حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

الان ولایت هستم

البته خونه مامانم نه. خونه خودمون تو روستا

دیروز یک ربع به ۵ صبح حرکت کردیم. من و همسر، پدر همسر و عمه همسر

بچه ها موندن تهران.خوش خنده چهارشنبه امتحان داره.

حدود ۱۰ خونه مون بودیم.همسر کلید ویلا رو به هیچ کسی نداده. فقط یکی میاد گلا رو آب میده و به حیاط و باغچه ها میرسه. به همین خاطر اگر بدون برنامه ریزی قبلی بیام اون خانم ریزه میزه فرز و خوش رویی که با خودم میاد تو خونه برای تمیزی رو نمی تونم هماهنگ کنم.

لذا عمه کمک کردند برای تمیزی ویلا.

همه اتاق ها به جز یکی و هال و پذیرایی رو عمه جارو کردن و گردگیری

من آشپزخونه و سرویس ها و یکی از اتاق ها رو تمیز کردم. یخچال فریزر رو تمیز کردم و وسایل توش رو چیدم برنج ظهر رو درست کردم و همسر و پدرشون جوجه کباب رو تقبل کردند.

عصری رفتیم خونه مامانم. یه دیدار اولیه. دو ساعتی بودیم و برگشتیم.

باز هم میریم. این بار فقط من و عمه شوهر و شب رو میمونیم.

پرستار بداخلاقه رفته و روحیه مامان با نبودنش بهتر شده.

البته کمی گریه کرد مامان. اونم لازم بود براشون

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 4:46  توسط فروغ دانا  | 
  بالا