|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
سلام سلام
یه نگاه به وبلاگ انداختم. دیدم پست قبلی رو 22 آذر ماه نوشتم و از اون روز تا امروز که 13 دی ماه هستش، خیلی اتفاقات افتاده.
روز جمعه 24 آذر صبح زود من و همسر و خوش خنده راهی ولایت شدیم. توی راه صبحونه خوردیم. رسیدیم خونه خودمون. وسایل رو جابه جا کردیم. شوفاژ و شومینه رو روشن کردیم.رفتیم سمت ولایت. اولش رفتیم سر خاک بابا. و بعد مهمون خونه مامان. برادر و خواهرم هم با خونواده شون اومدن. اول غذا رو قرار بود دونگی از بیرون سفارش کنیم. بعد قرار شد پول اضافه به پرستار بدیم و اون خانم غذا درست کنن. جاتون خالی باقالی قاتوق، میرزا قاسمی و فسنجون بود. کلی خوش گذشت. عصر هم اون پسر عموم که تیر ماه عروسی دخترش بود و بعدش خودش یه عمل سنگین و شیمی درمانی و رادیو تراپی داشت اومد دیدن مامان. شب هم از بیرون ساندویچ گرفتیم.
فرداش هم با کمک خواهرم و پرستار مامان رو حموم کردیم. ملافه های روی تخت رو عوض کردیم. تا شب. همسر در حال رفت و آمد به خونه خودمون بود. صبح شنبه هم من و دختر جان با سواری برگشتیم. همسر موند تا آخر هفته اومد که شب یلدا کنار هم باشیم.
شب یلدای خوبی نبود. چون همش جای خالی پدرشوهر رو حس می کردیم کنارمون. خلق همسر هم که تنگ بود. خلاصه یه شب یلدای کم فروغ رو کنار هم گذروندیم.
کمی هم اون روز به خاطر ناهماهنگی پرستارای مامان دچار مشکل شده بودن خواهر و برادرم. چون هر دو از قبل برای اون شب برنامه های دیگری داشتن. طوری شد که آخرش من تصمیم گرفتم ظهر پنجشنبه برم اونجا بمونم پیش مامان و شبانه ساعت 12 و یک برگردم. که اخرش بالاخره خواهر و برادرم به توافقاتی رسیدند و اون شب به خیر گذشت.
راستش دوباره این دو تا پرستار در حال بازی در آوردن هستند، نمی دونم پرستارا بعد از مدتی چشون میشه. شاید خسته میشن از یکنواختی کار. یکی میگه من از 20 دی ماه نمیام(اونی که 5 روز میموند پیش مامان) بعد اون یکی از اولش میگه اگه پرستار جدید آوردین من همین دو روز رو کمک میدم بعد یه دفعه میگه منم نمیام.
خواهرم می افته به دردسربرای تماس با شرکت های مراقبت در منزل و مامانم دچار استرس میشه که چه خواهد شد؟ که بهش حق میدیم چون اونه که باید به یه شخص جدید عادت کنه.
این وسط همه استرس ها به منی که دور از اونام سریع منتقل میشه. اونوقت دچار اضطراب میشم. بیرونی نمیذارم کسی بفهمه ولی از نظر درونی به هم میریزم.
دیگه چه اتفاقی افتاد؟ آهان سه روز از صبح تا شب توی نشست کشوری بودم. اونجا فهمیدم صدارتخونه فکرایی برام دیده.که حتما نخواهم رفت.
در مورد بازنشستگی صحبت کردم. اداره مربوطه گفت اگه تا آخر امسال برید، حقوق و پاداش بر اساس حکم حقوقی سال جاری بهتون تعلق می گیره. بهتره بمونید سال آینده تیر ماه بعد از دریافت حکم جدید درخواست بدید. (هر چند دستگاهها پول پاداش بازنشستگی و ذخیره مرخصی رو ندارند و به بازنشسته ها بدهکارند)
دیگه این که یه سرمایه گذار پیدا شده برای راه اندازی اون موسسه جدیدم. اوایلش اون قدر دریافتی نخواهم داشت شاید شش ماه تا یک سال بعد خوب بشه. فعلا در حال مذاکره و بررسی وضعیت هستیم.تا آخر سال باید توافق کنیم و ایشون شروع کنند کار رو.
وضعیت گوارش خوش خنده به هم ریخته دوباره. تمام هفته های قبلی از این دکتر به اون دکتر، از این آزمایشگاه به اون یکی آزمایشگاه و ...
سطح سرمی داروی تزریقیش اومده پایین. خوشبختانه آنتی بادی دیده نشد که مجبور به تعویض دارو بشیم. فقط فاصله تزریق رو از دو ماه به یک ماه رسوندند. فعلا که بعد از تزریق آخر بهبودی نداشته طفلکی.
یه کار خاصی دیروز توی جلسه مدیران انجام دادم که قبلا از من بعید بود ولی ناراحت نیستم از این کارم. ده دقیقه آخر رو به نشانه اعتراض به موضوعی جلسه رو ترک کردم. هر چقدر پیامک دادند و زنگ زدند برنگشتم. بعدش یکی یکی اومدن برای این که ببینن علت کارم چی بود؟ مدیر ارشدم از من پذیرفت توضیح رو و گفت تذکر میدم به نفر اصلی.
****روز زن بر همه بانوان حاضر در وبلاگ و مادران و همسران آقایون خواننده مبارک باشد*****
|
|