حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

چهارشنبه صبح اولش قدبلند ما رو برد بیمارستان نزدیک خونه تا خوش خنده رو بستری کنیم برای شروع دارو. قبل ۶ اونجا بودیم ولی تا پذیرش بشه، بریم بخش برای بستری، دکتر ویزیتش کنه و دارو شروع بشه شد ساعت ۹ صبح.

همسر نه و نیم اومد دنبالم که بریم اون یکی بیمارستان برای اندوسکپی همسر. اونم تا حدود ۱۲ و نیم طول کشید .تو اندوسکپی مشکل خاصی دیده نشد ولی نمونه برداری شد یه هفته بعد جوابش حاضر میشه. برگشتیم بیمارستان اولی تا دختر جان رو مرخص کنیم ساعت شد ۲ و نیم. خونه ناهار داشتیم ولی من جون گرم کردن غذا و چیدن میز رو نداشتم. ناهار رو بیرون خوردیمو برگشتیم خونه از خستگی غش کردیم.

دکتر خوش خنده سه مدل نسخه نوشته یکیش رو امروز همسر رفت گرفت،یکیش دو هفته بعد باید گرفته بشه،یکیش میره شهریور ماه .

پنجشنبه هم روز پرکاری بود. رفتم بازدید دو تا مرکز. تا ظهر بعد با خوش خنده رفتیم آرایشگاه.

بعد از مدت ها روال عادی پنجشنبه و جمعه ام به هم خورده. هم به خاطر مشکلات دو تا بیمار تو خونه و هم این که دختر و همسر هر جور غذایی رو نمی تونن بخورن و باید رعایت کنن .

در حال خوندن کتاب" دلتنگی در فروشگاه اچ مارت" نوشته میشل زانر هستم.

 |+| نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر ۱۴۰۲ساعت 19:17  توسط فروغ دانا  | 
  بالا