد فکر کردم شاید مسافرت برون مرزی باشد. تو واتس. آپ بهش پیام دادم. چند ساعت بعد پاسخ داد که ببخشید و عذر میخوام و ... من مبتلا به زونای شدیدی شدم تو صورت که چشمم رو هم گرفتار کرده. چند رور دیگه که بهتر شدم با شما تماس خواهم گرفت.
تا امروز صبح گفتم یه حالی ازشون بپرسم. به زعم خودم تایپ کردم:" مشکل زوناتون بهتر شده ؟ " و یه چند تا جمله احوالپرسی دیگه و پیامک رو ارسال کردم.
یکی دو ساعت بعد نگاه کردم دیدم ای وای به جای میم اول جمله، پ رو تایپ کردم.
پیامک هم رفته بود که رفته بود.
تا یه ربع هم شرمنده بودم و هم از خنده در حال ریسه رفتن. دوباره پیام دادم ببخشید که به جای میم حرف پ تایپ شده !!! عینک نزده بودم.![]()
البته پاسخ دادند و هیچ اشاره ای به اشتباه تایپی من نکردند.
از بهمن سال گذشته که خوش خنده از کارشناسی فارغ التحصیل شد، شروع کرد به ارسال رزومه اش از طریق سایت های مرتبط
حتی زمستون پارسال هم با هم رفتیم یه نمایشگاه استارتاپی تو باغ. کتاب و اونجا هم ثبت کرد رزومه اش رو
رزومه خوبی از نظر کارکرد فردی برای مقاله، پوستر، زبان، کار با کامپیوتر داره. زبانش متوسطه ولی سابقه اجرایی نداشت بچم. صفر کیلومتر بود دیگه. چند جا برای مصاحبه رفت. جاهای خوب یه رزومه حداقل دو یا سه ساله می خواستن. که نداشت. بعضی جاها هم می گفتن بیا و بعد کارای غیر مرتبط بهش پیشنهاد میدادن.
محیط کار و همکاران و شرایط کاری و مسیر رفت و آمد هم برای ما و هم برای خودش مهم بود. یه جایی بعد از عید رفت یه ماهی هم کار کرد. به مرحله قرارداد 6 ماهه که رسید خودش گفت که تمایلی نداره برای همکاری چون خیلی مرتبط به مدرک تحصیلیش نبود.
دیگه وقتشو با کلاس و استراحت و ... گذروند تا ارشد قبول شد. قبلش به این نتیجه رسیده بود که محیط کار خصوصی رو نمی پسنده و دیسیپلین اداری دولتی براش قابل قبول تره و بهتر میتونه توی این محیط ها رزومه مرتبط داشته باشه. حتی اگر حقوقش کم باشه.
از تابستون شروع کرد به جستجو تو سایت مراکز دولتی که نیاز به نیروی شرکتی داشتن . یه جا رو که فراخوان داده بودن پیدا کرد. مراحلشو انجام داد. گزینش و مصاحبه و ... دیگه 13 آبان بهش زنگ زدن که یه ابلاغ برای خورده. محل کارش توی تهرانه. به خونه نزدیک نیست ولی خوش مسیره. صبح ها فعلا سرویس نداره شاید از سال بعد بتونه از سرویس استفاده کنه. برگشتش سرویس خالیه و میاد یه جایی پیاده میشه با اتوبوس، تاکسی یا مترو میاد خونه. ساعت کارش از 7 تا 2و نیم هستش. رسما از شنبه 19 آبان شروع به کار کرده. می گفت همکاراش دوستش دارن. باهاش با محبت رفتار می کنن. آموزش میدن بهش. یه روز رو هم که میره برای ارشدش.
براش واقعا خوشحالم. چون با وجود سختی های زیادی که از بچگی به خاطر سلامتیش کشیده ولی خداروشکر روابط عمومیش خوبه، اعتماد به نفس خوبی داره و پشتکارش هم خوبه.
