حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

دیشبد همسر و پدر همسر در خانه روستا ماندند. من و عمه همسر رفتیم پیش،مامانم..

شب هم موندیم و نزدیک ظهر امروز برگشتیم.

دیشب نشستم کنار تخت مامانم.مامان عینک زده بود و مشغول خواندن کتاب..

نگاهش می کردم. پاهایش تا روی شکم با پتوی مخملی سبک زرشکی پوشیده شده بود. یک بلوز بافت ظریف صورتی تنش بود. کتاب روی پایش قرار گرفته بود.

دستانش را نگاه کردم دستانی ظریف و سفید. دلم میخواست رگهای آبی پشت دستش را نوازش کنم. ناخن های ظریف مربع و تمیز .

بعد به نیمرخ صورتش نگاه کردم. پوست سفید. چشم های درشتش زیر عینک درشت تر دیده می شد. ابروهای مرتب و کمانی.

پیشانی بلندش رو نگاه کردم. موهای کوتاه و مرتب شده که با دو شانه تزیینی بغل گوشهایش کنار زده شده بود.

کل ماجرا یک دقیقه هم طول نکشید ولی این منظره را تا همیشه در چشمانم و در مغزم ذخیره کردم.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 15:22  توسط فروغ دانا  | 
  بالا