حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

ساعت ۷ و ربعه که شروع کردم به نوشتن این پست،

پاشدم نمازمو که خوندم، دیگه خوابم نبرد، برنج ظهر رو شستم، چای دم کردم، دراز کشیدم توی تخت، صدای پرنده ها میاد، بقیه خوابند هنوز،

برای ظهر امروز بساط جوجه کباب رو دیشب راه انداختم. خودم نیستم، خونه یکی از همکارا مجلس زنانه برای تاسوعا دارند، تازگیها فهمیدم پسرشون مسوول مالی محل کار پسر جانه.. که با هم دوست هم هستند.‌یعنی هم مادرا با هم همکاریم، هم پسرامون.

اگر به موقع تموم بشه میتونم برای ملاقات پسردایی برم. وگرنه همسر تنها میره.

متاسفانه پسردایی از دوم تیر دوباره به ICUمنتقل شده. عفونت های فرصت طلب بیمارستانی به ریه و شکمش حمله کردند، یکی از میکربها مقاوم به آنتی بیوتیکه، حالش خوب نیست، کلی آزمایش و سی تی اسکن و کشت از محل های مختلف گرفتند.

با پزشک ICU صحبت کردم. گفت پیش آگهی خوبی نداره. همه مون خیلی ناراحتیم. به هر کی رسیدم گفتم دعاش کنید. برگرده پیش خونواده اش. خدا کمکش کنه.

میگم اینا رو ولی پزشک بودن این موقع ها خیلی سخته. علم چیز دیگه ای میگه، دل چیز دیگه ای میخواد، هر چند من معجزات زیادی رو تو این سالها در مورد بیماران دیدم. توکل به خدا.

آرزوی سلامتی و دلخوشی برای همه دارم.

 |+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۴ساعت 7:29  توسط فروغ دانا  | 

تموم شد؟ واقعا؟

من روزهای قبل رو بدون ترس و استرس برای خودم گذروندم. ولی برای بقیه خونواده نگران بودم. تا دوشنبه غروب تهران بودیم.

از همون لحظه ای که شبانه و اون هم به اصرار دیگران راه افتادیم سمت شمال، دچار دوگانگی بدی شده بودم. همش می گفتم یعنی ما در حال فرار هستیم؟ چرا باید خونه مونو ول کنیم و بریم؟؟

درسته که اونجا هم خونه خودمون بودیم،اگر هم خونه نداشتیم، خونه مامانم و سایر اقوامم بودند، ولی احساس خیلی بدی بود.

در یک برزخ خاصی بودیم، خبرها از منابع مختلف ضد و نقیض بود.

از طرفی مدام در حال بحث بودم با همسر و بچه ها که من وضعیت شغلیم فرق می کنه، الان باید محل کارم باشم، نمیشه که روی من حساب باز کنند و من نباشم.عذاب وجدان داشتم.

همسر در حیاط رو قفل کرده بود، سوییچ ماشین منو هم پسر از دسترس خارج کرده بود. میگفتن استعفا بده، نمیشه که تو این شرایط برگردی!!!

دو بار هم رفتیم پیش مامان، خواهر و برادرم هم دورمو میگرفتن که اوضاع عادی نیست.نباید برگردید.

تا شد جمعه صبح ۳۰ خرداد. یه بحث مفصلی سر صبحونه با همسر کردیم و بعد من رفتم تو فاز سکوت. پاشدم برنج شستم برای کته، باقالی قاتوق درست کردم، بادمجون و کدو سبز سرخ کردم.

میز ناهارو چیدم. باز هم در سکوت.

ساعت حدود ۵ و ۶ رفتیم تو حیاط، بله رو باز کردم دیدم پیام گذاشتن که شنبه ساعت ۶ صبح شورای مدیران اضطراری داریم.

پیامو به همسر و بچه ها نشون دادم. گفتم درست نیست. مدیر ارشدمون تو صدارتخونه به من و امثال من نیاز داره. نمیشه به بقیه بگیم برید سرکارتون، بعد خودمون نباشیم.نمیشه بگیم موقع ابلاغ زدن مسوولیت فرقی نباید بین مرد و زن باشه و الان بگیم چون زنم نباید برگردم سر کارم.

دیکه همسر کمی کوتاه اومد. زنگ زدم به تعاونی سواری، تند و تند لباس پوشیدم فقط یه بطری آب برداشتم و همسر منو برد و سوارم کرد. گفتم تا فردا حق ندارید به مادرم و خواهر و برادرم چیزی بگید.

۱۲ شب رسیدم، تاکسی ترمینالو گرفتم رفتم خونه، سه شب تنها بودم، در سکوت و تنهایی،

روزها میرفتم سرکار، هر روز جلسات اضطراری، رفع مشکلات کل کشور، و..‌‌...

عصرها ملاقات پسردایی که هنوز بستریه.

غروب ها تو خونه، درها رو قفل می کردم. یه دمپایی کنار تخت میذاشتم.کیف و موبایل آماده

دو شب خوب خوابیدم، شب آخر از ۲ و نیم تا ۵ صدای پدافند و انفجار رو می شنیدم. عجیب بود نه ترس داشتم نه منتظر چیزی، فقط از بی خبری و نگرانی برای بقیه افراد دلخور بودم.

دوشنبه پسر و دختر اومدن، پسر رفت سرکار، دختر آزمایش داشت و آمادگی برای امروز پنجشنبه ۵ تیر که بیمارستانیم.

گفتیم همسر بمونه که اگر شرایط ادامه داشت بچه ها برگردند.

که فعلا .....

جاده ها شلوغه، احتمالا شنبه برگردند..

امیدوارم تموم شده باشه همه چیزهای بد.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم تیر ۱۴۰۴ساعت 9:41  توسط فروغ دانا  | 
  بالا