|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
دیروز که با زنگ زدن های دو فرزند و همسر روز زن رو که شروع کرده بودیم ادامه دادیم
از هر راهی هم که فکر کنید دوستان و اشنایان تبریک گفتند و ما تبریک گفتیم و پاسخ دادیم
برای گروه کاری هم که توش عضو هستم یه پیام تبریک روز زن برای خانم ها و آقایون که به خانم هاشون بگن ارسال کردم و گفتم بفرستند تو گروههای زیر مجموعه که تبریکم به دستشون برسه
عصر رفتم سمت منزل
سر راه سالاد الویه خریدم با مخلفات
رسیدم لباس عوض کردم پریدم تو آشپزخونه که هم یه عصرونه دور هم بخوریم و هم بساط شام رو آماده کنم. میخواستم سوپ بذارم و سالاد هم درست کنم.
یخچال رو تمیز کردم
و .... یه سری کارای خورد و ریز
با مامانم و پرستارشون دیروز صبح صحبت کردم، از پرستارشون تشکر کردم، که کنار مادرم هستند و از تک فرزند شون، تنها دخترشون دور هستند
عصر برادرم و خانمشونو و دخترکوچیکون دو تا دسته گل خریدند و رفتند دیدن مامان و خانم پرستار و عکس گرفتند
بچه هام و آقای همسر با مامانم صحبت کردند
دیگه ساعت 7 شد که بیام بشینم روی کاناپه همیشگی و کمی صحبت کنیم و ... تا وقت شام برسه، که چی دیدم؟
بله دو ساعته من در نقش کوزت توی آشپزخونه در حال خدمت رسانی هستم و یه کادو برای من روی کاناپه همیشگی جاخوش کرده و همسر به قول خودش میخواد منو سورپرایز کنه![]()
توش دو تا عطر بود که برای من و دختر جان خریده بود آقای همسر
بعد میگن یا شام سفارش بدیم یا بریم رستوران
که با تدارکات شام من هم خوانی نداشت
دستشون درد نکنه آقای همسر
روز همه شما هم مبارک
|
|