حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 
مهمونی شنبه شب برگزار شد. همه چیز خوب و عالی بود. غذا هام خوشمزه شده بودن. به بچه ها به خصوص خوش گذشته بود . همه تو اتاق قدبلند جمع شده بودن و اسم فامیل بازی می کردن. خوش خنده هم از همه پر سرو صدا تر بود. دیروز تا ساعت ۱۱ به جمع و جورکردن گذشت. ناهار هم که داشتیم و بعد از ظهر تونستیم یه خواب درست و حسابی کنیم. دیروز غروب رفتیم تا کادویی رو که برامون آورده بودن تبدیل به احسن کنیم. یه قهوه ساز فلر آورده بودن که برای من کارایی نداشت. بردیم یه جایی که چند وقت پیش از اونجا توستر نون فلر خریده بودیم. ۶۷ تومن سر دادیم و یه پلوپز، آرام پز، سوپ پز، ماست درست کن و... فلر گرفتیم. برای دوست خوش خنده هم که پنجشنبه تولدشه یه بلوز خریدیم. جای شما خالی رفتیم یه رستوران که دور و بر خونه قبلیمون بود و شام خوردیم. قدبلند۱۰ساله بود که از اون محل اومدیم بیرون ولی همش دیشب ذوق اون موقع ها رو می کرد و می گفت برگردیم همین محل خونه بخریم. برای خوش خنده هم خاطرات اون وقتا رو تعریف می کرد. موقع برگشتن خوش خنده لرز کرد و تا برسیم خونه یه تب خفیف کرد. نگاه کردم گلوش ملتهب بود . بهش دارو دادم و پیش خودم خوابوندمش . خوشبختانه صبح بهتر بود و رفت مدرسه. با این شرط که با من در تماس باشه. پنجشنبه هم که نوبت بیمارستان داره.

مهمونی دادن هر چند که آدمو خسته می کنه ولی برای من دوست داشتنیه. مخصوصا قسمت غذا پختنش.

پی نوشت: چند تا از دوستا چند وقتیه که نوشتنو تعطیل کردن. خانم دوری ، نانازی ، خانم گابریل . شما رو به خدا اگه نمی نویسین یه خبری از خودتون به ما بدین.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۱ساعت 8:12  توسط فروغ دانا  | 
  بالا