حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

پنجشنبه قرار بیمارستان خوش خنده بود. که بهش گفته بودم چون پنجشنبه است باهات میام بیمارستان. (از وقتی دانشجو شده اکثر روزها رو خودش میره)

غافل از این که دو جای دیگه کار برام درست میشه.

یه بازآموزی دو روزه و یه دعوتنامه از یه جای کله گنده. صبح رفتم باهاش بیمارستان. ماشین ساعت یه ربع به 8 اومد دنبالم و وقتی تموم شد جلسه، ساعت 12 برم گردوند بیمارستان. و کارای خوش خنده که تموم شد اومدیم خونه. وقت فیزیو تراپی همسر جان هم ساعت یک و نیم بود. دیگه همه چیز قاراشمیش. تند تند ناهار خوردیم و آقا پسر پدرشو برد و برگردوند.

تا اینا برن و بیان لباسارو انداختم ماشین و بعد آویزون کردم، آشپزخونه رو تمیز کردم، برای جمعه ناهار برنامه لوبیاپلو و مرغ داشتم که اونا رو هم انجام دادم. اومدم دراز بکشم گفتم ای بابا وقت تهیه داروی رمی. کید خوش خنده است. میخواستم صبح جمعه برم دنبال دارو. شنیده بودم یه سامانه است به نام تی.تک . برای دارو های کمیاب. توی اون زدم دیدم یه داروخونه که با خونه ما یه ربع فاصله است داره و آخرین فروشش 9 دقیقه قبل بوده. زنگ زدم ببینم هلندیش رو موجود داره که داشت. رفتم گرفتم آوردم تو یخچال گذاشتم. پدر و پسر که برگشتن کلی خرید کرده بودند که البته طبق لیست هفتگی من نبود. پس باید خودم میرفتم برای خرید.

جمعه صبح زود بیدار شدم، صبحونه خوردم، ساعت 7 رفتم پیاده روی تا 8 و ربع، که خیلی بهم چسبید. عصرها گرم شده و پیاده روی منو اذیت می کنه. رفتم خرید و با کمک یه آقایی که کارش کمک برای جابه جایی وسایل هستش رسوندیم خونه. مشغول شدم و ناهار رو رو به راه کردم. ماست و خیار درست کردم. خوش خنده رو بردم کاخ. س که اونجا ساعت 12 و نیم رو رزرو کرده بودن برای تولد دوستش. ساعت 4 هم با هم قرار داشتیم دم سینما برای فیلم خجا. لت نکش. دوستش نداشتم. بی مایه و بی مزه بود. طنزی نبود که به دل آدم بشینه. به نظرم فصل سه رو هم می سازن.

* پنجشنبه توی اون جلسه چند تا مساله توجهم رو جلب کرد. دور میز 36 نفر نشسته بودیم(نشمردم ها جلوی هر فردی یه شماره بود که آخریش 36 بود) 4 نفر خانم بودیم. کارشناسای سالن 4 نفر بودن که 3 نفرشون خانم بودن. تعداد زیادی از اساتید سی چهل سال قبل که اون موقع پست و مقامی داشتن و الان خیلی مسن شدن تو جلسه بودن. مباحث جالبی مطرح شد. آخرش به نوعی به مبحث داغ سیا.سی این روزها اشارات محوی شدو در انتها قرار شد که این مبحث هر فصل یک بار ادامه پیدا کنه.

** یه آقایی سمت چپم نشسته بود که خوب صورتش رو نمی دیدم . وقتی جلسه تموم شد و ... دم آسانسور دوباره دیدمش. بعد معلوم شد ایشون همکلاسی دوران دانشگاهم بودند که البته الان تخصص گرفتن و هیات علمی یکی ار دانشگاههای پایتخت هستند.

*** تقریبا دور شکم و B.M.I ده درصد اساتید بالا بود و از جمله همین همکلاس سابق ما.

 |+| نوشته شده در  شنبه دوم تیر ۱۴۰۳ساعت 7:24  توسط فروغ دانا  | 
  بالا