حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

آخر هفته گذشته شلوغ بود.

چهارشنبه خرید معمولی هفتگ خودمو داشتم و جمع و جور کردن اونا رو. صبح پنجشنبه با همسرجان رفتیم که صندلی آشپزخونه رو تحویل بگیریم. تو مسیر بودیم که عمه دومی همسر زنگ زدن . احوالپرسی و اینا. بعد گفتش خودش عصر همون روز با هواپیما میاد و پسر دومیش و عروسش با قطار که صبح جمعه می رسن. منم همونجا برای ظهر جمعه دعوتشون کردم. قرار بود برا یظهر جمعه که پدرشوهر میان قورمه سبزی و نخود فرنگی پلم و مرغ با طعم کاری درست کنم که منو رو عوض کردم شد باقالی پلو ماهیچه و ته چین مرغ.

دیگه همون پنجشنبه رفتیم خرید.ظهر که رسیدیم شروع کردم به انجام دادن کارها و تمیز کاری تا ساعت 10 شب حتی میز غذا خوری رو چیده بودم ولی خیلی خسته شدم.

مهمونی خوب بود. یه کارت هدیه هم به عروس خانم دادیم. عصرش هم رفتیم سینما -ملاقات.خصوصی- پسندیدم. ولی دیگه بازی های پ. ایزدیار داره تکراری میشه به نظرم.

دیروز هم که مرخصی گرفتم . وقت تزریق داروی خوش خنده بود برای مساله گوارشش. خداروشکر دکتر سختگیرش خیلی راضی بود. کمی دوز داروی خوراکی رو کم کرد. دوره بعدی می افته تیرماه بعد از اتمام امتحانش.

پی نوشت: معمولا تو بیمارستان هر بار که بستری شده هم اتاقی خوش خنده، خانم های مسن متمول خانه دار مهربون و همسر از دست داده بودند. نخندیدهاااا ولی تو تعاریفشون این جور برداشت کردم که بعد از مرگ همسرشون(دور از جون بقیه آقایون) تازه اینا مسافرت و مهمونی و کارای زیبایی و فضای مجازی و .... رو شروع کردن.

خانم دیروزی هم این طور بود. هم از طرف پدر وضع مالی خوبی داشت و هم همسرش ثروت خوبی براش به جا گذاشته بود. خیلی شیرین حرف میزد. خنده از صورتش محو نمی شد. می گفت شوهرش 17 سال از خودش بزرگ تر بوده. تازه 7 سال هم تو خونه سکته کرده و بستری بود و این خانم از شوهرش پرستاری می کرده. 17 سال قبل همسرش فوت کرد و خودش دو تا پسراش رو که یکی 15 ساله و یکی۲۱ ساله بوده به عرصه زندگی رسونده. پسراش هم با هم شرکت ساختمونی زدن و با این که میخوان ازدواج کنن ولی هنوز موردی رو برای ازدواج پیدا نکردن.بزرگه الان 38 سالشه و کوچیکه 32 سال. خودش هم خیلی دوست داشت عروس دار بشه تا جبران دختر نداشتنش رو بکنه. پسر دومیش اومد دیدن مادرش. چقدر آقا و مودب و مهربون. و چقدر با مادرش محترمانه صحبت می کرد. میوه پوست کند. و نشست تا با دکتر مادرش صحبت کنه.

وقتی خداحافظی می کردیم به من گفتن ای کاش یه دختر بزرگتر داشتید تا دو تا خونواده ها با هم وصلت می کردن. ما هم که دختر بزرگتر نداریم. دختر ما را هم از بس ظریفه و ساده می پوشه و می گرده فکر کرده بودن، 15 سالشه

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 8:2  توسط فروغ دانا  | 
  بالا