|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
از پریشب حال عمومی پدر هسرم بدتر شد. دردشون بیشتر شد. به مسکن ها جواب نمی داد و حرف زدنشون نامفهوم شده بود. همسرم و پرستارشون دیروز ایشونو با آمبولانس خصوصی بردن بیمارستان. تا تخت ICU خالی بشه و بستری بشن شد ظهر. من هم رفتم. دیروز از اون روزای عجیب و غریب کاری بود برام. ولی با این حال مدام در رفت و آمد بین محل کارم و بیمارستان بودم.
امروز عمه های همسرم میرسن تهران. دیگه دیشب وضع هشیاری برادرشون رو بهشون گفتیم که صبح دیروز حرف میزدن ولی عصر موقع ملاقات دیگه واکنشی به صحبت نشون نمیدادن.
همسر خیلی آشفته است. ازش خواهش کردم بچه هامون نیان بیمارستان و پدربزرگشونو توی اون حالت نبینن.
توی این وضعیت امروز نوبت تزریق داروی خوش خنده است. یه نفر فقط باید این روزا کارامون رو برنامه ریزی کنه.
یه چیزی بگم و اون این که توی این اوضاع من ساعت 5 صبح پاشدم ملافه ها و روتختی ها و روبالشی های تخت ها رو انداختم تو ماشین. لیست خرید درست کردم که همسر بخرن برای خونه پدرش. که عمه هاشون که میان همه چیز آماده باشه. میخواستیم یکیو پیدا کنیم که بره خونه پدرشوهرو تمیز کنه ولی عمه های همسر گفتن نمی خواد خودشون میان سر و سامون میدن.
تازه تمیزی خونه خودم هم هست. یعنی توی هر وضعی ما خانم ها باید اول به نظافت خونه برسیم.
پی نوشت: خوشبحتانه آزمایش مامانم خوب بود. نگران اون هم بودم که نکنه دخالت از راه دور من جواب خوبی نده ولی خداروشکر عفونتشون برطرف شد. مامانم خیلی آداب دان و نکته سنجه. هر روز از من حال پدرشوهرمو می پرسه. میگه به همسر بگو من مزاحمش نمی شم اون طفلکی سرش شلوغه. ولی با این حال دوبار گوشی رو دادم همسرم با مامانم حرف زد. نمی دونم از اون ور مامان چی گفت بهش ولی هر دو آروم آروم گریه می کردن.
|
|