|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
خبر خوب این که دختر بزرگ برادرم رشته مورد علاقه شو تو استان خودمون قبول شده. ماشالله دختر خانم، بافرهنگ، با روابط عمومی خوب و خیلی با هوش هستش. هم این دختر و هم دختر کوچیکه برادرم. هر دو خیلی دوست داشتنی هستند. رابطه دختر بزرگ با خوش خنده خیلی خوبه مثل دو تا خواهرند. تو رویاهاشون، این بود که تهران قبول میشه و بیشتر وقتشونو با هم میگذرونن. ولی تو انتخاب رشته براش رشته مهم تر بود تا شهر. بلافاصله بعد از چند دانشگاه سراسری تهران استان خودمونو انتخاب کرد. دیروز کمی اشک ریخت ولی بعد که باهاش صحبت کردیم و گفتیم تو اولویت اولت رشته بود و بعد شهر، کمی از غصه هاش کم شد. البته برادرم دوست داشت دخترش نزدیک خودش باشه که همون طور هم شد.
خبر بد هم اینکه پدرشوهر دوباره بیمارستان بستری شدند حالشون اصلا خوب نیست. دیدن یه مرد مقتدر که تا دو ماه قبل مستقل بود و الان این قدر ناتوان شده خیلی ناراحت کننده است.
تا چهارشنبه عمه دومی و عموی همسر اینجا بودند و خیلی هم زحمت برادرشون رو کشیدند. از سه شنبه قبل یه پرستار مرد دوره دیده برای ایشون استخدام کرده بودیم که سه روز بیشتر نبودند و بعد بستری پدرشوهر توی بخش مراقبت قلب مرخصشون کردیم تا روزی که بیاریمشون تو بخش و انشاالله بعد منزل.
خدا خودش کمک کنه. دلم نمی خواد آدمای دور و برم رو ناتوان ببینم. ولی چه میشه کرد؟
|
|