|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
سلام. حالتون چطوره؟ از هفته قبل هی تصمیم به نوشتن گرفتم و هی نشد. تا امروز:
1. دهم آذر ماه مراسم چهلم برگزار شد. شهرستانی هایی که از دو سه شهر آمده بودند بعد از اتمام مراسم برگشتند. باز هم ما ماندیم و خانواده کوچکمان.
2. خوبیم. هستیم. یعنی بد نیستیم و هستیم. امروز بعدازظهر ساعت 4 و 5 و 6 وقت سه تا دکتر داریم من و خوش خنده. قصش مفصله الان حال نوشتنشو ندارم.
3. پنجشنبه و جمعه گذشته درگیر تهیه دارو( نوعی واکسن خاص) بودم. رفت و برگشت های متوالی ، سرگردون شدن تو داروخونه ها ، مراجعه به پزشک فوق تخصص و چانه زدن های مکرر برای نوشتن نسخه صحیح. علت تزریق واکسن و .... ته ته ماجرا این که بعضی ها با شغل من مراجعه کننده مشکل دارند. وقتی توصیه ای می کنی احسلس می کنند دخالت کردی. بعضی ها احترام میدارن و ریش و قیچی رو میدن دست خودت. بعضی های اولی کمترند ولی آزاردهنده تر.
4. دیشب از ساعت 6 تا 8 و نیم شب یه ارگان مهم جلسه گذاشته بود. اونوقت از سازمان ما کی رفت تو جلسه؟ معلومه دیگه! بنده. رسیدم خونه ساعت 10 شب بود. از 6 صبح تا ده شب بیرون بودم. خسته و کوفته رسیدم خونه. خوب نخوابیدم. الان بدن درد و کمر درد دارم.
5.تصمیم جدی برای بازنشستگی دارم. مدارک کارشناسی ارشد و بالاتر می تونن تا 35 سال خدمت کنند. من می خواستم این کار رو انجام بدم یعنی تا 35 سال بمونم. ولی از مهر به بعد تصمیم تقاضای بازنشستگی را گرفتم که حداکثر تا آخر سال بمونم و بعد خداحافظ. متاسفانه مدیر ارشد اصلا موافقت نکردند. گفتند برات فکرایی دارم!! چه فکرایی آقا جان؟ اون روز اومدم بیرون از اتاقشون. ولی پرینت تقاضامو آماده کردم و تو یکی دو هفته دیگه حتما مجددا میرم پیششون. جالب بود که به من گفتند شما که میخواستید سه سال دیگه بمونید چی شده؟ چرا؟ از چیزی ناراحت هستید حتما. منم گفتم نیومدم حرمت دیگران رو از بین ببرم. اومدم فقط در مورد خودم حرف بزنم. فقط سربسته گفتم اوضاع و شرایط جوری شده که اصلا انگیزه حضور در محل کار را ندارم. موافقت که نکردند هیچ. تازه فرمودند یک بار دیگه بیا که صحبت کنیم ببینیم چی ناراحتت کرده؟ جالبه که گفتند تقریبا میدونم از چه چیزایی دلخوری. ولی بیا خودت بگو. خب رییس عزیز. مگر دیوانه ام؟ میخوام برم. بعدش بیام بگم کی چجوریه؟ مثل بچه دبستانی ها؟
6. اگر خدا بخواد آخر این هفته من و همسر میریم سمت خونه خودمون تو ولایت. ایشون به کاراشون برسن. من به مامانم. از هفته اول مهر نتونستم برم.
7. دیگه ....دیگه.... صحبتی نیست جز آرزوی سلامتی شما.
|
|