|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
گفته بودم که جمعه 4 آبان عروسی دختر دوستم دعوتیم!
پنجشنبه هم قرار بود مراسم خودمونی در بهشت. زهرا داشته باشیم برای اولین سالگرد فوت پدرشوهرم.
در نتیجه چهارشنبه عصر باید خیلی از کارا رو انجام میدادم که برنامه هام به هم نپیچه!
عصر چهارشنبه که رفتم یه نگاهی به یخچال انداختم. دیدم میتونم شام را با یه یخچال پارتی بگذرونم. البته سیب زمینی و تخم مرغ آب پز هم با سالاد کنارش گذاشتم.
برای ناهارهای آخر هفته فسنجون، قیمه بادمجون، باقالی قاتوق و لوبیا پلو برنامه ام بود. تند و تند کاراشون رو انجام دادم.
برای بهشت زهرا وسایل و خرما و حلوا و عکس و شمع و ... رو کنار گذاشتم.
لباسا و کفش و ... برای عروسی رو امتحان کردم و کنار گذاشتم.
صبح پنجشنبه رفتیم بهشت زهرا و موقع برگشت، اسفناج، هویج، بادمجون و خیار و گوجه و .. خریدیم. نون خریدیم. اومدیم خونه و بچه ها و همسر به رتق و فتق امور رسیدند.
من بدو بدو رفتم یه سمینار باز اموزی و تا برگردم شد ساعت 4
کارا رو سرو سامون دادم. شب خوابیدیم. فردا صبح پاشدیم و کارا رو تند و تند انجام دادم. ظهر رفتیم آرایشگاه و ساعت 5 لباس پوشیده و آماده مادر و دختر رفیتم. آقایون نیومدن. پسر می گفت من هیچ اشنایی ندارم و نمیام.همسر می گفت راه دوره و من خسته میشم.
عروسی بد نبود. عروس و داماد هر دو دکترای فنی دارند و تو یه شرکت بزرگ و معتبر با هم آشنا شدند.عروس خودش در حالت عادی زیباتر از روز عروسیشه. کتونی پوشیده بود. که به نظرم برای راحتی پاها خوب بود. جالب بود برام.
همه چیز با تاخیر شروع شد. عقد تو حیاط برگزار شد. ساعت 7 شب. تقریبا یخ زدند همه. عروس بیشتر از بقیه مهمونا.
نکات خوب زیادی داشت عروسی، که بهترینش رفتار صمیمانه و محترمانه عروس و داماد و خونواده هر دو طرف با هم و با بقیه مهمونا بود. تا برگردیم و بخوابیم شد 2 صبح شنبه .بیهوش شدم و سر و صداهای اون موقع نیمه شب رو نشنیدم. صبح فهمیدم چه خبر شده! 6 پاشدم و بدو بدو خودمو رسوندم تو جلسه.
خستگیم تازه دیشب کمی رفع شد.
انشاالله همه جا شادی و خوشی باشه.
من هم دلم عروسی بچه هام رو میخواد. دعا کنید.
|
|