دعا می کنم که سختی های زندگی براش راحت بشه.
*فعلا علائم کولیتش به داروی جدید تقریبا جواب داده. خدارو شکر
** امروز تولد همسره.جمعه رفتیم به سلیقه خودش شلوار و کفش خریدم براش . امشب یه مراسم تو خونه داریم و شام میریم بیرون . به خاطر ترافیک باید یه جایی پیدا کنیم که از خونه دور نباشه.
اتوبوس، رییس جدید معاونت ما رو هم امروز صبح پیاده کرد بالاخره
همونیه که تا 98 اینجا رییس بود. دو نفر دیگه بعد اون اومدن تا بالاخره خودش رسید.
این یکی دیگه عمرا بذاره من بازنشست بشم![]()
شنبه بیاد ببینم چه در سرش داره؟
توکل بر خدا
گفته بودم که جمعه 4 آبان عروسی دختر دوستم دعوتیم!
پنجشنبه هم قرار بود مراسم خودمونی در بهشت. زهرا داشته باشیم برای اولین سالگرد فوت پدرشوهرم.
در نتیجه چهارشنبه عصر باید خیلی از کارا رو انجام میدادم که برنامه هام به هم نپیچه!
عصر چهارشنبه که رفتم یه نگاهی به یخچال انداختم. دیدم میتونم شام را با یه یخچال پارتی بگذرونم. البته سیب زمینی و تخم مرغ آب پز هم با سالاد کنارش گذاشتم.
برای ناهارهای آخر هفته فسنجون، قیمه بادمجون، باقالی قاتوق و لوبیا پلو برنامه ام بود. تند و تند کاراشون رو انجام دادم.
برای بهشت زهرا وسایل و خرما و حلوا و عکس و شمع و ... رو کنار گذاشتم.
لباسا و کفش و ... برای عروسی رو امتحان کردم و کنار گذاشتم.
صبح پنجشنبه رفتیم بهشت زهرا و موقع برگشت، اسفناج، هویج، بادمجون و خیار و گوجه و .. خریدیم. نون خریدیم. اومدیم خونه و بچه ها و همسر به رتق و فتق امور رسیدند.
من بدو بدو رفتم یه سمینار باز اموزی و تا برگردم شد ساعت 4
کارا رو سرو سامون دادم. شب خوابیدیم. فردا صبح پاشدیم و کارا رو تند و تند انجام دادم. ظهر رفتیم آرایشگاه و ساعت 5 لباس پوشیده و آماده مادر و دختر رفیتم. آقایون نیومدن. پسر می گفت من هیچ اشنایی ندارم و نمیام.همسر می گفت راه دوره و من خسته میشم.
عروسی بد نبود. عروس و داماد هر دو دکترای فنی دارند و تو یه شرکت بزرگ و معتبر با هم آشنا شدند.عروس خودش در حالت عادی زیباتر از روز عروسیشه. کتونی پوشیده بود. که به نظرم برای راحتی پاها خوب بود. جالب بود برام.
همه چیز با تاخیر شروع شد. عقد تو حیاط برگزار شد. ساعت 7 شب. تقریبا یخ زدند همه. عروس بیشتر از بقیه مهمونا.
نکات خوب زیادی داشت عروسی، که بهترینش رفتار صمیمانه و محترمانه عروس و داماد و خونواده هر دو طرف با هم و با بقیه مهمونا بود. تا برگردیم و بخوابیم شد 2 صبح شنبه .بیهوش شدم و سر و صداهای اون موقع نیمه شب رو نشنیدم. صبح فهمیدم چه خبر شده! 6 پاشدم و بدو بدو خودمو رسوندم تو جلسه.
خستگیم تازه دیشب کمی رفع شد.
انشاالله همه جا شادی و خوشی باشه.
من هم دلم عروسی بچه هام رو میخواد. دعا کنید.
|
|