|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
از روز جمعه که شستن ظرفای بوفه ها رو شروع کردم هر روز که عصرا میرم خونه یه تیکه از کابینت ها رو تمیز می کنم. دیروز آخرین کابینت ها بود. روی صندلی ایستاده بودم و مشغول جمع و جور کردن قفسه های بالایی بودم که صدای جیغ های ممتد یه زن اومد. پنجره آشپزخونه ما مشرفه به یه اتوبان که عصر ها بعد از ساعت 5 خیلی شلوغ می شه. پشت حیاط خلوتمون هم یه فضای سبز کوچیک قرار داره که گاهی کارگرای شهرداری میان و به چند تا درخت اونجا آب میدن. در غیر این صورت خلوته و خبری نیست. از وقتی ما اومدیم این خونه به دلیل همین شرایط گاهی ماجرا های هیجان انگیزی می بینیم. عمدتا هم این ماجراها بعد از تصادف و بعدش زد و خورد آقایون محترمه. یک بار هم به یه عابر پیاده زده بودن جسد اون طفلکی که ما نفهمیدیم مرد بود یا زن یکی دو ساعتی وسط اتوبان افتاده بود.
موقع دعوا و عربده کشی افراد ذکور کسی دخالت نمی کنه. اما دیشب به چشم به هم زدنی تا صدای جیغ یه خانم اومد ، دیدیم که اتوبان دو طرفه بند اومد ماشین ها واستادن و از هر طرف مرد و به خصوص زنه که میدوئه به سمت منبع صدا. صدای جیغ از همین فضای سبز پشت خونه مون بود که به خاطر تاریکی چیزی دیده نمی شد. اما بعد از چند ثانیه یه آقایی که کاپشن سفید پوشیده بود یه خانمی رو که روسری از سرش افتاده بود و مانتوش خاکی بود بغل کرد و برد به سمت یه موتور سیکلت که پارک کرده بود گوشه اتوبان. مردم رو هم با اشاره دست متفرق کرد. یه ربعی به خانمه دلداری داد و روسریش رو مرتب کرد و دستاشو توی دستش گرفت و بعدش هم رفتن. خوش تیپ می گفت زورگیری بوده ولی من مطمئن بودم یه دعوای زن و شوهری بود. یعنی هر دوی اینا ترک موتور نشسته بودن و دعواهاشون ادامه داشت تا خانمه تهدید می کنه که خودشو پرت می کنه پایین و مرده مجبور می شه وایسته و بقیه ماجرا روهم که تعریف کردم.
پی نوشت :فکر خونه تکونی بیشتر از خود خونه تکونی منو مشغول می کنه. تو چند روز آینده باید کمد ها و کتابخونه ها رو مرتب کنم.
|
|