حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

هفته قبل تصمیم گرفتم که آخر هفته یعنی 19 تا 21 برم پیش مامان. و صد البته که این رفت و آمد به شدت منو از لحاظ جسمی خسته می کنه. خلاصه تصمیم گرفتیم که با دختر جان بریم.

همسر پیشنهاد کرد که رفتن رو با هم بریم. بعد خودش بمونه همونجا و ما با سواری برگردیم. اما چون گاهی میخوام تمام و کمال در اختیار مامانم باشم. با این پیشنهاد مخالفت کردم. خوب کمی تا قسمتی ناراحت شدند اما بعد دیگه ادامه نداد.

چهارشنبه صبح زود رفتیم جمعه هم صبح زود برگشتیم. صبح زود یعنی 4 بیدار شیم. نماز بخونیم و راه بیفتیم. جاده خوشبختانه خلوت و خوب بود و رفت و آمد بدون مشکل انجام شد.

رفتن و به مامان رسیدن خیلی خوبه. اما امان از این که ناراحت تر از قبل برمیگردم و بی خوابی ها و سردرد های ناشی از استرس هام شروع میشه.

بگذریم. امروز از 6 صبح جلسه داشتیم. پشت سر هم. و با این که با همکارام تو مرخصی تماس داشتم به طور مداوم ولی باز هم خیلی کارها رو باید حضوری پیش برد.

و اما این که دیروز جمعه با خوش خنده رفتیم تئاتر. شا.ز.ده کو.چو.لو..... خیلی دوست داشتم. به نظرم کار نو و خاصی بود. تا آخر اردیبهشت هستش ولی ظاهرا همه بلیت ها فروش رفته.

دیگه... دیگه... خیلی حرفا دارم ولی نوشتنشون سخته.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 16:13  توسط فروغ دانا  | 
  بالا