حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

دوشنبه که تعطیل شد من و خوش خنده بدو به طرف ترمینال و خانه پدری.(یک پست در مورد خانه پدری خواهم نوشت).تا عصر پنجشنبه که آنجا بودم در پناه مهر و محبت پدر و مادر نه از سر دردهایم خبری بود و نه از بی خوابی ها. هر چند که به خاطر سرگیجه های پدرم و کمی بالا رفتن فشار خونشان نگران بودم و مشغول بیمار داری ولی همان هم غنیمت بود. جای همه شما خالی. هوای شمال عالی بود و گرم . توانستم همانجا به آرایشگاه بروم که تهران اصلا وقتش را نداشتم و خرید و رفتن به بازار روز و قدم زدن به همراه مادرم و خوش خنده و خواهر زاده و برادرزاده دور آبگیر معروف شهر و یک روز هم به دیدن بقعه ای در پای کوه.البته این بار هم از توقعات بی جای برادر و خواهر که از پدر و مادرم دارند دلگیر شدم و حرف هایم در آن ها تاثیری نداشت. جمعه هم به رفت و روب و شست و شو و درست کردن غذا گذشت.

پی نوشت: از روی سایت آزمایش های خوش خنده را پرینت گرفتم. خدا را شکر همه چیز عالی و مرتب. پس علت اختلال آزمایش دو هفته قبلش چه بود؟  

 

 |+| نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 15:0  توسط فروغ دانا  | 
  بالا