حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

پدر همسر سه شنبه هفته قبل مرخص شدند. برای تامین پرستار توی روز مرخصیشون مشکل داشتیم که بالاخره از طریق شرکت پیدا شد. یعنی در طی یک ماهه اخیر کارکرد جسمیشون به نصف رسیده. اما ذهنشون و حافظه شون خوبه خداروشکر.

مشکل اجا.بت مزا.ج داشتن. پتاسیمشون خیلی زود افت می کنه و این که در بستری آخرشون گفتن که دیابت دارند. پدرشوهر سالهای گذشته اصلا زیر بار دیابتشون نمی رفتند.

جلسات شیمی. درمانی قطع شد. عصر همون روز رفتم خونه شون. یه رژیم غذایی با مشورت با یه کارشناس ارشد تغذیه و سرچ توی اینترنت نوشتم. سه وعده اصلی و دو میان وعده. طوری که پتاسیمشون افت نکنه، قند بالا نره و مشکل اجابت. مزاج حل بشه. لیست دادم همسر رفت خرید و داد دست پرستارشون.سومین مشکل حل شد. اولی و دومی رو باید با آزمایش بفهمیم.

برای نشستن و برخاستن و غذا خوردن نیاز به کمک دارند.

بسیار ناراحت کننده است دیدن وضعیت یک آدم توانا و مقتدر توی این وضعیت. تلفنشون رو خاموش کردند. اصلا جواب نمیدن و همه از ما خبر می گیرند. این موضوع کلافه کننده است. برای خواهرا و برادرشون که توی یه شهر دور هستند گروه درست کردم. اخبار رو اونجا می نویسم. عکس و فیلم هم میفرستم که ببینن. بعد پدرشوهر میگه اینا بی معرفتن که نمیان. همسر میگه باباجان همه زندگی دارن و بچه های دانش آموز و هزارتا گرفتاری. بیان توی یه اپارتمان با پرستار چیکار کنند آخه؟

برای مامان هم که بعد از درد قسمت فوقانی شکم که یک شب تا صبح طول کشید و بعد خوب شد،سونو گرافی سنگ کوچیک تو کیسه صفرا نشون داد. با دو تا دکتر گوارش صحبت کردیم. گفتند توی این سن عمل لازم نیست. فقط یک دوره آنتی بیوتیک دادن و غذای کم چرب. که اون رو هم به پرستارشون گفتم رعایت می کنن.

یه عفو.نت اد.راری هم داشتند که مقاوم به همه آنتی بیوتیک ها بود به جز آ.میکا.سین تزریقی که دکتر شهرمون به برادرم گفتند مامان رو می بریم یک هفته تا ده روز میخوابونیم بیمارستان. من هم گفتم دست نگهدارید. با دو تا دکتر عفونی صحبت کردم. دستور گرفتیم تا سه روز، هر 12 ساعت تو خونه عضلانی بزنندو سرم هم برای رقیق شدن اد.رار. بعد از اتمام شش دوز یک آزمایش مجدد بگیریم. همه رو از تهران برنامه ریزی کردم. با نرس صحبت کردم که بره منزل . امرز صبح آخرین دوزش هست.

مغزم در حال منفجر شدنه. از این همه بیماری دور و برم.

همسر دست تنهاست و من و بچه ها کمکش می کنیم. من بیشتر فکری. قدبلند تو نگهداری پدربزرگش و خوش خنده منو همراهی می کنه اکثر اوقات.

دیروز با خوش خنده رفتیم سینا فیلم ه.ت.ل . . بعد از مدت ها کلی خندیدیم. لازم بود برای سوپاپ اطمینان این روزا. همسر قرار بود بیاد ولی به خاطر پدرش خیلی ناراحته.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۲ساعت 9:46  توسط فروغ دانا  | 
  بالا