|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
اولا بگم از جلسه ساعت 13 شنبه، به خوبی و خوشی برگزار شد. آن دو نفر با اخم های درهم نشستند و گزارشم را شنیدند و حرص خوردند. این قسمت که به من ربطی نداشت! داشت؟![]()
بعد چون یکی از مصوبات آن جلسه این بود که باید در هیات رئیسه موضوعی مطرح شود و باید همین هفته مکاتبه را بزنم، دیروز اول وقت رفتم اتاق رییس بزرگ تا استعلام کنم. هنوز ساعت 7 نشده بود. دیدم روی میزشون بساط صبحانه چیده شده که جلسه ای با حضور سه نفر از خارج از سازمان و اون دو آقای داخل سازمان و یک مدیر مرتبط شروع شود. نمی دانستم افراد خارج از سازمان چه افرادی هستند.
حرفم را به رییس بزرگ گفتم و موارد را پرسیدم. آمدم که خارج شوم دیدم در باز شد و کی وارد شد؟ به به! یکی از استادان که برای مدرک master من در سال 92 استاد مشاورم بودند. دیگر سلام و احوالپرسی و اظهار ارادت من به ایشان و اظهار لطف استاد به من .
بقیه از اتاق هایشان آمدند پیشواز استاد، و بعد که می خواستند به سمت اتاق جلسات بروند رئیس بزرگ برگشتند و به من دستور دادند که شما هم در جلسه باشید. حالا من کلی کار دارم و وقت ندارم و ...
اما باید به دستور رییس عمل می کردم. باز هم این دو تا آدم اخم هایشان در هم و بر هم بود. جالب اینجاست که آن اقای دکتر استاد مشاورم که نمی دانستند من مهمان افتخاری هستم روی سخنشون با من بود و از من سوال می کردند. من هم بر سر دوراهی بودم ولی آخرش شروع به توضیح کردم.
میخوام بگم من لازم نبود کاری بکنم، شرایط خود به خود برای زدن مشت محکم بر دهان یاوه گویان جور شد. ![]()
طفلک ها حالشان خیلی بد است. ولی باز هم به من هیچ ارتباطی ندارد. دارد؟
|
|