حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

پدر همسر همچنان بستری هستند البته در بخش. خدا بخواهد فردا مرخص می شوند. البته نیاز به مراقبت دارند. عمه دومی همسر با شوهرش دیروز غروب رسیدن منزل پدرشوهر. قدبلند در خونه پدرشوهر رو براشون باز کرده و رفتن داخل . میوه و کمی مایحتاج رو براشون برده چیده تو یخچال. امروز در حال نظافت خونه هستند تا فردا که پدرشوهر مرخص بشن. این عمه کار هیچ کسی جز خودش رو قبول نداره. در نبود پدرشوهر هم صلاح ندونستیم از یه شرکت خدماتی نیروی ناشناس ببریم توی خونه ایشون. خیلی دوست ندارن که غریبه بره اونجا.

روزای سختی بود. دست تنها. همین 4 نفر خودمان بودیم. ملاقات رفتن و کارای بیمه و مسائل پزشکی به تنهایی سختند. چه برسه تو این تهران درندشت.

اکثر روزا صبح که میرفتم بیرون 7 و 8 شب می رسیدیم خونه.

اگر برنامه هام جمع و جور بشن، این آخر هفته برم به مامانم سر بزنم. تعطیلات جاده ها خیلی شلوغ میشن و نمی تونم طولانی مدت تو جاده معطل بشم.

متاسفانه همسر دوستم تو کا.نا.دا فوت کردن. دیروز عصر مراسم بزرگداشتشون بود. یه مراسم متفاوت. روحشون شاد. خبرای بیماری و درگذشت آشنایان دست از سرما برنمی دارند چرا؟

آخرش یه خاطره تعریف کنم که نمی دونم چرا الان یادم اومد. قدبلند تازه خوندن و نوشتن یاد گرفته بود. می تونست نوشته های توی مغازه ها رو بخونه. مهر من رو هم می شناخت.

اون موقع محل کارم نزدیک منزلمون بود. کارت-های بهدا.شت مغازه دارها رو من امضا و مهر می کردم. بعد این پسر دسته گل ما هر جا که می رفتیم از بقالی، رستوران، نونوایی و ...بلند داد میزد اه مامان مهر تو اونجاست روی کارت ها.

 |+| نوشته شده در  شنبه یکم مهر ۱۴۰۲ساعت 14:2  توسط فروغ دانا  | 
  بالا