حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

اولا عید همگی مبارک.می دو نید که این روزا حال عمومیم خوب نیست. چه روحی و چه جسمی. رو حیم به خاطر همون مساله اداری و جسمی هم دنباله همونه که سر درد و تپش قلب برام به ارمغان آورده. بگذریم.

1.      چهار شنبه هفته قبل رفتم یه همایش تو محل کار قبلیم. همونجا بود که تصمیم گرفتم اگه خیلی اذیت شدم برگردم سر پست قبلیم و خیلی ریلکس و راحت کارمو اونجا ادامه بدم. البته ناگفته نماند که آقای دکتر الف به من پیشنهاد کردند در صورتی که خودم نخوام اینجا بمونم برم بیمارستانی که ایشون رییس اونجا هستند و معاونشون بشم. می خوان با این کار به مدیر ح. ر.ا.س.ت ثابت کنند که من مورد اطمینانشون هستم. آقای دکتر میم هم پیشنهاد کردند  برم بیمارستان ایشون و مشاورشون بشم. اما فعلا جوابم منفیه. چون یعنی باید برم یه دانشگاه و حوصله مکاتبات و استعلام ها رو ندارم. چهار شنبه با خبر شدم دوست دوران دانشگاهم که متخصص رادیولوژیه با دختر دومیش از انگلیس برای مدت ده روز اومده و به پیشنهاد دوست مشترکمون ساعت 9 تا 12 همون شب رفتیم خونه پدرش و دور هم بودیم. رفته بودم که کمی انگیزه بگیرم و رژیم لاغری رو شروع کنم ولی دیدم الحمدالله هر دو تاشون حسابی فربه شدند. کلی بهشون بد و بیراه گفتم. تازه اون دوتا به من خندیدن که با این که وزن و سایزم نسبت به اونا خیلی بهتره باز هم تصممیم دارم رژیم بگیرم. اما دو سه تا خبر بد رو به من دادن. دو تا از هم دوره ای ها یه خانم و یه آقا فوت کردند. یکی بر اثر کنسر و یکی بر اثر تصادف. یه زن و شوهر هم که هر دو هم کلاسیون بودن و همیشه نمونه یه زوج موفق شناخته می شدند با وجود داشتن دو تا دختر بزرگ از هم جدا شند . به چه علتی؟به همون علت شایع!! آقا که متخصص جراحی بود هفته ای دو شب آنکال یکی از بیمارستان های اطراف تهران بود. خانم هم که متخصص اطفال بود و مطب و بیمارستان و بچه ها گرفتارش کرده بود.در نتیجه یه خانم پرستار مطلقه با این آقا جفت و جور شدند و صاحب یه بچه اونم پسر و بقیه رو خودتون دیگه فهمیدین دیگه. اون قدر هم این پسره همکلاسیمون زشت بود . شبیه اون کارتون ملخه "منجر جمینی " بود . کچل و سیاه و عینکی و زشت. آدم نمی دونه دیگه چی بگه به اینا. رفتیم دلمون شاد شه  بدتر سر درد گرفتیم و برگشتیم.

2.      پنجشنبه از صبح با خوش خنده بیمارستان بودیم. اونجا هم سر آزمایش کراتی نینش مجددا گرفت و گیر داشتیم که خوشبختانه با تکرار مجدد خوب بود. فقط چون من کم حرص و جوش می خورم این مورد هم باید هی تکرار شه.

3.      جمعه صبح خوش تیپ رفت سر پروژه اش تو منطقه 22. ناهار خونه خاله ام دعوت بودیم.خونه رو جمع و جور کردم. جارو و گردگیری کردم. لباس تو ماشین انداختم. بعد با بچه ها قدم زنان و بعدش با تاکسی رفتیم اونجا. خوش تیپ اومد ناهار خوردیم و بعد از یکی دو ساعت به پیشنهاد من به جای صبح شنبه همون روز عصر رفتیم دیدن مادر بزرگ خوش تیپ که سید هستند. راستش حوصله دیدن یه سری از فامیلای پدری خوش تیپ رو که چادر یه چشمی می گیرند و زنونه مردونه رو سوا می کنن نداشتم. هر چند همیشه من مورد احترامشون بودم . فکر می کنم این هم بر می گشت به حال روحیم. بعدش موقع برگشتن رفتیم جشنواره میوه های قرآنی . زیتون و خرما خریدیم . تا خانم –ش- زنگ زدند و ما رو برای شنبه ناهار دعوت کردن خونه شون. خانم ش هم که سید هستند. پس تا اینجا شد دو تا سید.

4.      شنبه باز هم به پیشنهاد من اول رفتیم بازارچه تجریش . مغز گردو، اسفناج و جعفری خریدیم. ناهار هم که دعوت بودیم. تازه رفتنمون به نفع قد بلند شد. چون خانم – ش- کلی جنس مردونه ترک از مغازه همسر همکارش آورده بود برای فروش به نصف قیمت. فکر کنید برای قدبلند یه کاپشن دو لایه زمستونی، دو تا شلوار جین، یه تی شرت و دوتا پیراهن مردونه اسپرت خریدیم همش شد 160 هزار تومن. چون قد بلند لاغر هستش برای سایزش راحت لباس گیر اومد.

پی نوشت 1: کارم هنوز گیر یه آدم احمقه. جالبه همه هم می دونن که من مساله ای ندارم ولی انگار کارم پیش نمیره.

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۱ساعت 13:33  توسط فروغ دانا  | 
  بالا