حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

دیروز صدارتخانه جلسه ای دعوت بودیم. حالا کی؟ ساعت سه و نیم. اون ساعت فقط مدیران هستند و مسوول دفترها.

خدمه و آبدارچی هم میرن.

من و یک خانم دکتر هیات علمی دانشگاه دعوت بودیم به دفتر یک آقای مدیرکل جدید و جوان و از این خیلی جدید هاااا دیگه.(دو سال از قدبلند من بزرگتر بود)

بعد رفتیم تو در رو بستند. اول گفتند سقف جلسه نیم ساعته. بعد هم که صحبت ها گل انداخت بهش گفتم مدیرکل عزیز من دچار سندروم امتحان شفاهی شدم. هی فکر می کنم الان وقتم تموم میشه.

گفتش نه اون شگردمه اول جلسه. اگر جلسه خوبی نبود با همون روش کفایت مذاکرات رو اعلام می کنم. خیالتون جمع صحبت کنید. دیگه بگم که جلسه مون حدود یک ساعت و نیم طول کشید.

روی میز میوه بود و فلاکس آب جوش با ست فنجون نعلبکی که روش سلفون کشیده بود. بعد این اقا تا 45 دقیقه اصلا یه لیوان آب هم دست ما ندادند.

من که به چایی هیچ وابستگی و دلبستگی قومی، ملی و میهنی و عادتی ندارم برام مشکلی نبود ولی اون خانم دکتر به خوردن چای شدیدا عادت دارند.

تو فاصله یه چند ثانیه ای که موبایل آقای دکتر خیلی جدید زنگ خورد یواشکی خانم دکتر گفت زشته چای بخوریم؟ منم گفتم خیر. الان دست به کار میشم. چون بساط چای به من نزدیک تر بود.

سلفون های فنجون ها رو باز کردم که توی فنجون اول لک چای خوب شسته نشده دیده می شد. من به رسم ادب توی همون فنجون لک دار از فلاکس آب ریختم برای مدیر خیلی جدید. چشمتون روز بد نبینه تا سه تا فنجون رو از آب پر کنم هی صدای قیییژژژژ ویییژژژ بود که فضای شدیدا رسمی و علمی رو پر کرده بود.

خلاصه من که ماسک هم نداشتم چون فاصله اجتماعی رو خیلی رعایت کرده بودم نتونستم خنده مو بپوشونم. دیگه جو کمی تا قسمتی غیر رسمی شده بود.

در مرحله بعد بالاخره آقای مدیر خیلی جدید پاشدند از جعبه (تی باکس بهش میگن دیگه) تعارف فرمودند من چای نعنا انتخاب کردم خانم دکتر نسکافه. بعدش خانم دکتر اصلا نمی تونست نسکافه رو باز کنه . منم در حال صحبت کردن و گرفتن قول و قرار منابع مالی بودم برای واحدم که شاهد تلاش های وافر خانم دکتر بودم. اینم یه مرحله دیگه از خنده به لب آوردن من بود.

بعدش دوباره خانم دکتر گفتن پرتقال می خوری؟؟ من گفتم خیر. خودشون پوست گرفتن و میل کردند و ....

خلاصه جلسه ما که اول خیلی رسمی و خشک و ... شروع شد بسیار بسیار خوب ادامه پیدا کرد. در انتها قول های خوبی گرفتم و جلسه به پایان رسید.

اومدیم پایین. دم صدارتخونه یه ده دقیقه ای با خانم دکتر هیات علمی میخندیدیم به وقایع فوق الذکر. این بود خلاصه ای از جلسه دیروز ما.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۲ساعت 16:5  توسط فروغ دانا  | 
  بالا