حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

میخواستم بنویسم از تعویض ناگهانی کابینت های آشپزخونه

میخواستم بنویسم از صدارتخونه موافقت ضمنی انتقال منو از معاونمون گرفتن

میخواستم بنویسم از فروش خونه پدرشوهر و خرید دفتر کار جمع و جور

میخواستم بکم،.... چی بگم؟..... یادم نیست اصلا

دلم خونه برای دخترکان نازنین از دست رفته

دلم خونه برای پدر و مادر و خونواده هاشون

با هر خبری از اونها شکستم و اشک ریختم.....

روحشون شاد؟ مگه میشه شاد نباشن دخترکان نازنین نوجوون؟

چه آرزوهایی که بر باد رفت!!!!

چه آینده هایی که از بین رفت!!!

خدایا توان تحمل این غم رو به پدر و مادراشون بده. آمین

 |+| نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن ۱۴۰۳ساعت 18:53  توسط فروغ دانا  | 

دیروز صبح برنامه صبحانه داشتیم با دوستان دانشگاهی، تو یه کافه حوالی میدون فردوسی

یه خونه قدیمی با چیدمان قدیمی

برای ما یه اتاق بزرگ رزرو شده بود.

جمعا 12 خانم بودیم. بعضی ها رو واقعا از زمان فارغ التحصیلی سال 70 ندیده بودم. خیلی خوب بود. خیلی خیلی انرژی گرفتم. تصمیم بر این شد که هر سه ماه این برنامه گذاشته بشه. حالا یا صبح یا عصر. از یک ماه قبل هم خبر بدن.

یک ساعت آخر قرار شد هر کدوممون چند دقیقه در مورد اتفاقات بعد از فارغ التحصیلی و ازدواج و وضعیت فعلیمون حرف بزنیم.

از 12 نفر، 4 نفر از همسرانشون جدا شده بودند با یک یا دو فرزند، خیلی راحت هم در این مورد حرف می زدند. البته ته ته صداشون غم و ناراحتی زخم های اون روز رو می شد حس کرد. ولی باز هم خودشون گفتن که خیلی راحت ر از روزهای اول بعد از جداییشون در مورد این مساله حرف می زنن. شاید به خاطر این باشه که اون همه مشکل رو از سر گذروندن.

* جلسه هیات رئیسه خیلی خوب و عالی برگزار شد و چند موضوع روی زمین مونده رو تونستیم مصوب کنیم.

**خوشبختانه تغییرات ناگهانی مدیریتی که ارتباطیبه پیشنهادات کاری من نداشت، پشت سر هم اتفاق افتاد. فعلا دیگه با من تو همین سازمان صحبت نشده خداروشکر.

*** امااا اماااا! از صدارتخونه دو جای مختلف هفته گذشته از من رزومه خواستن. یه نشست کوچولو هم داشتم با یکیشون. بسیار مورد پسند قرار گرفت رزومه و مصاحبه من. اما من دلم با اونجا نیست. شاید بپرسید که چرا پس رزومه دادم ، چرا رفتم مصاحبه؟ چون دلم با اون مورد دیگه است. نمی شد برای این یکی بگم نه! بعد شاید سر از اون یکی جا در بیارم. مشورت کردم و گفتن برو. نمی کشندت که!!! خدا همیشه برای من خیر خواسته. حتما این بار هم خیر پیش میاد برام.

 |+| نوشته شده در  شنبه ششم بهمن ۱۴۰۳ساعت 7:41  توسط فروغ دانا  | 

خدا رفتگان شما را بیامرزد

من دو تا عمه داشتم که هر دو سالها پیش به رحمت خدا رفتند

عمه کوچیکتره(که از پدرم چند سالی بزرگتر بودند) بعد از ازدواج، به دلیل شغل همسرشان راهی شهری کویری شده بودند، سی سال آنجا زندگی کردند، صاحب 4 پسر شاخ شمشاد شدند

بعد از بازنشستگی همسر، اول به شهر خودمان و بعد به استان البرز نقل مکان کردند

پسرها مزدوج شدند بچه دار شدند

عمه جان بعد از طی یک دوره بیماری سخت و سکته مغزی که سه سال بستری بودند سال 95 فوت کردند

هم شوهر عمه خیلی برای عمه جان زحمت کشیدند هم پسرها(اصلا به 4 عروس کاری نداشتند)

شوهر عمه بعد از فوت همسرشان 8 سال زندگی کردند، مستقل و بدون وابستگی به فرد دیگری

پریشب خیلی ناگهانی در حالی که پسر دومشان کنارشان بودند فوت کردند

دیروز خاکسپاری بود

فردا مراسم سومشان

به خاطر دوری راه مقدور نبود که بروم

* عمه جان و شوهر عمه از کودکی به من ابراز علاقه زیادی می کردند.همان سالی که زمزمه ازدواج من با خوش تیپ بود از طریق عمو کوچیکه ام پیغام دادند که برای پسر بزرگشان برای خواستگاری اقدام کنند، هیچ علاقه ای از سمت من نبود. فکرنکنم پسرعمه بنده خدا هم علاقه قلبی داشتند. بیشتر تصمیم عمه جان بود احتمالا

با پیغام به عمه گفته شد که فروغ با ازدواج فامیلی مخالف است(بیشتر برای این که اصرار مجدد نشود)

بعد 5 ماه بعد من و خوش تیپ نامزد کردیم. که پسر خاله بود دیگر.

عمه جان ناراحت شدند . به نظرم حق هم داشتند.

اما بعدها همه چیز به فراموشی سپرده شد

** خوش تیپ ولایت است. حین صحبت بهش گفتم ماجرای فوت شوهر عمه را. تسلیت گفت. بعد به شوخی گفت اگر به پسرعمه جواب مثبت داده بودی الان پدرشوهرت فوت کرده بود. !!!!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن ۱۴۰۳ساعت 13:30  توسط فروغ دانا  | 
  بالا