حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

من واقعا این روزها یه حال دیگه ای دارم. گاهی وقتی صبح ها از خونه میام بیرون یه نفس عمیق می کشم و از هوای روزهای آخر اسفند که گاهی هم شبیه بهار می شه لذت می برم. بعد از این که خوش خنده سوار سرویسش شد و رفت و قدبلند هم ماشینو روشن کردو رفت دانشگاه  می شینم تو ماشین. آهنگ مورد علاقه ام رو گوش می کنم گاهی هم زمزمه می کنم و مسیر رو طی می کنم . می رسم اداره. وقتی پشت میزم می شینم کارای امروز مرور می کنم و شروع یه روز تاره.... گاهی هم هیچ کدوم از این ها رو نمی بینم و چنان تو افکار خودم غرق می شم که واقعا نمی فهمم مسیر خونه تا اداره رو چطوری طی کردم . مثل یه آدم کوکی ماشینو پارک می کنم درشو قفل می کنم. کیفمو برمیدارم از پله های پارکینگ میام بالا . میرسم به گیت کارت زنی .کارت می زنم. دوباره دو طبقه میام بالا تا به آسانسور برسم دکمه رو می زنم و بعدش می بینم نشستم پشت میزم. مثل هر روز.... مثل دیروز...

گاهی به قد کشیدن بچه هام که نگاه می کنم به خنده های خوش خنده که گوش می کنم قند تو دلم آب می کنن و گاهی هم انگار این ها روزمرگی هام باشه هیچ احساسی در من ایجاد نمی کنه. روزای آخر ساله و دوندگی های همیشگی. چه تو خونه و چه تو محل کار. رتق و فتق امور جای خودشو داره.  برنامه ریزی های تمیزکاری خونه. برنامه ریزی خرید خونه. برنامه ریزی عید. یه زمانی فکر کردن به تعطیلات نوروز به خودی خود لذت بخش و آرامش بخش بود ولی حالا شروع اسفند نه تنها برام لذتی نمیاره بلکه یاد آور کارای پشت سر همه.

هرچند... از پنج اسفند که با شستن ظرفای بوفه شروع کردم تا حالا هر روز عصر ها یه کار کوچولویی رو انجام میدم. اگه فردا کمد های اتاق قدبلند رو با کمک خودش مرتب کنیم تقریبا کارایی که فقط مربوط به خودم می شدن و کارگر نمی تونه انجامشون بده تموم می شه. هفته دیگه اگه خدا بخواد با اومدن کارگر تا 22 کارام تموم شدن. شاید چند روزی تو عید بریم اصفهان. جاش هم تقریبا مهیا شده. امسال فقط خودمون تنها برنامه ریزی کردیم هر چند خونواده – ش- خیلی دوست داشتن باز هم با هم باشیم. اما نشد.

اون مساله کاریم که مثل سنگ کف رودخونه همچنان تو زندگی عادیم هستش و از جاش تکون نمی خوره. امروز آقای دکتر الف یه وقت گرفته تا برای گزارش ماوقع اون پروژه بره پیش رییس اون قسمت اسمشو نبر. تا دیروز یه گزارش مفصل با کلی مستندات مالی از اینور و اونور جمع کردیم . توی یه ملاقات حضوری هم جزئیات رو برای دکتر الف تعریف کردم. توکل به خدا.

شکر خدا که پایان نامه ام رو هم که کلا بوسیدم و گذاشتم کنار. بعد از عید دوباره دستش می گیرم. خوبی عید اینه که یا می گیم اینکار رو قبل ار عید باید تموم کنیم یا این که این کار رو بعد از عید انجام میدیم.

مساله پایان نامه من هم همین طوره. این پنجشنبه اگه خدا بخواد آخرین جلسه رفتن به بیمارستان خوش خنده است و اولین جلسه اش هم می افته ۸ فروردین. به خاطر همین ما باید برنامه هامون رو با خوش خنده بچینیم.
 |+| نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 8:11  توسط فروغ دانا  | 
  بالا