|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
دیروز صبح برای شرکت تو سمینار دیابت رفتم یمارستان. بارون که بیداد می کرد. کلی تو حیاط بیمارستان گشتم تا یه جا پیدا کردم. نزدیک پنجره آشپز خونه بود. بوی قورمه سبزی و سوپ از همون صبح زود پخش بود. یاد روزای بیمارستان بخیر. رفتم ثبت نام کردم و یکی دو تا از همکارای قدیمی رو دیدم. یه آقای دکتری بود که با هم تو یه مرکز کار می کردیم. من سرپرست بودم و اون هم مریض می دید هم مسوول بیماری ها بود. خداییش استاد در رفتن . همش هم می خندید . کلا خوش اخلاق بود. در رفتن هاش هم به خاطر سرویس دادن به خانم و بچه ها بود. دریوز موقع پذیرایی دیدمش. همچنان خندان. یاد 5 سال قبل رو کردیم. گفتش الان تو یه بیمارستان دولتی که کارای خیلی خاصی می کنه ماهی 10 شب کشیک میدم. و چون بیمار فقط موقع پذیرش باید یه ویزیت پزشک بشن شاید تو هر کشیکی سه یا چار تا ویزیت کنه و پرونده رو بنویسه. دوست دیگرم که با اون هم همکار بودیم گفت دکتر !واقعا این مدل کار کردن راست کار خودته. آقای دکتره هم غش غش می خندید. در ضمن گفت یه کلینیک ترک اعتیاد با خانمش افتتاح کرده که حسابی وقتش رو می گیره. آدم خوش قلبیه. خدا کنه موفق بشه. تو سخنرانی ها تا ساعت یک بودم و بعد از ناهار اومدم خونه. امروز هم باید می رفتک چون هی از اداره زنگ می زنن و سوال دارن نرفتم.
عصر داشتم با خواهرم صحبت می کردم که یه اس ام اس از این دوسَتی های گل و بلبل رسید دستم. من هم فوروارد کردم برای دوستای دوران دبیرستانم که سه چهار تا پست در موردشون نوشته بودم. از آدرس دادن شرمنده ام. برید پستای آذر و دی 90 رو بخونید. یه دفعه موبایلم زنگ زد. دیدم V هستش . به خواهرم گفتم قطع کن بهت زنگ می زنم. کلی حال و احوال و اینا. دیدم صداش گرفته است . گفت راستش یکی دو تا مریض بد حال دارم که داره منو اذیت می کنه. بهش گفتم ببین امروز تو سمینار یکی از اساتید پیشنهاد کرد که چون همیشه تعدادی از بیماران هستند که هر کاری که می کنید نتیجه مطلوب رو نمی گیرید ، بعدش هم با مریض کنار بیایید و هم خودتون آرام بخش بخورید. اینو به دوستم که گفتم غش کرده بود از خنده. گفت مرسی که حالمو خوب کردی. با خواهرم حرف زدیم. همین طور َبا مامانم که مجبور شدم موضوع مشهد رو بهش بگم . چون تصمیم دارن چشم دیگه شونو هم عمل کنند. اولش تعارف کرد و بعد گفت بذار با بابات مشورت کنم بهت خبر میدم. تا شنبه باید اگه جواب مثبت بود پول رو به حساب هتل بریزم. شام رو که خوردیم رفتم موبایلمو چک کنم دیدم یه پیام از دوست عزیز وبلاگیم اومده و قرار شد شنبه تو محل کارم همدیگه رو ببینیم. بعدش میام و می گم. فعلا برای آخر هفته قراره بریم خونه پدر شوهر. هنوز برنامه دیگری نداریم. شنبه هم تولد خوش تیپ جان است. احتمالا هدیه نقدی تا خودشون هر چی که می خوان بخرن.
|
|