|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
دیروز خوش تیپ صبح رفت جلسه. قرار بود بعدش بره سر پروژه اش. من هم که حال روحیم همون طوری بود که تو پست قبلی نوشته بودم. بهش زنگ زدم. گفتم هوا خوبه بچه ها هم که سر کلاسن تا بعد از ظهر . می تونی بیای بریم خرید؟ اولش گفت کار دارم ولی بعدش گفت بیا بریم. من هم سه سوته خودمو رسوندم خوونه. با ماشین رفتیم چهار راه مخبرالدوله . اولش رفتیم کوچه مهران و کوچه برلن. چقدر من خرید کردن از جاهایی مثل اینجاها رو که همه بی شیله و پیله هستن و حرف از قیمت و مارک نیست دوست دارم. خلاصه کلی خرد و ریز خریدیم. گذاشتیم عقب ماشین. ماشین همونجا موند. با تاکسی رفتیم توپخونه و مثل تهران قدیم از اول باب همایون سوار مثلا ماشین دودی یا تراموا شدیم و رسیدیم بازار. وای چه خبر بود . راستی راستی حالم خوب شد. دستفروشا همه جا بساط پهن کرده بودند. غوغایی بود. اون جا هم خرید کردیم. با مترو برگشتیم سر جای اولمون .بعدش رفتیم یه نمایندگی ملافه های قالبی تخت بالای میدون فردوسی .خریدارو که کردیم رفتیم رستوران موبی دیک. دو تایی تو یه محیط شلوغ و پر سرو صدا ناهار خوردیم. و بعدش خونه. خوش تیپ گفت بچه ها نفهمن چون ناراحت می شن ولی خوب خریداشونو که باید بهشون نشون می دادیم. قد بلند گفت پس مارو پیچوندین و رفتین گردش دو نفره؟ خوب کاری کردین. البته خریدام تموم نشده. کیف و کفش مانتو برای محل کار خودم و مانتو و کفش برای خوش خنده مونده. اونم تو یه روز انجام میدیم.
پی نوشت: جلسه دیروز رو هم آقای دکتر الف رفتن و هم آقای دکتر میم. خودشون که راضی بودن. توکل به خدا.
|
|